ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سیف فرغانی - غزلیات 19
چاپ این صفحه


ای سعادت ! مددی کن که بدان یار رِسَم
لطف کن تا منِ دلداده به دلدار رسم

عندلیبم ز چمن ، دور زبانم بسته‌ست
آن زمان در سخن آیم که به گلزار رسم

تا بدان دوست رسم ، بگذرم از هرچه جز اوست
بزنم بر سپه آنگه به سپهدار رسم

کس بدان یار برفتن نتوانست رسید
به رسانیدنِ آن یار بدان یار رسم

دوست پیغام فرستاد که در فرقت من ،
صبر کن گرچه به سالی به تو یک‌بار رسم

گفتمش کِی بُود آن بار ؟ معین کن ! گفت :
من گلم ، وقت بهاران به سر خار رسم

تو چو بیماری و چون صحتِ راحت‌ افزای
رنج زایل کنم آنگه که به بیمار رسم

از درِ باغِ خودم میوه دِه ای دوست ! که من
نه چنان دست درازم که به دیوار رسم

از دَرت گرچه گدایان به دِرَم واگردند
چه شود گر منِ درویش به دینار رسم ؟

من به رنگین سخنان از تو نیابم بویی
ورچه در گفتنِ طامات ، به عطار رسم

سیف فرغانی ! در کارْ تویی مانع من ،
پایم از دست بِهِل تا به سرِ کار رسم

---
ای گنجِ غم نهاده به ویرانه‌ی دلم
وی مسکن خیال تو ، کاشانه‌ی دلم

عشقت که با تصرف او ، خاکْ زر شود
این گنج ،‌ او نهاد به ویرانه‌‌ی دلم

زآن ساعتی که حلقه‌ی زلف تو دید و شد
زنجیردارِ عشق تو دیوانه‌ی دلم

بر آتشِ هوای تو چون مرغ پر بسوخت
از تاب شمع روی تو ، پروانه‌ی دلم

اندر ازل که عالم و آدم نبود ، بود
مجنون به کوی عشق تو همخانه‌ی دلم

چون دل ز بندگی تو ، داغِ قبول یافت
تن ، جان نثار کرد به شکرانه‌ی دلم

پوشیده داشتند ز مردم حدیث او
پنهان نماند و گفته شد افسانه‌ی دلم ...



#سیف_فرغانی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/20 + 01:09 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 18
چاپ این صفحه


مدتی شد که من از عشق تو سودا دارم
غم و اندوه تو را در دل و جان جا دارم

یوسفِ مصرِ ملاحت شدی ای جان عزیز !
ور نه من با تو چرا مهرِ زلیخا دارم ؟

گوئیَم دست بدار از خود و در ما پیوند
خود مرا دست کجا تا ز خودش وا دارم ؟!

حورِ فردوس مرا گر به تمنا طلبد ،
من نه آنم که به غیر از تو تمنا دارم

گرچه آنجا که تویی ، می‌نرسم از سرِ جهد
پایم هرچند که اینجاست ، دل آنجا دارم

چون که دریای دل از موج غمت در شور است ،
من که یک قطره‌ی آبم ، دل دریا دارم

من در این خانه برای تو مقیمم ، ورنِی
قُبّه‌ای برتر از این گنبد اعلا دارم

وعده‌ی وصل تو را خلق جهان منتظرند
این توقع نه منِ دلشده تنها دارم

چهره‌ی زرد مرا هر که ببیند ، داند
که من از آلِ رخت این همه تَمْغا دارم

سیف فرغانی هر روز چو سعدی گوید :
"این منم بی تو که پروای تماشا دارم"

---
گر کسی را حسد آید که تو را می‌نگرم ،
من نه در روی تو ، در صُنعِ خدا می‌نگرم

من از آنِ توام و هرچه مرا هست ، توراست
روشن است اینکه به چشم تو ، تو را می‌نگرم

خصم گوید که روا نیست نظر در رویش
من اگر هست و اگر نیست روا ، می‌نگرم !

نورِ حُسنی‌ست در آن روی ، بدان ملتفتم
من در آن آینه از بهر صفا می‌نگرم

روی زیبای تو ، آرام و قرار از من بُرد
من دگرباره در آن روی چرا می‌نگرم ؟!

هر طرف می‌نگرم تا که ببینم رویت
چون تو در جان منی ، من به کجا می‌نگرم ؟!

به حیات خودم امید نمی‌ماند هیچ
چون به حال خود و انصاف شما می‌نگرم

سیف فرغانی ! در غیر ، نظر چند کنی ؟
گل چو دستم ندهد زآن به گیا می‌نگرم

ور میسر نشود دیدن رویت ، چه کنم ؟
"می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم"



#سیف_فرغانی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/20 + 12:49 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 17
چاپ این صفحه


نگارا ! گردِ کوی تو اگر بسیار می‌گردم ،
چو بلبل ، صد نوا دارم که در گلزار می‌گردم

تو قطبِ دایره‌ رویی و من در مرکز عشقت ،
سری بر نقطه ، بر یک پای ، چون پرگار می‌گردم

بدان گیسو که صد چون من سر اندر دام او دارد
رَسَن در گردنم افکن که بی افسار می‌گردم

سرِ میدانِ جانبازیست کوی تو ، واندر وی
محبان در چنین کاری و من بیکار می‌گردم

اگرچه حدِّ ما نبْود ، ولی هرگز روا نبْود
که تو با دیگران یاری و من بی‌ یار می‌گردم

چو تو آگاهی از حالم ، که شب تا روز در کویت
خلایق جمله در خوابند و من بیدار می‌گردم

چو فرهاد از پی شیرین به حسرت سنگ می‌بُرّم
به گرد خیمه‌ی لیلی چو مجنون ، زار می‌گردم

به وصل خود که جانْ داروست مجروحان هجرت را ،
جهانی را دوا کردی و من بیمار می‌گردم

بسانِ آسیا سنگم به آب چشم خود گردان
مرا تا دانه‌ای باقیست ، در انبار می‌گردم

چو بلبل ، گل همی خواهم بسانِ سیف فرغانی
چو اُشتر در بیابان‌ها نه بهر خار می‌گردم ...

---
مجلس انس تو را چون محرم راز آمدم
پیش شمع عشق ، چون پروانه جانباز آمدم

عشقت آمد در درونم ، از حجاب خود برون
رفتم و اینجا ز بهر کشف آن راز آمدم

سر به زیر پا نهادم تا مرادم دست داد
چون فکندم بال و پر ، آنگه به پرواز آمدم

گرچه از شوق تو دارم آب چشمی همچو ابر
همچو برق از شور عشقت ، آتش‌انداز آمدم

سیف فرغانی همی گوید بیا خونم بریز
زآنکه من در کشتن خود با تو انباز آمدم



#سیف_فرغانی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/20 + 12:39 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 16
چاپ این صفحه


ای تو را هرگز نبوده یاری از یاران ، دریغ
وصل خود را چند داری از طلبکاران ؟ دریغ

غم فرستادی به جانم ، جان به دل ایثار کرد
یار را هرگز نباشد راحت از یاران ، دریغ

ما همه بیمار عشق و داروی ما ، وصل توست
ظلم باشد داشتن دارو ز بیماران ، دریغ

شمعِ وصلت کرده روشن روزِ چندین خفته را
در شبِ تاریک هجرت مانده بیداران ، دریغ

هر که بیند با رقیبان مر تو را گوید همی
هستی ای گنج گهر ! در صحبت ماران ، دریغ

یارِ زیبایی ولیکن اندُهِ یارانْت نیست
دلبری ،‌ لیکن نداری خوی دلداران ، دریغ

---
دل ز غمت زنده شد ، ای غمِ تو جانِ دل
نام تو آرامِ جان ، درد تو درمانِ دل

من به تو اولی ، که تو آنِ منی آنِ من
دل به تو لایق که تو آنِ دلی آنِ دل

عشقِ ستمکار تو ، رفته به پیکار جان
شوق جگرخوار تو ، آمده مهمان دل

بنده ز پیوند جان ، حَبْلِ تعلق برید
تا سر زلف تو شد سلسله‌ جنبان دل

عشق تو چون چتر خویش بر سر جان باز کرد ،
سر به فلک برکشید سَنْجَقِ سلطان دل

روی ز چشمم مپوش ، تا نتواند فِگَنْد
کفرِ سر زلف تو ، رخنه در ایمان دل

از صدفِ لفظِ خویش ، معنی چون دُر دهد ،
گوهر شعرم که یافت پرورش از کانِ دل



#سیف_فرغانی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/20 + 12:38 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 15
چاپ این صفحه


دلارامی که همچون مَه به شب بینند دیدارش
شبم چون روز روشن گشت از خورشید رخسارش

به نزهت بِه ز فردوس است کوی آن بهشتی‌روی
که دوزخ نزد عاشق هست محرومی ز دیدارش

ز قوتِ جان بُود ایمن ، شهیدِ تیرِ مژگانش
ز مرگِ دل بود فارغ ، سقیمِ چشمِ بیمارش

نوا کمتر زن ای بلبل !‌ که شد بازارِ حُسنِ گل
شکسته از گلِ حُسنی که روی اوست گلزارش

از آن یار پسندیده نگردانم دل و دیده
گَرَم از دیده خونِ دل بریزد چشمِ خونخوارش

ز عشقت همچو فرهاد است مسکین سیف فرغانی
که شور اندر جهان انداخت شیرینیِ اشعارش

---
تا چه معنیست در آن روی جهان‌ آرایَش ؟
که دلم بُرد بدان صورتِ جان افزایش

چون جهان سربه‌سر آرایش از آن رو دارد ،
به چه آراسته شد روی جهان آرایش ؟!

چون به وصلش ، طمعِ خامِ تو ناپخته بماند ،
ای دلِ سوخته ! تا چند پزی سودایش ؟

لاله را در چمن و غنچه‌ی گل را در باغ
مشک در جیب کُنَد طُرّه‌ی عنبر زایَش

بنده از دست جفای تو به جایی نرود
که سر کوی تو بندی‌ست گران بر پایش

ذره‌ای را که رخِ روشن تو بر وی تافت
آفتابی نتواند که بگیرد جایش

یک کف از خاک سر کوی تو وز عاشق جان
زر به مزدور ده و کار همی فرمایش

سیف فرغانی از توست ، چو جام از باده
که به کلی همه رنگ تو گرفت اجزایش



#سیف_فرغانی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/19 + 12:05 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 14
چاپ این صفحه


نسیم صبح پنداری ز کوی یار می‌آید
به جان‌ها مژده می‌آرد که آن دلدار می‌آید

به صد اکرام می‌باید به استقبال او رفتن
که بوی دوست می‌آرد ، ز کوی یار می‌آید

بدین خوبی و خوش بویی ، چنان پیدایی و گویی
که سوی بنده چون صحت ، سوی بیمار می‌آید

به نیکی همچو شعر من در اوصاف جمال او
به خوشی همچو ذکر او که در اشعار می‌آید

حکایت کرد کآن شیرین برای چون تو فرهادی
شکر از پسته می‌بارد چو در گفتار می‌آید

ز لشکرگاهِ حَرْب ، آن مَه سوی میدان صلح آید
مظفر همچو سلطانی که از پیکار می‌آید

به دست حیله ای عاشق ! سزد کز سر قدم سازی
گَرَت در جستن این گل ، قدم بر خار می‌آید

بدادم دنیی و گشتم گدای کوی سلطانی
که درویشان کویش را ز سلطان عار می‌آید

خراباتیست عشق او ، که هر دم پیش مستانش
زَهادت چون گنهکاران به استغفار می‌آید

بسانِ دانه‌ی نار است اندر زعفران ، غلتان
ز شوقش ، اشک رنگینم که بر رخسار می‌آید

به نانی از درِ جانان ، رضا ده سیف فرغانی !
که همچون تو در این حضرت ، گدا بسیار می‌آید

---
ای نامه‌ی نو رسیده از یار
بی‌گوش ، سخن شنیده از یار

در طیّ تو گر هزار قهر است
لطفی‌ست به من رسیده از یار

این جانِ جفا کشیده از تو
ای بوی وفا شنیده از یار

وی دیده هر آنچه گفته از دوست
وی گفته هر آنچه دیده از یار

اندر شبِ هجر مطلع تو
صبحی‌ست ولی دمیده از یار

ای حظّ نظر گرفته از دوست
وی ذوقِ سخن چشیده از یار

گر باز روی ، ز من بگویش
کای بی‌ سببی رمیده از یار

انصاف بده ، که چون بُود سیف
پیوسته چنین بریده از یار ؟!



#سیف_فرغانی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/19 + 11:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 13
چاپ این صفحه


بی تو ، دلِ خسته جان نمی‌خواهد
جان بی رخ تو ، جهان نمی‌خواهد

جان می‌دهد و جهان خود آنِ توست
دل وصل تو رایگان نمی‌خواهد

من با تو نشستن آرزو دارم
وین مجلس ما مکان نمی‌خواهد

آن را که حدیث تو به دل پیوست
دیگر دهنش زبان نمی‌خواهد

زهرِ غم تو به جان خورم ، زیرا
کآن لقمه جز این دهان نمی‌خواهد

مشتاقِ تو در جهان نمی‌گنجد
سیمرغ تو آشیان نمی‌خواهد

از دنیی و آخرت تَبَرّا کرد
این ترک بگفت و آن نمی‌خواهد

هر تیر که عشق راست در جعبه
جز ابروی تو کمان نمی‌خواهد

منویس و مگوی سیف فرغانی !
کین قصه دگر بیان نمی‌خواهد

---
روز عمرم به زوال آمد و شب نیز رسید
شب هجران تو را خود سحری نیست پدید

در شبِ هجر بیا شمعِ وصالی بفروز
در چنین شب به چنان شمع توان روی تو دید

بر سر کوی تو دوش از سرِ رِقّت بر من
همه شب صبح دعا خواند و در آخر بدمید

چون خیال توام از دیده بشد ، در طلبش
اشکم از چشم روان گشت و به هر روی دوید

سست‌ پیوند کسی باشد در مذهب عشق
که به تیغِ اجلش از تو توانند برید

بی تو یک لحظه که بر من گذرد ، پندارم
هفته‌ای می‌رود و نیز به ده روز کشید

سعدیا ! من به جواب تو سخن‌ها گفتم
چه از آن بِه که مرا با تو بُود گفت و شنید ؟

گفتمش یک سخنِ من بشنو در حقِ خویش
زر طلب کرد که در گوش کُنَد مروارید

گر به جان حکم کند دوست ، خلافش نکنم
کاعتراضی نکند بر سخنِ پیر ، مُرید

سیف فرغانی ! که خواهی به وصالش برسی ،
صدقِ دل همره جان کن که سخن نیست مفید



#سیف_فرغانی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/19 + 11:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 12
چاپ این صفحه


دردمندانِ غمِ عشق ، دوا می‌خواهند
به امید آمده‌اند ؛ از تو ، تو را می‌خواهند

روز وصل تو که عید است و مَنَش قربانم ،
هر سحر چون شب قدرش به دعا می‌خواهند

اندرین مملکت ای دوست ! تو آن سلطانی
که مُلوک از درِ تو ، نان چو گدا می‌خواهند

زآن جماعت که ز تو طالب حورند و قصور
در شگفتم که ز تو ، جز تو چرا می‌خواهند ؟

عمل صالح خود را شب و روز از حضرت
چون متاعی که فروشند ، بها می‌خواهند

عاشقان ، مرغ و هوا ، عشق و جهان هست قفس
با قفس انس ندارند ، هوا می‌خواهند

تو به دستِ کَرم خویش جدا کن از من
طبع و نفْسی که مرا از تو جدا می‌خواهند

عالمی ، شادی دنیا و گروهی ، غم عشق
عاقلان ، نعمت و عشاق ، بلا می‌خواهند

سیف فرغانی ! هر کس که تو بینی ، چیزی
از خدا خواهد و این قوم ، خدا می‌خواهند

در عزیزانِ ره عشق به خواری منگر
بنگر این قوم ، کیانند و که را می‌خواهند

---
آن زمانی که تو را عزم سفر خواهد بود
بس دل و دیده که در خون جگر خواهد بود

همچو من ، خشک لبی از سر کویت نرود
گر فراقِ تو نه با دیده‌ی تر خواهد بود

مرو ای دوست ! که مَر ناوک هجران تو را
در دل ما نه ، که در سنگ اثر خواهد بود

مرو ای دوست ! مرو ، ور بروی ، زود بیا
که مرا چشم به ره ، گوش به در خواهد بود

صفحه‌‌ی عارضِ خوش‌خطِ تو چون یاد کنم ؟
همچو اِعراب ،‌ دلم زیر و زبر خواهد بود

ای ز خورشید ،‌ سَبَق برده بدان روی ! بگو
که شب هجر تو را هیچ سحر خواهد بود ؟

در ضمیرش نگذشت آنکه درخت عشقت ،
آن نهالیست که هجرانْش ، ثمر خواهد بود



#سیف_فرغانی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/19 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5