ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رحیم معینی کرمانشاهی - شعروگرافی 3
چاپ این صفحه





قصه‌ی یوسف و آن ، قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

#رحیم_معینی_کرمانشاهی


مورخ : جمعه 1395/03/14 + 12:15 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه





اینقدَر هم بی‌نشان در این گلستان نیستم
در قفس شاید ز من مشتِ پَری ماند به جا !

#رحیم_معینی_کرمانشاهی


مورخ : جمعه 1395/03/14 + 12:12 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه





زنده با سوختن خویشتنم همچون شمع ؛
آن زمانی كه نسوزم به جهان ، می‌میرم !

#رحیم_معینی_کرمانشاهی


مورخ : جمعه 1395/03/14 + 12:08 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


كوه ، از دامن‌فراخی شد زمین‌گیرِ ابد
ذره شو تا در دل افلاک ، آزادت كنند

---
كنار قامتِ رعنای او خاری نمی‌دیدم
محبت دیده‌ی بینای ما را كور كرد اینجا !

---
هزار عیب و دوصد نقص در وجود من است
تو با نگاه محبت ، مرا تماشا كن !

---
مجوی باده و ساغر به كنج خلوت من
كه مستیِ منِ بیدل به این سخن‌ها نیست ...

---
گه در مظانِ تهمت و گه در مقامِ عفو
آن دردِ زنده بودن و این اجرِ مردن است !
---
چو دریای رحمت تلاطم كند ،
گنه ، صاحب خویش را گم كند

---
رشكم آید به چشم خود ، گاهی
كه چنین خیره در تو می‌نگرد !

---
از آن گم‌گشته‌ی من هم نشانی آور ای قاصد !
که چون یعقوبِ نابینا ، سخن با پیرهن گویم !
---
کنارِ بسترِ بیمارِ عشق منشینید
که محتضر به پرستاریش نمی‌ارزد !
---
راز دل ما پیش کسی بازمگویید
هر بی‌بصری باخبر از بی‌خبران نیست


#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : جمعه 1395/03/14 + 11:11 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - اشعار نو 2
چاپ این صفحه


از نقطه‌ی شروع ،
با دست‌های قابله‌ای پیر آمدم
در شاهراهِ خطِ پر از پیچ پیچ زندگی
تا این زمان كه در صدمین بار گم شدم ...

همراه من چه بود ؟
یک جفت چشم بهر تماشای رنگ‌ها
گوشی پر از صدای بدْ آهنگِ زنگ‌ها
پا و سری كه خورده دمادم به سنگ‌ها
یادی سیاه و تلخ ز آشوب و جنگ‌ها
اشكی كه می‌چكید
خونی كه می‌گداخت
قلبی كه می‌تپید
رنگی چو مهتاب كه هر لحظه می‌پرید ...

همصحبتم كه بود ؟
حافظ كه نعره‌ها به سر چرخ می‌كشید
تا دست او اگر برسد ، سقف نو زند
آن هم نمی‌رسید ...

می‌سوختم چو عود
در كوره‌های خشمِ هوس‌های دیگران
با شعله‌های گمشده‌ای در میان دود

در انتهای خط پر از پیچ زندگی
آنگه به خط خوش بنویسد كه چند روز
ای خلقِ بی‌خبر !
این زندگی نكرده با آن همه اثر ،
این جوهر تلاش ،
این مایه‌ی دست آن‌همه سوداگر هنر ،
این هیچِ زیر صفر ،

با هیچ زنده بود ...

---
به پندار تو
جهانم زیباست !
جامه‌ام دیباست !
دیده‌ام بیناست !
زبانم گویاست !
قفسم طلاست !

به این ارزد كه دلم تنهاست ؟



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/13 + 01:54 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - اشعار نو 1
چاپ این صفحه


ﮔﻮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩﯼ ﻧﻮﺭ ؛
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺪﻡِ ﺻﺒﺢ ، ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﺩﮔﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ ،
ﺧﻮﺵ ﺳﺮﻭشی‌ست ﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﺎﺭِ ﺧﺒﺮ ﻣﯽ‌ﺁﯾﺪ ...

ﻣﯿﺦِ ﮐﻔﺶِ ﺳﺤﺮ اینقدر ﭘُﺮﺁﻭﺍﺯ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﯾﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﻌﺮﻩﯼ ﻣﺴﺘﺎﻥِ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ،
ﺭﻭﺯﻥِ ﻣﯿﮑﺪﻩﺍﯼ ﺑﺎﺯ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ !

ﮔﻮﺵ ﮐﻦ ﮔﻮﺵ ، ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﺮﮒ ﺍفشان است ،
ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺑﺎﺩیست ﮐﻪ ﮔُﻠﺮﯾﺰﺍن است ؟

ﮔﻮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩﯼ ﻧﻮﺭ ؛
ﺩﺭِ ﺳﻨﮕﯿﻦِ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ این ﮐﻪ ﻫﯿﺎﻫﻮﯼﮐُﻨﺎﻥ ،
ﺑﺮ ﺳﺮِ ﭘﺎﺷﻨﻪﯼ تشتِ ﺍﻓﻖﺭﻧﮓِ ﺯﻣﺎﻥ ﭘﯿﭽﺎن است
ﻧﮑُﻨﺪ ﺑﺎﺩِ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻭﺭﻕ ﮔﺮﺩﺍن است ؟

ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼِ ﻧﻔﺲِ ﺍﯾﺮﺍن  است ؟
ﯾﺎ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼِ ﺧﯿﺎﻟﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﻪ ﺳُﺨﻦ ﻣﯽﺑَﻨﺪﺩ ،
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﻬﻘﻬﻪﺍﯼ ﭘُﺮ ﺯ ﻃﻨﯿﻦ ،
ﻟﺐِ ﺧﻮﻧﺒﺎﺭِ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺑﻪ ﺳﺨﻦﭘﻮﭼﯽِ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻋﺮِ ﻟﺐ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ ؟!

ﮔﻮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩﯼ ﻧﻮﺭ ؛
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼِ ﻗﺪﻡ ﺻﺒﺢ ، ﺻﺪﺍﻫﺎﯼِ ﺩﮔﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ ،
ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺎﺩِ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻭﺭﻕ ﮔﺮﺩﺍن است ؟

ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲِ ﺍﯾﺮﺍن است ،
ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲِ ﺍﯾﺮﺍن است ...

---
به جنگل بازمی‌گردند انسان‌ها ،
به تند آهنگِ هستی‌سوز ،
به فریادی كه بر هم‌ می‌زند قانون دیرین را ؛
در ایشان اعتقادی نیست دیگر چون پدرها
خوابِ بی‌تعبیرِ شیرین را ...

تَفَوّق را نمی‌جویند
تهاجم را نمی‌بخشند
تمدن را نمی‌خواهند
ز سنگرهای آتش ، سوی بی‌سنگر بیفكن‌ها گریزانند
كنار مرغ‌های جنگلی
فریادشان سرشار از شادی ...

دگر زنجیر قانون را
صدایی نیست بر پاشان ،
نه دیگر هیچ پرواشان ...
سكوت ترسشان ، فریاد وحشی می‌شود
در دودخیزِ كورِ جنگل‌ها
برای خواندن منشور جنگل‌ها ...

به جنگل باز می‌گردند انسان‌ها ،
به جنگل باز می‌گردند انسان‌ها ...



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/13 + 01:24 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - دوبیتی‌ها
چاپ این صفحه


مادرا ! گرچه چو تصویر خیالی شب و روز ،
در سراپرده‌ی این چشم پرآبم آیی


خواهشم روز و شب این است به درگاه خدا
كه كند لطفی و گهگاه به خوابم آیی

---

عابدی را گفتم ای دست من و دامان تو
كن دعایی تا نهم پایی در این میدان تو

گفت از طاعت چه داری ؟ كوفتم بر سر كه آه !
گفت آهت را به من ده ، هرچه دارم زآنِ تو

---

نمی‌دانم پیامم پاسخی دارد ز چشمانت ؟
اگر آری ، كه پَر گیرد نگاه پُر پیام از من

درنگی گر نداری تا پیامم در تو بنشیند
شتابِ گردِ راهت را سلامی ، والسلام از من

---

چون اوج كمال بشری می‌بینم ،
چون جمع صفان آدمی می‌بینم ،

در دورنمای عالم انسانی
كوتاه سخن ، فقط "علی" می‌بینم



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/12 + 02:04 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - چهار پاره
چاپ این صفحه


نفرین ابد بر تو كه آن ساقی چشمت
دُردی‌كشِ خمخانه‌ی تزویر و ریا بود
پرورده‌ی مریم هم اگر چشم تو می‌دید ،
عیسای دگر می‌شد و غافل ز خدا بود

نفرین ابد بر تو كه از پیكرِ عمرم
نیمی كه روان داشت ، جدا كردی و رفتی
نفرین ابد بر تو كه این شمعِ سحر را
در رهگذر باد رها كردی و رفتی

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد !
كاینگونه تو را غرّه به زیبایی خود كرد
پوشیده ز خاک ، آینه‌ی حسن تو گردد
كاینگونه تو را مست ز شیدایی خود كرد

این بود وفاداری و این بود محبت ؟
ای كاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت
ای كاش كه آن محفلِ دل‌ساده فریبت
بر سردر خود ، مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ، ورنه چنان سخت به بندم
صورتگر تو ، زحمت بسیار كشیده
تا نقش تو را با همه نیرنگ ، به صد رنگ
چون صورت بی‌روح ، به دیوار كشیده

تنها بگذارم كه در این سینه ، دل من
یک‌چند ، لب از شكوه‌ی بیهوده ببندد
بگذار كه این شاعر دلخسته هم از رنج
یک لحظه بیاساید و یک‌بار بخندد

ساكت بنشین تا بگشایم گره از روی
در چهره‌ی من ، خستگی از دور هویداست
آسوده گذارم كه در این موجِ سرشكم
گیسوی به هم ریخته بر دوش تو پیداست

من عاشقِ احساسِ پر از آتش خویشم
خاكستر سردی چو تو ، با من ننشیند
باید تو ز من دور شوی تا كه جهانی
این آتش پنهان شده را باز ببیند 



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/12 + 01:50 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4