ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 18
چاپ این صفحه


طبیبا ! بس کن این درمان ، منِ بیمار می‌میرم
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار ، می‌میرم

دمادم می‌شوم کاهیده‌تر زین عشق جان‌فرسا
ز من شویید دست ای دوستان ! کاین‌بار می‌میرم

ندارم تاب دیدارت ، که با آن شعله می‌سوزم
نمی‌خواهم تو را بینم کز آن دیدار می‌میرم

من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
به شهر غم غریبم ، روی بر دیوار می‌میرم

گلِ خودروی این دشتم ، نه گلکاری نه گلچینی
به خواری عاقبت در گوشه‌ای چون خار می‌میرم

شکفتم بی‌هوس بر شاخه‌ی لرزان عمر ، اما
چنان نازک‌دلم کآخر به یک رگبار می‌میرم

هزاران قصه گفتم ، شاهکار شعر می‌دانی
چه باشد ؟ آن که من لب‌ بسته از گفتار می‌میرم

سخن‌هایم گرامی‌تر ز دُر باشد ولیکن خود
چه بی‌قدر آمدم دنیا ، چه بی‌مقدار می‌میرم

ز دست حاسدان و دوستان سودجو اکنون
چنان عزلت‌گزین گشتم که بی‌غمخوار می‌میرم

ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مانوسم
به خود زین رنج می‌پیچم که دور از یار می‌میرم ...

---
ما از تو غیرِ یک دل بینا نخواستیم
چون کودکان ، حوائج دنیا نخواستیم

هر کس ز وصف روی تو آرَد نشانه‌ای
خود جلوه کن که توری و سینا نخواستیم

مِرآتِ رخ‌نمای تو شد این جهان و ما
عکس تو را فتاده به مینا نخواستیم

بر دامن تو ، دستِ تَوَلّا چو می‌رسد
تا کعبه پای بادیه‌پیما نخواستیم

آنگونه عاشقیم که در جستجوی تو
کاخِ سپهر هم چو مسیحا نخواستیم

مهری مراد ماست که خود شمع محفل است
ماهی که کسبِ نور کند ، ما نخواستیم

سود و زیان کارِ جهان ، عاقبت یکیست
ما رندِ زیرکیم که سودا نخواستیم



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/12 + 12:37 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 17
چاپ این صفحه


راهی به پیش دارم و مستانه می‌روم
دیوانه‌ام ، به دیدن دیوانه می‌روم

یک شعله آتشم ؛ بگریزید از بَرم
آسیمه‌سر به خلوت جانانه می‌روم

هستی که از آن گریخته بودم به دام خویش
افکندم آنچنان که پی دانه می‌روم

عشق مرا ببین که به بوی شکوفه‌ای
هر گوشه با شتاب چو پروانه می‌روم

لافِ وفا نمی‌زنم ، اما به راه عشق
چون عارفان دلشده ، رندانه می‌روم

وقتی که زنده‌ام ، ز من ای دوست ! رو مپوش
وقت دگر چو آید از این خانه می‌روم

تنها بیا و حال من محتضر بپرس
تا بنگری چگونه غریبانه می‌روم

درویشم و به کوی تو چادر زدم ز شوق
یا از درم به خشم بران ، یا نمی‌روم

یا بشکن این قرار محبت ، میان ما
یا لابه‌لای زلف تو چون شانه می‌روم

---
نه آن سروم که بر دوشم تَذَرْوی لانه‌ای گیرد
نه آن برگم که جا در سایه‌ام پروانه‌ای گیرد

نه آن شمعم که بنشینم به صدرِ بزمِ مه‌رویی
نه آن مستم که از دستم کسی پیمانه‌ای گیرد

نه آن جامِ شرابِ تلخِ جانسوزم که در جمعی
چو هشیاری به دور اندازدم ، دیوانه‌ای گیرد

ندارم آن پر پرواز تا مرغ دلم چندی ،
به کنج این قفس ، الفت به عشق دانه‌ای گیرد

نه آن شورآفرین عشقی به دل دارم که چون مجنون
حدیثم هر زمان ، رنگی دگر زافسانه‌ای گیرد

مگر گاهی سراغم را غمِ عاشق‌نواز او
به شب‌های سیه ، در گوشه‌ی میخانه‌ای گیرد



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/12 + 12:29 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 16
چاپ این صفحه


کس نمی‌داند چو شمعی سوز جانم ، ای دریغ
آتشی در زیر خاکستر نهانم ، ای دریغ

کنج این محنت‌سرا بی‌غمگسارم ، ای فسوس
در میان جمعم و بی‌همزبانم ، ای دریغ

طایرِ افلاکیَم ، از شوربختی همچو زاغ
دانه‌چین در گوشه‌ی این خاکدانم ، ای دریغ

آن هما طبعم که جا در برج عزت داشتم
چون پرستویی اسیر آشیانم ، ای دریغ

من سراپا روحم اما در صف تن‌پروران ،
روز تا شب در تلاش آب و نانم ، ای دریغ

از سبک مغزیست دستاویز هر بازیگرم
وز گر آنجا نیست ، پابند جهانم ، ای دریغ

حسرت ماندن ندارم در جهانِ غم‌ نصیب
بی‌خبر هستم ز پایان زمانم ، ای دریغ

آه درد آمیز ، جسم ناتوانم را بسوخت
آب شد در آتش غم استخوانم ، ای دریغ

حاسد کوته‌نظر چون طفل بدخوی زمان
سنگ‌ها زد بر سر بی سایبانم ، ای دریغ

---
دردا که درد عشق تو از گفت و گو گذشت
وز عمر من مپرس که آبی ز جو گذشت

افسانه‌ی امیدِ محالِ من ، ای دریغ !
آنقدر شکوه داشت که از های و هو گذشت

هر کس نشان من ز تو پرسد ، همین بگوی
دیوانه‌ای که عاقبت از آبرو گذشت !

اکنون حریف مستی من در زمانه نیست
ساقی ! به هوش باش که کار از سبو گذشت

تطهیر ، شرط اول ذکر است در نماز
عشق آن عبادتیست که از هر وضو گذشت

دامان من ز قید تو ای عمر پر فریب !
رنگین چنان شده‌ست که از شست و شو گذشت

من کیستم به دام تو ای چرخ واژگون ؟!
دریادلی که از سر هر آرزو گذشت ...



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : سه شنبه 1395/03/11 + 08:58 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 15
چاپ این صفحه


هرچه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر
هرچه سوزان عشق ، درد بی‌وفایی بیشتر

هرچه جان کاهیده‌تر ، نزدیک‌تر پایان عمر
هرچه دل رنجیده‌تر ، سوز جدایی بیشتر

هرچه صاحب‌دل فزون ، برگشته اقبالی فزون
هرچه سر آزاده‌تر ، افتاده‌ پایی بیشتر

هرچه دل رنجیده‌تر ، زندان هستی تنگ‌تر
هرچه تن شایسته‌تر ، شوق رهایی بیشتر

هرچه دانش بیشتر ، وامانده‌تر در زندگی
هرچه کمتر فهم ، کبر و خودنمایی بیشتر

هرچه بازار دیانت گرم ، دل‌ها سردتر
هرچه زاهد بیشتر ، دور از خدایی بیشتر

هرچه تن در رنج و زحمت ، ناامیدی عاقبت
هرچه با یاران وفا ، بی‌اعتنایی بیشتر

---
با هوس عاشق آن چشمه‌ی نوریم هنوز
وای و صد وای کزین مرحله دوریم هنوز

دیگران ، رهسپر ثابت و سیاره شدند
ما بر این خاک سیه ، مست غروریم هنوز

نه کمال از دگران دیده ، نه نقصان در خویش
ای زمان ! آینه بگذار که کوریم هنوز

زنده‌کُش بوده و با مرده‌ پرستی شادیم
این گواهیست که ما طالب گوریم هنوز

تکیه بر کار پدر کرده و بیکاره شدیم
خرّم از فاتحه‌ی اهل قبوریم هنوز

دوزخی تا نبُود ، سوی عبادت نرویم
چه توان کرد ؟ که ما عاشق زوریم هنوز

راحتِ خویشتن از دست قضا می‌جوییم
تشنه لب بر سر این برکه‌ی شوریم هنوز



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : سه شنبه 1395/03/11 + 08:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 14
چاپ این صفحه


منظور چه از خلق جهان بانی ما داشت ؟
کاینگونه سرِ بی سر و سامانی ما داشت !

هر لحظه اجل ، خنده‌ی پر معنی و تلخی
بر این همه مغروری و نادانی ما داشت

خرّم دل آن مرغ کزین دام رها گشت
جز غم چه ثمر زندگی فانی ما داشت ؟

هر ساز شنیدیم که سوزی به دل افکند ،
دیدیم اثر از ناله‌ی پنهانی ما داشت !

تنها ره صحرای جنون ، عقده‌ گشا بود
مجنون خبر از سر به گریبانی ما داشت

آشفتگی بید ، صفابخش چمن بود ،
گاهی که شباهت به پریشانی ما داشت

بگذشت خلیل از پسر اندر ره معشوق
ای کاش پدر هم ، سرِ قربانی ما داشت

افسوس که این مرغِ سبک‌روحِ دل ما
گر داشت غم ، از درد گران‌جانی ما داشت

یک عمر امیدِ دمی آزاد پریدن
در کنج قفس ، این دل زندانی ما داشت

---
نباشم گر در این محفل ، چه غم ؟ دیوانه‌ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطرها روم ، افسانه‌ای کمتر

بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمنِ عمرم
به گردِ شمع هستی بی‌خبر پروانه‌ای کمتر

تو ای تیر قضا ! صیدی ز من بهتر کجا جویی ؟!
به کنج این قفس مرغ نچیده‌ دانه‌ای کمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی ؟
نوایی کم ، غمی کم ، ناله‌ی مستانه‌ای کمتر

ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی‌بینم
میان آشنایانِ جهان بیگانه‌ای کمتر

تو ای سقف کبود آسمان ! بر سر خرابم شو
پرستویی نهان در تیرکوب خانه‌ای کمتر

چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل ؟
نداری تاب مستی جان من ! پیمانه‌ای کمتر

چو مستی‌بخشْ گفتاری ندارم ، دم فرو بستم
سبو بشکسته‌ای در گوشه‌ی میخانه‌ای کمتر



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : سه شنبه 1395/03/11 + 08:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 13
چاپ این صفحه


رسوا شدگانیم که دلبسته‌ی نامیم
از بهر یکی دانه سرافکنده به دامیم

از خلق گریزان و به بند تو اسیریم
وحشت‌زدگانیم که در دست تو رامیم

در کنج حریم تو بمردیم ز هجران
افسوس در این مهلکه ما صید حرامیم

از تابش مهر تو فروزان شده انجم
ما ذره‌ی ناچیز ، چه هستیم و کدامیم ؟

نشناخته خویشیم و سرِ وصل تو داریم
عمریست بسوزیم و هنوز است که خامیم

گوئیست گریزان ز کف ، اسرار وجودت
ما کودکِ نوپای دوان بر لب بامیم

این جلوه‌ی ما نیست که در بزم جهان است
عکس رخ یاریم که افتاده به جامیم

ارکان وجودِ همه‌ی بیخبران را
آتش بزن ای عشق ! که ما سرد کلامیم

تا حافظ و سعدیست ، کجا جای من و توست ؟
زاغیم و هوس‌باز که چون کبک خرامیم

امید مدارید که بی غم گذرد عمر !
معذور بدارید که مامور پیامیم
---
رسم دلداری نمی‌دانی ، سخن هم نشنوی
از کسی نشنیده‌ای پندی ، ز من هم نشنوی

فارغ از مایی چنان ای شمع ! کآتش می‌زنی
صد چو من پروانه ، بوی سوختن هم نشنوی

یاد یاران کردن از روی صفا یا از هوس ،
از خدا نشنیده‌ای ، وز اهرمن هم نشنوی

بزم خسرو آنچنان گرم است ای شیرین دهان
کز سرِ مستی ، فغان کوهکن هم نشنوی

بس که رنجاندی دلم را ، لب فرو بستم ز شعر
حرف من را بعد از این در انجمن هم نشنوی

آنچنان خواهم جدایی کز پسِ صد سال صبر
بوی این گم‌گشته را از پیرهن هم نشنوی



#رحیم_معینی_کرمانشاهی


مورخ : سه شنبه 1395/03/11 + 08:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 12
چاپ این صفحه


روی دیدار توام نیست ، وضو از چه کنم ؟
دیگر این جامه‌ی صد وصله رفو از چه کنم ؟

قید هستی ، همه‌جا همره من می‌آید
با چنین نامه‌ سیاهی ، به تو رو از چه كنم ؟

من كه مجنون نشدم ، دشت به دشت از چه روم ؟
نام لیلا چه برم ؟ كوی به كوی از چه كنم ؟

خودفریبی به چه حد ؟ خسته شدم زین همه رنگ
من كه درویش نیَم ، این همه "هو" از چه كنم ؟

من كه بینم گذرِ عمر در این اشک روان
هوس سایه‌ی بید و لب جو ، از چه كنم ؟

هر دم از رهگذری زنگ سفر می‌شنوم
تكیه بر عمرِ چنین بسته به مو ، از چه كنم ؟

رو به هر سوی كنم ، نقش تو آید به نظر
روی گفتار ، به یک قبله بگو از چه كنم ؟

---
امشب به کجایم ؟ درِ کاشانه‌ی من کو ؟
وآن هم سخنان دل دیوانه‌ی من کو ؟

بگذشته شب از نیمه و من باز سیه‌مست
ای رهگذران ! بهر خدا ، خانه‌ی من کو ؟

آن کهنه حریفی که زند تا سحر امشب ،
با یاد تو پیمانه به پیمانه‌ی من کو ؟

من پیر غمم ، پیر دلم ، پیر امیدم
ای عمر عبث ! شوق جوانانه‌ی من کو ؟

تا چند نثار دگران اشک من ، ای چشم ؟!
خود مستحقم ، گوهر یکدانه‌ی من کو

من شمعم و این شعله‌وری بود نصیبم
ای شب ! تو به من گوی که پروانه‌ی من کو ؟

از سینه برون آمده جان ، تا که بپرسد
از چشم به در مانده که جانانه‌ی من کو ؟

مجنون شده افسانه ز یک لیلیِ ایام
با آن‌همه ، لیلای من ، افسانه‌ی من کو ؟

زیباترم آید به نظر هرچه نگاه است
ای چشم ! نظربازی رندانه‌ی من کو ؟

من کهنه مِیِ مانده به جامم ، لبِ گرمی ،
تا نوش کند دُرد ز دردانه‌ی من کو ؟

با خویشتنِ خویش هم امروز غریبم !
آن زمزمه در خلوت دزدانه‌ی من کو ؟



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : سه شنبه 1395/03/11 + 08:28 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 11
چاپ این صفحه


من چه گویم كه به راز دل من پی ببرید ؟
ره به سرمنزل شوریده‌دلان ، كی ببرید !

ساز ، آن سوز ندارد که بنالد با ما
بهر تسكینِ دلِ سوختگان ، نی ببرید

هر كجا محفل گرمیست كه رنگی خواهد ،
قدحی خون دل ما ، عوض مِی ببرید

در چمن غنچه‌ی پر پر شده‌ای گر دیدید
پی به بی‌برگی ما از ستمِ دی ببرید

خون به دل هر كه چو من رفت و دگر بازنگشت ،
شاخه‌ای لاله به آرامگه وی ببرید

سوز من ، سوز دل و رنج شما ، رنج جهان
من چه گویم كه به راز دل من پی ببرید ؟!

---
یک شب آخر از نهال غم ، ثمر خواهم گرفت
دامن برق فنا را بی‌خبر خواهم گرفت

یک شب آخر همچنان آتش ، زبان خواهم كشید
در طناب و چوب این خرگاه ، در خواهم گرفت

یک شب آخر رو به صحرای عدم خواهم نهاد
وین سرای غم‌فزا را پشت سر خواهم گرفت

یک شب آخر همچو خاشاکِ نهان در كشتزار
دست در دامان داس برزگر خواهم گرفت

یک شب آخر با تمام نامرادی‌های خویش
كام دلچسبی ز دنیای هنر خواهم گرفت

یی شب آخر تا نبینم دیگر از این رنگ‌ها
قفل بر لب ، تا ابد رنگی دگر خواهم گرفت

یک شب آخر بعد از این روشنگری‌ها ، همچو شمع
تیره دودی گردم و چشمِ سحر خواهم گرفت



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : دوشنبه 1395/03/10 + 12:31 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4