ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 10
چاپ این صفحه


اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است
دیگر مرا ز عشق ، گواهی نمانده است

در چشم بی‌فروغ من از رنج انتظار
غیر از نگاهِ مانده به راهی نمانده است

در سینه سر چرا نکشم ؟ چون که بر سرم
جز سایه‌های بخت سیاهی نمانده است

در دوره‌ای که عشق گناه است ، بر دلم
جز جای داغ مُهرِ گناهی نمانده است

نوری ز مهر نیست به دل‌های دوستان
لطفی دگر به جلوه‌ی ماهی نمانده است

در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق !
از گل گذشته ، برگ گیاهی نمانده است

شور و حلاوتی ز کلامی ندیده‌ایم
شوقی و جذْبه‌ای به نگاهی نمانده است

حسرت ‌کشی ببین که دگر از وجود من
جز ناله‌های گاه به گاهی نمانده است ...

---
جوهر از چیست كه در آینه‌ها رنگ انداخت ؟
وین چه بازی ، كه بر آیینه‌دلان سنگ انداخت ؟

تو به هر نغمه دلم را زدی آتش ای عشق !
غم ندانم به صدای تو ، چه آهنگ انداخت ؟

این چه مِی بود كه ساقی چو به مجلس آورد ،
بین جام و لبِ خوش‌ نشئه‌ی ما جنگ انداخت ؟

مرغ این شب چه نوا داشت خدایا ! كه سحر
رنگِ محنت به رخ غنچه‌ی دلتنگ انداخت

به گمانی كه به جا درد شرابیست هنوز
زهد ما بر سر هر میكده‌ای چنگ انداخت

رهرو صدق شدم ، رهزن خون‌ریز زمان
سنگ‌ها بود كه بر پای من لنگ انداخت

هر كسی از تو گمانی به تخیّل افكند ؛
نقش‌ها مانیِ ایام ، بر ارژنگ انداخت

آن كه در ما طلب وصل به صد شوق انگیخت
من ندانم ره ما را به چه فرسنگ انداخت ؟!

ما تهی ساغرِ بزمیم ، حرامش بادا
هر كسی خوشه‌ی انگور بر آونگ انداخت

به یکی جرعه مرا صیقل ذوقی بزنید
كه ز بس گشته زمان تیره ، دلم زنگ انداخت !



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : دوشنبه 1395/03/10 + 01:30 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 9
چاپ این صفحه


در دل جمعم و عمری دل من تنها سوخت
ای خوش آن لاله که چندی به دل صحرا سوخت

به عبث در پی روشنگری خویش نشست
هر چراغی که در این دوره‌ی وانفسا سوخت

رونق محفل نادان به جهان ، دانی چیست ؟
شمع چشمی که به عزلت‌کده‌ی دانا سوخت

سر به‌ سر گشته مه‌ آلوده اگر گشت جنون
دود قلبیست که در قافله‌ی لیلا سوخت

خوشه‌چینانِ وفا را ز من امروز بگوی
خرمن عشقی اگر بود ، در این دنیا سوخت

آنکه این حُسنِ ابد دارد و نور ازلی
چه دلش سوخت اگر در غم او دل‌ها سوخت ؟

شمع را گوی تامل چه کنی در سوزش ؟
بخت پروانه بلند است که بی‌پروا سوخت

غرق اشکیم و دل از برق محبت روشن
عجب از آتش ما بود که در دریا سوخت

برقی از عرش درخشید و کلیمی برخاست
خلق پنداشت که این طور از آن سینا سوخت

---
ناز کمتر کن که من اهل تمنّا نیستم
زنده با عشقم ، اسیر سود و سودا نیستم

عاشق دیوانه‌ای بودم که بر دریا زدم
رهرو گمگشته‌ای هستم که بینا نیستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا نادیده‌ای
تا بدانی اینقدَرها هم شکیبا نیستم

بس که مشغولی به عیش و نوش هستی ،‌ غافلی
از چو من بیدل ، که هستم در جهان یا نیستم !

دوست می‌داری زبان‌بازانِ باطل‌گوی را
در بَرت لب بسته از آنم کز آن‌ها نیستم

دل به دست آور شوی با مهربانی‌های خویش
لیکن آن روزی که من دیگر به دنیا نیستم !

پای‌بندِ آز خویشم ، مهلتی ای شمع عشق !
من برای سوختن اکنون مهیا نیستم

هیچکس جای مرا دیگر نمی‌داند کجاست
آنقدَر در عشق او غرقم که پیدا نیستم



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : دوشنبه 1395/03/10 + 01:29 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 8
چاپ این صفحه


با زبانِ دل به نومیدی صدایت می‌کنم
رو به من آور که با عشق آشنایت می‌کنم

چون ز عشق آگه شدی ، با خاطر آسوده‌ای
در میان جمله‌ی رندان رهایت می‌کنم

شرمم از دست تهی ناید ، اگر فرصت دهی
جان شیرین ای عزیز دل ! فدایت می‌کنم

روی در رویت سخن گفتن فراموشم شود
زیر لب اما شکایت با خدایت می‌کنم

لطف‌ها کردی که با من از محبت دم زدی
زین سبب از جمله‌ی خوبان جدایت می‌کنم

گر جدایی هم کنی ، هرگز مشو غافل ز من
تا ابد صبر ای جدا از من ! به پایت می‌کنم

دل ز من آسوده دار و سر به راه خود گذار
خوی کم‌کم با غم بی‌انتهایت می‌کنم

ناامیدم گر کنی ، می‌میرم اما باز هم
در همان حالت که می‌میرم دعایت می‌کنم !

---
ای دل ز من بریده ! ز یادم نمی‌روی
وی پا ز من کشیده ! ز یادم نمی‌روی

ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر ،
اشکم به دیده ، دیده ! ز یادم نمی‌روی

آن چشم را به روی چه کس باز می‌کنی ؟
ای آهوی رمیده ! ز یادم نمی‌روی

دانم که امشبم به سحرگه نمی‌رود
ای جلوه‌ی سپیده ! ز یادم نمی‌روی

تا خواند این غزل ز من آن سروناز گفت
ای بیدِ قد خمیده ! ز یادم نمی‌روی ...



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : دوشنبه 1395/03/10 + 01:28 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 7
چاپ این صفحه


آن‌جا که تویی ، غم نبُود ، رنج و بلا هم
مستی نبود ، دل نبود ، شور و نوا هم

این‌جا که منم ، حسرت از اندازه فزون‌ است
خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم

آن‌جا که تویی ، یک دل دیوانه نبینی
تا گرید و گریاند از آن گریه ، تو را هم

این‌جا که منم ، عشق به سرحدّ کمال ا‌ست
صبر است و سلوک ا‌ست و سکوت ا‌ست و رضا هم

آن‌جا که تویی ،‌ باغی اگر هست ، ندارد
مرغی چو من ، آشفته و افسانه‌سرا هم

این‌جا که منم ، جای تو خالیست به هر جمع
غم سوخت دل جمله‌ی یاران و مرا هم

آن‌جا که تویی ، جمله سر شور و نشاطند
شهزاده و شه ، باده به دستند و گدا هم

این‌جا که منم ، بس که دورویی و دورنگی‌ست
گریند به بدبختی خود ، اهل ریا هم

---
چند گوشِ دل فرا دادن که این آوای اوست ؟
یا نفس در سینه کشتن ، کاین صدای پای اوست ؟

چند با فکر پریشان ، خویشتن دادن فریب
کآنچه آید در نظر ، تصویری از سیمای اوست ؟

چند با مِی ، گرم بگرفتن که با آشفتگی
چون ز حد بگذشت مستی ، گویم این رویای اوست ؟

چند این فکر عبث باید تسلی بخش دل
کان سخن‌های پریشان همدم شب‌های اوست ؟

چند بایستی که در بازار ناکامی نهاد
گوهر دل در کَفَش ، کاین آخرین سودای اوست ؟

چند باید خویشتن داری در این لذت که باز
یادگار عشق من در سینه‌ی شیدای اوست ؟

چند با شوریده‌بختی در دل میخانه‌ها
گویم این دنیای مستان ، بهترین دنیای اوست ... ؟



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : دوشنبه 1395/03/10 + 01:03 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 6
چاپ این صفحه


می‌گریم و می‌خندم ؛ دیوانه چنین باید !
می‌سوزم و می‌سازم ؛ پروانه چنین باید

می‌كوبم و می‌رقصم ، می‌نالم و می‌خوانم
در بزمِ جهانِ شور ، مستانه چنین باید

من این همه شیدایی دارم ز لب جامی
در دست تو ای ساقی ! پیمانه چنین باید

خلقم ز پی افتادند تا مست بگیرندم
در صحبت بی‌عقلان ، فرزانه چنین باید

یک‌سو بَرَدم عارف ، یک‌سو كِشدم عامی
بازیچه‌ی هر دستی ، طفلانه چنین باید

موی تو و تسبیحِ شیخم به در از ره برد
یا دام چنان باید ، یا دانه چنین باید !

بر تربت من جانا ! مستی كن و دست افشان
خندیدنِ بر دنیا ، رندانه چنین باید

---
خانمان‌سوز بُود آتش آهی ، گاهی
ناله‌ای می‌شكند پشت سپاهی ، گاهی

گر مقدر بشود سلک سلاطین پوید
سالکِ بی‌خبرِ خفته به راهی گاهی

قصه‌ی یوسف و آن قوم ، چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

هستیَم سوختی از یک نظر ای اختر عشق !
آتش‌ افروز شود برق نگاهی ، گاهی

روشنی‌بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
روسپیدی بُود از بخت سیاهی ، گاهی

عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی ، گاهی

اشک در چشم فریبنده‌ترت می‌بینم
در دل موج ببین صورت ماهی ، گاهی

زردرویی نبُود عیب ، مرانم از كوی
جلوه بر قریه دهد خرمن كاهی ، گاهی

دارم امید كه با گریه دلت نرم كنم
بهر طوفان‌زده سنگیست پناهی گاهی



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : یکشنبه 1395/03/9 + 01:52 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 5
چاپ این صفحه


چه گویم چه‌ها دیده‌ام سال‌ها ؟
اسیرانه نالیده‌ام سال‌ها

كلامی پسندِ دلم ای دریغ
نه گفتم نه بشنیده‌ام سال‌ها

من آن شمع خودسوزِ زندانیم
كه دزدانه تابیده‌ام سال‌ها

چو ابر پریشان در كوهسار
چه بیهوده باریده‌ام سال‌ها

در این بوستان ، درخور آتش است
گیاهی كه من چیده‌ام سال‌ها

ز بی‌مقصدی چون یکی گردباد
به هر سوی گردیده‌ام سال‌ها

ز لب‌های من خنده هرگز مجوی
من این سفره برچیده‌ام سال‌ها

---
من در آن كوشش كه چون بندم دهان خویش را ؟
دل در این جوشش كه بفزاید فغان خویش را !

شكوه‌ها هم مرهمی بر سینه‌ی مجروح نیست
در دهان باید بسوزانم زبان خویش را

رنج‌ها با نقشِ نو ، هر لحظه بر حیرت فزود
از كدامین رنگ بشناسم زمان خویش را ؟

هرچه غم رنجم دهد در سینه جایش گرم‌تر
وایِ من كآزرده سازم میهمان خویش را

هر گلی افتد ز شاخی ، من به خاک افتم ز رنج
با نسیمی می‌دهم از كف توان خویش را

چون شدم بی‌ بال و پر ، خورشید سوزان‌تر دمید
با پرِ خود هم نبستم سایبان خویش را

داغم از دشمن به دل افزون ، ولی ماندم تهی
روز سختی كآزمودم دوستان خویش را

هر كه دامان پاك‌تر ، آتش به دامان‌تر به عمر ؛
امتحان‌ها كرده‌ام این امتحان خویش را

ناله سوی عرش دارم از عذاب فرشیان
تا چه تیری در میان بندم كمان خویش را ؟

هیچ سیمایی به چشمم ، راستین نقشی نداشت
پوچ دیدم چون حبابی آرمان خویش را

چون كه سوزاندی خدایا ! شعله آن‌سانم ببخش
تا زنم آتش زمین و آسمان خویش را

جز غباری زین بیابان هیچ سو چشمم ندید
زآنكه گم كردم از اول كاروان خویش را



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : یکشنبه 1395/03/9 + 01:46 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 4
چاپ این صفحه


بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامه‌پاکی دگر و پاکیِ دامان دگر است

کس ندیدیم که انکار کند وجدان را
حرف وجدان دگر و گوهر وجدان دگر است

کس دهان را به ثناگویی شیطان نگشود
نفی شیطان دگر و طاعت شیطان دگر است

کس نگفته‌ست و نگوید که دَد و دیو شوید
نقش انسان دگر و معنی انسان دگر است

کس نیامد که ستاید ستم و تفرقه را
سخن از عدلْ دگر ، قصه‌ی احسان دگر است

هر که دیدم ، به خدمت کمری بست به عهد
مردِ پیمان دگر و بستن پیمان دگر است

هر که دیدیم به حفظ گلّه از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است

هر که دیدیم ، به‌هم‌ریخته احوالی داشت
موی افشان دگر و سینه‌پریشان دگر است

هر که دیدیم ، دم از طاعت سلمانی زد
نام سلمان دگر و کرده‌ی سلمان دگر است

---
آن تویی زنده ز شبگردی و مِی‌نوشی‌ها
وین منم مرده در آغوش فراموشی‌ها

آن تویی گوش به تحسین‌گرِ عشاقِ جمال
وین منم چشم به دروازه‌ی خاموشی‌ها

آن تویی ساخته از نقش دلاویز وجود
وین منم سوخته در آتش مدهوشی‌ها

آن تویی چهره برافروخته از رنگ و هوس
وین منم پرده نگهدار خطاپوشی‌ها

آن تویی گرم زبان‌بازیِ بیگانه‌ فریب
وین منم دوست ز كف داده ز كم‌جوشی‌ها

آن تویی خفته به صد ناز بر این تخت روان
وین منم خسته‌ی صد درد ز پُركوشی‌ها

آن تویی پای به هر چشم و قدم‌ بوست خلق
وین منم خم شده از رنج قلمدوشی‌ها

تا تو را خاطرِ جمعیست غنیمت مِی عشق
كه نداری خبر از محنت مغشوشی‌ها

پاک‌لوحی چو بر این خلق خوش‌آیند نبود
به كجا نقش زنم این‌همه مخدوشی‌ها ... ؟



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : یکشنبه 1395/03/9 + 01:40 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رحیم معینی کرمانشاهی - غزل‌ها 3
چاپ این صفحه


از ندامت سوختم ، یا رب ! گناهم را ببخش
موسپید از غم شدم ، روی سیاهم را ببخش

ظلم را نشناختم ، ظالم ندانستم كه كیست
گوشه‌ چشمی باز كردم ، اشتباهم را ببخش

ابر رحمت را بفرما سایه‌ای آرَد به پیش
این سرِ بی‌سایبانِ بی‌پناهم را ببخش

از گلویم گر صدایی نابجا آمد برون
توبه كردم ، سینه‌ی پر اشک و آهم را ببخش

ای زمان ! برزیگر كوری شدم در كارِ كِشت
كشتزارم را مسوزان و گیاهم را ببخش

دیگر ای طوفان غم ، در باغ ما سروی نماند
بیدهای خشک‌ْ برگِ رنجگاهم را ببخش

جلوه های باورم یارا ! حبابی پوچ بود
رنگ‌جو چشمِ "دو"بینِ كج‌نگاهم را ببخش

---
قلم در دست من می‌لرزد از تاب سخن امشب
سرِ اندیشه‌پردازی نمی‌آید ز من امشب

مرا دیوانه باید گفت ، با این گریه‌ی سنگین
به حالم شمع می‌خندد به حال سوختن امشب

ردایم عشق و كفشم صبر و راهم بی‌سرانجامی ؛
ندانم چون بیارامم درون پیرهن امشب ؟

چنان بریان شدم ، بر آتشِ آشفته‌بختی‌ها
كه هردم همچو نی دارم نوایی دل‌شكن امشب

غم از من ، گریه از من ، ناله‌ی آوارگی از من
تو هم ای مرغ شب ! بیدار شو بانگی بزن امشب

هوا تاریک‌تر از شب ز آهِ بینوایان شد ؛
افق رنگین‌‌كمان بندد ز اشکِ مرد و زن امشب



#رحیم_معینی_کرمانشاهی

مورخ : یکشنبه 1395/03/9 + 01:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4