ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سیف فرغانی - قصیده 4
چاپ این صفحه


چند گفتم که فراموش کنم صحبت یار ؟!
یاد او می‌دهدم رنگ گل و بوی بهار

بلبل از وصلت گل ، بانگ برآورده چنانک
در چمن ناله کند مرغ جدا مانده ز یار

چون ز چنگ غمش ، آهنگ فغان پُست کنم
خاصه این لحظه که صد ناله برآمد ز هَزار

آب روی چمن افزوده به نزد مردم
شبنمِ قطره‌صفت بر گلِ آتش‌ْ رخسار

راست چون مرده‌ی مبعوث ، دگرباره بیافت
کسوه‌ی نو ز ریاحین چمن ، کهنه شعار

حوریانند ریاحین و بَساتین چو بهشت
وقت آن است که جانان بنماید دیدار


#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/23 + 09:08 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - قصیده 3
چاپ این صفحه


اگر دولت همی خواهی ، مکن تقصیر در طاعت
کسی بخت جوان دارد که گردد پیر در طاعت

به طاعت در مکن تقصیر ، اگر خود خاصِ درگاهی
ببین کِابلیس ملعون شد به یک تقصیر در طاعت

چو مردان ، نفسِ سرکش را به زنجیرِ ریاضت ده
که کس مر شیر را ناورد بی‌ زنجیر ، در طاعت

هلاک جان نمی‌جویی ، ممان ای خواجه در عصیان
بقای جاودان خواهی ،‌ بمیر ای میر در طاعت

پَرَت بخشند چون عَنْقا و در دام کسی نایی
چو وصفت راستی باشد بسانِ تیر در طاعت

ایا در معصیت چون من بسی تعجیل‌ها کرده !
برو گر زاهل ایمانی ، مکن تأخیر در طاعت

ایا از بهر یک لقمه چو من دنیا طلب کرده !
بسی تَلْبیس در دین و بسی تزویر در طاعت

چو پشت دست خویش ، آسان ببینی روی جان خود
اگر آیینه‌‌ی دل را کنی تنویر در طاعت

نمی‌خواهی که در نعمت فتد تقصیر و تغییری ،
مکن تقصیر در خدمت ، مکن تغییر در طاعت

از این‌سان موعظت می‌گوی با خود ، سیف فرغانی !
درآور نفس سرکش را بدین تدبیر در طاعت


#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/23 + 09:06 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - قصیده 2
چاپ این صفحه


اندرین دوران مجو راحت که کس آسوده نیست
طبعِ شادی‌جوی ، از غم یک‌نفس آسوده نیست

هرچه در دنیا وجودی دارد ، ار خود ذره است ،
از خلافِ ضدّ خود ، او نیز بس آسوده نیست

گرچه خاکش در پناه خویشتن گیرد چو آب
زآتش ار ایمن بُود ، از بادِ خَس آسوده نیست

اندرین دوران که خلقی پایمالِ محنت‌اند
گر کسی دارد به نعمت دسترس ، آسوده نیست

مرغ ، کو را جای اندر باغ باشد چون درخت
گر بگیری ، ور بداری در قفس ، آسوده نیست

از پی تحصیلِ آسایش مبر بسیار رنج
هر که او دارد به آسایش هوس ، آسوده نیست

سیف فرغانی به رنج است از فراق دوستان
بی جمالِ مصطفی ، روحِ اَنَس آسوده نیست


#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/23 + 09:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - قصیده 1
چاپ این صفحه


آن خداوندی که عالم آنِ اوست
جسم و جان در قبضه‌ی فرمان اوست

سوره‌ی حمد و ثنای او بخوان
کآیتِ عزّ و عَلا در شأن اوست

گر ز دست دیگری نعمت خوری ،
شکر او می‌کن که نعمت آنِ اوست

بر زمین هر ذره‌ی خاکی که هست ،
آب‌خوردِ فیضِ چون باران اوست

بر من و بر تو اگر رحمت کند ،
این نه استحقاق ما ، احسان اوست

از جهان کمتر ثناگوی وی است
سیف فرغانی ، که این دیوان اوست


#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/23 + 08:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 23
چاپ این صفحه


عشق تو درد است و درمانش تویی
هست عاشق ، صورت و جانش تویی

آنچه در درمان نیابد دردمند ،
هست در دردی که درمانش تویی

سالکِ راه تو زاوّل واصل است
کین ره از سر تا به پایانش تویی

عاشقت کی گنجد اندر پیرهن
چون ز دامن تا گریبانش تویی ؟

ما و تو این هر دو یک معنی بود
کآشکارش ما و پنهانش تویی

عاشق روی تو را در دین عشق ،
غیر تو کفر است و ایمانش تویی

این غزل ، شَطْح است و قَوّالش منم
وین سخن حق است و برهانش تویی

منطق‌ الطیرِ سخن‌های مرا
کس نمی‌داند سلیمانش تویی

سیف فرغانی از آن بر نقدِ شعر
سکه زین‌سان زد که سلطانش تویی



#سیف_فرغانی

مورخ : جمعه 1395/03/21 + 11:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 22
چاپ این صفحه


هم دلبر من با من ، دلدار شود روزی
هم گلشنِ بخت من ،‌ بی‌خار شود روزی

اندر ره او نبْود ، جان کندن من ضایع
آنکس که دلم بستد ، دلدار شود روزی

خود را به امید آن ، دلشاد همی دارم
کآنکس که غمش خوردم ، غمخوار شود روزی

باشد که شبی ما را ، شکری بود از وصلش
ور نِی گله از هجرش ، ناچار شود روزی

همچون نفسِ عیسی ، در مرده دمد روحی
آنکس که ز عشق او بیمار شود روزی

از سکه‌ی مهر او ، مهر ار چو دِرَم گیری ،
از نقد تو  هر یک جو ، دینار شود روزی

دزدیده دل خود را بر خنجر او زن سیف !
کآن مرغ که نکشندش ، مردار شود روزی

بی‌ ماهِ رُخش ، بختم شب‌هاست که می‌خُسْبد
دولت بُود ار ناگه بیدار شود روزی

آن غم که همی آمد از هر طرفی دَه دَه
گر کم نکند یک یک ، بسیار شود روزی

با محنتِ عشقِ تو ، امّید همی دارم
کین دولت سرمستم ، هشیار شود روزی

---
عاشقم زنده‌دلی را که تو جانش باشی
قوّت دل دهی و قوتِ روانش باشی

هر که را چشم دل از عشق تو بینایی یافت ،
دائم اندر نظرِ دیده‌ی جانش باشی

همه عالم به ارادت نگرانش باشند
گر تو یک‌دم به عنایت نگرانش باشی

ای دل خام ! اگر چون من سوداپخته
طمعت هست که از سوختگانش باشی

در ازل هرچه شد و تا به ابد هرچه شود
بنده تقریر کند گر تو زبانش باشی

سیف فرغانی آفاق بگیرد گر تو
به مدد ، قوّت بازوی توانش باشی

سعدی زنده‌ دل از بهر تو حق بود که گفت :
"هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی"



#سیف_فرغانی

مورخ : جمعه 1395/03/21 + 10:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 21
چاپ این صفحه


ای دلِ تنگِ مرا از غم تو جانْ تازه
کفر در عهد رخت می‌کند ایمان تازه

ای نسیم سحری کرده ز خاک کویت
غنچه را مشک بر اطراف گریبان تازه

هیچ صبحی ندمد تا نبَرد باد صبا
غالیه از سر آن زلفِ پریشان تازه

فتنه را با شکنِ زلف تو پیوند قوی
حُسن را با رخ نیکوی تو پیمان تازه

خون دل بر رخ زردم چو ببینی ، گردد
رنگ بر روی تو چون سبزه به باران تازه

شوق تو در دلم از وصل تو افزونی یافت
چه طبیبی که کنی درد به درمان تازه‌ ؟!

روی سرخ تو مرا خونِ جگر بر رخِ زرد
کرده هر روز از این دیده‌ی گریان تازه

هست امیدم که دگرباره به یُمنِ خاتم
باز در ملک شود حکم سلیمان تازه

سیف فرغانی ، هر روز به سِحر اشعار
می‌کند وسوسه اندر دل یاران تازه

---
روی پنهان کن که آرامِ دل از من می‌بری
هوشم از سر می‌ربایی ، جانم از تن می‌بری

این چه دلداری بُود جانا ! که بامن ساعتی
می‌نیارامی و آرام دل از من می‌بری

ور مرا بی‌التفاتی می‌کنی زآن باک نیست
کز دلم سودای خود چون زنگ از آهن می‌بری

با رقیب از من شکایت کرده‌ای ای بی‌وفا !
ماجرای دوست تا کِی پیش دشمن می‌بری ؟

در شب تیره بتابی بر دلم از راه چشم
همچو ماه از بام گردون ره بر وزن می‌بری

سیف فرغانی چو سعدی نزدِ آن دلبر سخن
دُر به دریا می‌فرستی ، زر به معدن می‌بری



#سیف_فرغانی

مورخ : جمعه 1395/03/21 + 10:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 20
چاپ این صفحه


من چو از جان شده‌ام عاشق آن روی نکو
آخر این عشق مرا با تو سبب چیست ؟ بگو

از خودم بوی تو می‌آید و این نیست عجب
هرچه را با گل و با مشک نِهی ، گیرد بو

من چو با روی تو همچون مگسم با شکّر
بیش همچون مگس ای دوست ! مرانم از رو

تیر مژگان تو را همچو هدف سازم دل
چون کشی بر سپرِ روی ، کمانِ ابرو ؟

سیف فرغانی ! از شعر عسل می‌سازد
غم او در دل تو همچو مگس در کندو

طبعِ شاعر نکند وصف تو چون خاطر من
آب هرگز نرود راست ، چو کژ باشد جو

---
ای صبا ! قصه‌ی عشاق بر یار بگو
خبری از من دلداده به دلدار بگو

از رسانیدن پیغام رهی عار مدار
به گلستان چو درآیی ، سخن خار بگو

چون به حضرت رسی امسال ، بدان راحتِ جان
آنچه از رنج رسیده‌ست به منْ پار ، بگو

ور به قانون ادب بر درِ او ره یابی ،
با شفا یک دو سخن از من بیمار بگو

خبر آدمِ سرگشته به رضوان برسان
قصه‌ی بلبل شوریده به گلزار بگو

ور بپرسد که به رویم نگرانی دارد ،
شعفِ بنده بدان طلعت و دیدار بگو

ور بدانی که دُوُم بار ، نیابی فرصت
وقت اگر دست دهد ، جمله به یک‌بار بگو

سیف فرغانی بی روی تو تا کِی گوید ؟
ای صبا ! قصه‌‌ی عشاق بر یار بگو



#سیف_فرغانی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/20 + 12:19 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5