ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان ساوجی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


بی ‌گلِ رویت ، ندارد رونقی بستان ما
بی حضورت هیچ نوری نیست در ایوان ما

گر به سامان سرِ کویش رسی ای باد صبح !
عرضه داری شرح حال بی سر و سامان ما

در دل ما خار غم بشکست و در دل غم بماند
چیست یاران ! چاره‌ی غم‌های بی‌پایان ما ؟

دوستان گویند دل را صبر فرمایید ، صبر
چون کنیم ای دوستان ! دل نیست در فرمان ما ؟!

در فراقش نیست یا رب ! زندگانی را سبب
سخت روییِ فلک یا سستی پیمان ما

در فراق دوست ، دل خون گشت و خواهد شد به باد
دوستان ! بهر خدا ، جان شما و جان ما

بار هجر ما که کوه از بردن او عاجز است
چون تحمل می‌کند گویی دل سلمان ما ؟!

---
هر که از خود خبری دارد ، از او بی‌خبر است
عشق ، جایی نبرد پی که ز هستی اثر است

مرد هشیار منم ، کم خبر از عالم نیست
وین کسی داند کز عالم ما باخبر است

جان در این منزل خونخوار ، ندارد خطری
هر که او را غم جان است ، به جان در خطر است

جان من همنفس باد سحر خواهد بود
تا ز بویت نفسی در تن باد سحر است

مردم چشم من ار با تو نظر باخت ، چه شد ؟
عشقبازی ، صفت مردم صاحب‌نظر است

آخر آن خار که بر رهگذرت نپسندم
بر دل من چه پسندی ، که تو را رهگذر است ؟

زاهدان ! باز به قَلّاشی و رندی مکنید
عیب سلمان ؛ که خود او را به جهان ، این هنر است



#سلمان_ساوجی

مورخ : یکشنبه 1395/02/26 + 12:15 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


محتسب گوید که بشکن ساغر و پیمانه را
غالبا" دیوانه می‌داند منِ فرزانه را

بشکنم صد عهد و پیمان ، نشکنم پیمانه را
این قدر تمییز هست آخر من دیوانه را !

گو چو بنیادم مِی و معشوق ویران کرده‌اند
کرده‌ام وقفِ می و معشوق ، این ویرانه را

عقل را با آشنایانِ دَرَش بیگانگی است
ساقیا ! در مجلس ما ره مده بیگانه را

جام دُردی ده به من ، وز من به جام مِی ستان
این روانِ روشن و جامی بده ، جانانه را

راستی ! هرگز نخواهد گفت سلمان تَرک همی
ناصحا ! افسون مَدَم ، واعظ ! مخوان افسانه را

---
ره ، خرابات است و درد سالخورده ، پیر ما
کس نمی‌داند به غیر از پیر ما ، تدبیر ما

خاک را از خاصیت ، اکسیر اگر زر می‌کند
ساقیا ! مِی‌ ده که ما خاکیم و می ، اکسیر ما

ما که از دورِ ازل ، مستیم و عاشق تاکنون
غالبا" صورت نبندد بعد از این ، تغییر ما

من غلامِ هندوی آن سرو آزادم که او
بر سمن بنوشت خطی از پی تحریر ما

بر شب زلفش گر ای باد صبا ! یابی گذر
گو حذر کن ، زینهار از ناله‌‌ی شبگیر ما

ما به سوزِ آتشِ دل ، عالمی می‌سوختیم
گر نه آب چشم ما می‌بود ، دامنگیر ما

ای که می‌گویی مشو دیوانه‌ی زلفش !‌ بگو ،
تا نجنباند نسیم صبحدم ، زنجیر ما

خدمتی لایق نمی‌آید ز ما در خدمتت
وای بر ما چون نبخشایی تو بر تقصیر ما

گفته ای سلمان ! که من خود را فدایش می‌کنم
زودتر ، زنهار ! کآفات است در تاخیر ما



#سلمان_ساوجی

مورخ : یکشنبه 1395/02/26 + 12:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


ای که روی تو بهشت دل و جان است مرا !
ای که وصل تو مراد دل و جان است مرا !

چون مراد دل و جانم تویی از هر دو جهان
از تو دل برنکنم تا دل و جان است مرا

می‌برم نام تو و از تو نشان می‌جویم
در ره عشق تو تا نام و نشان است مرا

دم ز مهر تو زنم تا ز حیاتم باقی است
وصف حسن تو کنم تا که زبان است مرا

من نه آنم که به خود از تو بگردانم روی
می‌کشم جور تو تا تاب و توان است مرا

گرچه از چشم نهانی تو ، خیال رخ تو
روز و شب مونس پیدا و نهان است مرا

تو ز من فارغ و آسوده و هر شب تا روز
بر سر کوی تو فریاد و فغان است مرا !

زانْدُهِ شوق تو و محنت هجر تو مپرس
که دل غمزده ، جانا ! به چه سان است مرا

دیده تا قامت چون سرو روان تو بدید
همه خون جگر از دیده روان است مرا

می‌کند رنگِ رخم از دلِ پُر زار بیان
خود در این حال ، چه حاجت به بیان است مرا ؟!

---
نور چشمی و به مردم ، نظری نیست تو را
آفتابی و به خاکم گذری نیست تو را

صبحِ پیریم اثر کرد و شبم روز نشد
ای شب تیره ! مگر خود سحری نیست تو را ؟!

کار با عشق فتاد ؛ از سرم ای عقل !‌ برو
چه دهی وسوسه ، دیدم هنری نیست تو را !

ناله در سنگ اثر می‌کند ، اما چه کنم ؟
چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را !

راهِ بیرون‌ شو اگر می‌طلبی ، رو به درش
که به غیر از درِ او هیچ دری نیست تو را

ای فرود آمده عشقت به سواد دل من !
از سواد دل سلمان سفری نیست تو را



#سلمان_ساوجی

مورخ : یکشنبه 1395/02/26 + 11:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


به دست باد گهگاهی سلامی می‌رسان یارا !
که از لطف تو خود آخر سلامی می‌رسد ما را

خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گهگاهش
مجال خاک‌بوسی هست و ما را نیست آن ، یارا !

شکایت نامه‌ی شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقّت چشمه‌ها گردند گریان سنگ خارا را !

ز شرح حال من ، زلف تو طوماری است سربسته
اگر خواهی خبر ، بگشا سرِ طومارِ سودا را

شب یلداست هر تاری ز مویت ، وین عجب کاری
که من روزی نمی‌بینم ، خود این شب‌های یلدا را !

به فردا می‌دهی هردم مرا امید و می‌دانم
که در شب‌های سودایت ، امیدی نیست فردا را

نسیم صبح ! اگر یابی گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون ، دل رنجور شیدا را

ور از تنهایی سلمان و حال او ، خبر پرسد
بگو بی‌جان و بی‌جانان ، چه باشد حال تنها را ؟!

---
نظری نیست به حال مَنَت ای ماه ، چرا ؟
سایه برداشت ز من ، مهر تو ناگاه چرا ؟

روشن است اینکه مرا آینه‌ی عمر ، تویی
در تو آهم نکند هیچ اثر ، آه ، چرا ؟

گر منم دور ز روی تو ، دل من با توست
نیستی هیچ ز حال دلم آگاه چرا ؟

نیک‌خواه توام و روی تو دلخواه من است
می‌رود عمر عزیزم نه به دلخواه چرا ؟!

پادشاه منی و من ، ز گدایان توام
از گدایان خبری نیستت ای ماه چرا ؟



#سلمان_ساوجی

مورخ : یکشنبه 1395/02/26 + 11:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 1
چاپ این صفحه


امشب من و تو هر دو ، مستیم ز مِی ، اما
تو مستِ میِ حُسنی ، من مست می سودا

از صحبت من با تو ، برخاست بسی فتنه
دیوانه چو بنشیند ، با مست بود غوغا

آن جان که به غم دادم ، از بوی تو شد حاصل
وان عمر که گم کردم ، در کوی تو شد پیدا

ای دل ! به رهِ دیده ، کردی سفر از پیشم
رفتی و که می‌داند ، حال سفر دریا ؟

تا چند زنم حلقه ؟ در خانه به غیر از تو
چون نیست کسی دیگر ، برخیز و دَرَم بگشا

از بوی تو من مستم ، ساقی مَدَهَم ساغر !
بگذار ، که می‌ترسم از درد سر فردا

در رهگذر مسجد ، از مِصْطَبه بگذشتم
رندی به کفم برزد دامن ؛ که مرو زینجا

نقدی که تو می‌خواهی ، در کوی مسلمانی
من یافته‌ام سلمان در میکده‌ی ترسا

---
ز شرابِ لعلِ نوشین ، منِ رندِ بینوا را
مددی ، که چشم مستت به خمار کشت ما را

ز وجود خود ملولم ، قدحی بیار ساقی !
بِرهان مرا زمانی ز خودیِ خود ، خدا را

به خدا که خون رز را به دو عالم ار فروشیم
بخریم هر دو عالم ، بدهیم خون‌بهارا

من از آن نیَم که چون نِی اگرم زنی ، بنالم
که نوازشی‌ست هر دم زدن تو بینوا را

دل من به یارب آمد ز شکنجِ بندِ زلفت
مَشِکن که در دل شب اثری بود دعا را

طرفِ عذارِ گلگون ز نقابِ زلفِ مشکین
بنمای تا ملامت نکنند مبتلا را

همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان
که خیال دوست داند شب تیره آشنا را



#سلمان_ساوجی

مورخ : یکشنبه 1395/02/26 + 11:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4