منوی اصلی
شعرانه
===♢{ آرشیو اشعار منتخب ایرانی }♢===
  • نارام چهارشنبه 1395/03/26 09:25 قبل از ظهر نظرات ()



    چو هیزم ارچه بسی سوختی ، ولی خامی
    که همچو دیگ نجوشیدی از حرارت عشق !

    #سیف_فرغانی

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1395/03/26 09:27 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام چهارشنبه 1395/03/26 09:23 قبل از ظهر نظرات ()



    چون کوه ، گفتم دور از او بنشینم و ثابت شوم
    بادِ هوای آن صنم ، چون کاهم از جا می‌بَرد !

    من در میان بحر و بَر ، اندر تردد مانده‌ام
    موجم برون می‌افکند ، سیلم به دریا می‌برد !

    #سیف_فرغانی

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1395/03/26 09:25 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام چهارشنبه 1395/03/26 09:18 قبل از ظهر نظرات ()



    در مدارس رفتم و کردم نظر در باب علم
    آن همه فصلی‌ست بیرون از کتابِ روی تو !

    #سیف_فرغانی

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1395/03/26 09:23 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام چهارشنبه 1395/03/26 09:07 قبل از ظهر نظرات ()
    من دوستدار تو و تو دشمن ، روا مدار
    مهرِ مرا مقابله کردن به کینه‌ای

    ---
    گم شد دل صد هزار عاشق
    تو خود دل عاشقی نجویی !

    ---
    زانتظارِ شبِ وصل تو مرا روز گذشت
    می‌ندانم که چرا منتظر فردایی ؟!

    ---
    عزیز مصر اگر ما را ملامت‌گر بود ، شاید
    تو حُسنِ یوسفی داری و من مهرِ زلیخایی

    ---
    جان بدادیم و برآنیم که حاصل نشود
    دولت وصل تو ای دوست ! بدین آسانی !
    ---
    بی روی تو روزم چو شب است و عجب این است
    کاندیشه‌ی روی تو چراغ است شبم را

    ---
    تا به معنی نظرم بر خط و رویت افتاد ،
    عاشقم بر قلمِ قدرتِ صورتگرِ تو

    ---
    هر که را عشق تو در بزمِ ازل ، جامی داد
    گرچه مستی نکند ، تا به ابد مخمور است
    ---
    عاشقِ بی‌دل بریزد جان خود در پای یار
    ابر بر دریا فشانَد قطره‌ی باران خویش
    ---
    وفا و مهر تو را من بدان جهان ببرم
    گمان مبر که همین بود دوستداری من !


    #سیف_فرغانی
    آخرین ویرایش: دوشنبه 1395/03/31 10:43 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام دوشنبه 1395/03/24 09:18 قبل از ظهر نظرات ()
    دل در طلب تو خستگی‌ها دارد
    کارش ز غم تو بستگی‌ها دارد

    هرچند که پشت لشکرِ هستیَم اوست ،
    زان روی بسی شکستگی‌ها دارد !

    ---

    در خانه‌ی دل ، عشق تو مجمع دارد
    وز دادن جان ،‌ کار تو مقطع دارد

    در شعر ، تخلص به تو کردم که وجود
    نظمیست که از روی تو مَطلع دارد

    ---

    دل را چو به عشق تو سپردم ، چه کنم ؟
    دل دادم و اندوه تو بردم ، چه کنم ؟

    من زنده به عشق توام ای دوست ! ولیک
    از آرزوی روی تو مُردم ، چه کنم ؟!

    ---

    شب نیست که از غمت دلم جوش نکرد
    وز بهر تو زهرِ اندُهی نوش نکرد

    ای جانِ جهان ! هیچ نیاوردی یاد
    آن را که تو را هیچ فراموش نکرد ...



    #سیف_فرغانی
    آخرین ویرایش: دوشنبه 1395/03/24 09:22 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام دوشنبه 1395/03/24 09:16 قبل از ظهر نظرات ()
    چه خواهد کرد با شاهان ، ندانم
    که با چون من گدایی ، عشقت این کرد !

    از اول مهربانی کرد و آنگاه
    چو با او مهر ورزیدیم ، کین کرد

    گدایی بر سر کویت نشسته
    به رفتن ، آسمان‌ها را زمین کرد

    نه صاحبْ‌ طبع را عاشق توان ساخت
    نه شیطان را توان روح الامین کرد

    کسی کز غیر تو دامن بیفشانْد ،
    کلیدِ دولت اندر آستین کرد

    تویی ختمِ نکویان و ز لعلت
    نکویی خاتمِ خود را نگین کرد

    چو از تو سیف فرغانی سخن راند ،
    همه آفاق ، پُر دُرِّ ثمین کرد

    غمت را طبعِ او زین‌سان سخن ساخت ،
    که گل را نَحْل داند انگبین کرد


    #سیف_فرغانی
    آخرین ویرایش: دوشنبه 1395/03/24 09:18 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام دوشنبه 1395/03/24 09:14 قبل از ظهر نظرات ()
    ای ز بازار جهان حاصل تو گفتاری !
    عمر تو موسم کار است و جهان ، بازاری

    اندر آن روز که کردار نکو سود کند
    نکند فایده ، گر خرج کنی گفتاری

    همچو بلبل که بر افرازِ گلی بنشیند
    چند گفتی سخن و هیچ نکردی کاری ؟!

    ظاهر آن است که بی‌زاد و تهیدست رَود
    گر از این مزرعه کس پر نکند انباری

    زرِ طاعت زن و اخلاص ، عیار آن ساز
    خواجه ! تا سود کنی بر دِرَمی ، دیناری

    هرچه گویی به جز از ذکر ، همه بیهوده‌ست
    سخنِ بیهده زهر است و زبانت ، ماری

    شعر نیکو که خموشی‌ست از آن نیکوتر ،
    اگرت دست دهد ، نیز مگو بسیاری

    راست چون واعظِ نان‌جویْ بدین شاد مشو
    که سخن گویی و جُهّال بگویند آری

    از ثنای اُمَرا ، نیک نگهدار زبان
    گرچه رنگین سخنی ، نقش مکن دیواری

    مدح این قوم ، دلِ روشن تو تیره کند
    همچو رو را کَلَف و آینه را زنگاری

    از چنین مرده‌دلان ، راحتِ جانْ چشم مدار
    چون ز رنجور شفا کسب کند بیماری ؟!

    شاعر از خرمن این قوم به کاهی نرسد
    گر از این نقد به یک جو بدهد خرواری

    شاعری چیست که آزاده از آن گیرد نام ؟
    ننگ خلقی گر از این نام نداری عاری

    هر دم از سفره‌ی انعامِ خداوندِ کریم
    خورده صد نعمت و یک شکر نگفتی باری

    ظالمی را که همه ساله بود کارش فِسْق ،
    به طمع نام منه عادلِ نیکوکاری !

    کژروی پیشه کنی ، جمله تو را یار شوند
    ور رهِ راست رَوی ‌، هیچ نیابی یاری !

    شعر نیکو را چون نقطه دلی باید جمع
    همچو خط را قلم و دایره را پرگاری

    سیف فرغانی ! اگرچند در این دور ،‌ تو را
    بلبلِ روح ، حزین است چو بوتیماری

    نه تو را هیچکسی جز غم جان ، دلجویی
    نه تو را هیچکسی جز دل تو ،‌ غمخواری

    گرچه کس نیست ز تو شاد ، برو شادی کن ،
    همچو غم گر نرسانی به دلی آزاری

    شکرِ مُنْعَم به دعای سحری کن ، نه به مدح
    کاندرین عهد ، تو را نیست جز او دلداری

    چون از این شیوه سخن ، طبعِ تو فصلی پرداخت ،
    بعد از این بر در این باب بزن مِسْماری !

    به سخن گفتن بیهوده به پایان شد عمر ؛
    صرف کن باقی ایام به استغفاری ...


    #سیف_فرغانی
    آخرین ویرایش: دوشنبه 1395/03/24 09:16 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
  • نارام یکشنبه 1395/03/23 10:12 قبل از ظهر نظرات ()
    حَبَّذا عرصه‌ی ملکی که تویی سلطانش
    ملک گردد چو بهشت ار تو شوی رضوانش

    در همه مملکت ، امروز سلیمانی نیست
    کآدمی را نبُود دردسر از دیوانش

    ای که در مملکت قیصر و خاقان شاهی !
    می‌کن اندیشه که کو قیصر و کو خاقانش ؟

    هر که را دست تصرف ز تو باشد بر خلق
    از وی انصاف طلب ، ور ندهد بُستانش

    بینوایی که وِرا بر جگر آبی نبُود
    جهد کن گر ندهی ، تا نَسِتانی نانش

    مهرِ دنیای دَنی در دل خود سخت مگیر
    کآزمودند ؛ بسی سست بُود پیمانش

    خانه‌ای را که از او همچو تو رفتند بسی
    چند از بهر نشستن کنی آبادانش ؟!

    ملکِ عُقْبی ، متعلق به کسی خواهد بود
    که تعلق نکند هیچ به دنیا ، جانش

    حاصل عمر تو وقت است ، گرامی دارش
    مایه‌ی کار تو عمر است ، غنیمت دانَش

    پادشاهی که به اندوهِ رعیت شاد است ،
    همچو شادیست ؛ بقایی نبُود چندانش

    با همه حسن نظر کن که چه کوته عمر است
    گل که از گریه‌ی ابر است لبِ خندانش

    حِصْنِ اقبالِ خود از همت درویشان ساز
    چون تو در کشتی نوحی ، چه غم از طوفانش ؟

    سیف فرغانی از بهر تو همچون سعدی
    "مشک دارد ، نتواند که کند پنهانش"


    #سیف_فرغانی
    آخرین ویرایش: یکشنبه 1395/03/23 10:18 قبل از ظهر
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات