ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سیف فرغانی - غزلیات 11
چاپ این صفحه


فتنه‌ی خفته ز چشمِ مست تو بیدار شد
خاصه آن ساعت که زلفت نیز با او یار شد

در شب هجرت ببینم روز وصلت را به خواب
گر تواند ، بخت خواب‌آلود من بیدار شد

روزگاری ناکشیده محنت هجران تو ،
چون توان از نعمت وصل تو برخوردار شد ؟

تا بدیدم نرگسِ مخمور تو از خَمر عشق
آنچنان مستم که نتوانم دگر هشیار شد

آن که مردم را به دم کردی چو عیسی تندرست
چشم بیمار تو دید ، از عشق تو بیمار شد !

شور از مردم برآمد ، گریه بر عاشق فتاد
چون لب شیرین تو از خنده شکّربار شد

چاره تسلیم است ؛ با تقدیر نتوان پنجه کرد
دست تدبیرم چو اندر کار تو بیکار شد

تا تو پیدا آمدی ، ما را خموشی بود کار
گل چو رو بنمود بلبل را سخن ناچار شد

گر کسی خواهد که بیند جان ، مصور همچو جسم
گو در این صورت نگر کز حُسن معنی‌دار شد

سیف فرغانی ! جوانی رفت تا کی عاشقی ؟
پیر گشتی ، توبه کن ، هنگام استغفار شد ...

---
دلی کز وصلِ جانان بازمانَد ،
تنی باشد که از جان بازماند

نگارینا ! منم بی روی خوبت
شبی کز ماه تابان باز ماند

چه باشد حال آن بیچاره عاشق
که از وصلت به هجران بازماند ؟

چه گردد ذره‌ی سرگشته را حال
که از خورشیدِ رخشان بازماند ؟

اگر خورشید رخسار تو بیند
در آن رخساره ، حیران بازماند

وگر بار فراقت بر وی افتد
ز دور ، این چرخِ گردان بازماند

غم تو قوتِ جانِ عاشقان است
روا نبْود کز ایشان بازماند

نه دست خلق را شاید عصایی
که از موسیِ عمران بازماند

کسی را دست ، آن خاتم نباشد
کز انگشت سلیمان بازماند

نگارا ! سیف فرغانی‌ست بی تو
چو بلبل کز گلستان بازماند

زرِ اشعار او در روم ، گنجیست
که زیر خاک پنهان بازماند



#سیف_فرغانی

مورخ : سه شنبه 1395/03/18 + 12:21 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 10
چاپ این صفحه


هر که در عشق نمیرد ، به بقایی نرسد
مرد باقی نشود تا به فنایی نرسد

تو به خود رفتی ؛ از آن کار به جایی نرسید
هر که از خود نرود ، هیچ به جایی نرسد

در ره او نبُود سنگ و اگر باشد نیز
جز گهر از سرِ هر سنگ به پایی نرسد

عاشق از دلبرِ بی‌لطف نیابد کامی
بلبل از گلشن بی‌گل به نوایی نرسد

سعی کردی و جزا جستی و گفتی هرگز
بی‌عملْ مرد به مزدی و جزایی نرسد ؟

سعیِ بی‌عشق ، تو را فایده ندْهد که کسی
به مقامات عنایت به غنایی نرسد

هر که را هست مقام از حرمِ عشق ، برون
گرچه در کعبه نشیند ، به صفایی نرسد

دلبرا ! چند خُوهم دولت وصلت به دعا ؟
خود مرا دستِ طلب جز به دعایی نرسد

خوان نهاده‌ست و گشاده در و بی‌خونِ جگر
لقمه‌ای از تو توانگر به گدایی نرسد

ابر ، بارنده و تشنه نشود زو سیراب
شاه بخشنده و مسکین به عطایی نرسد

سیف فرغانی دردی ز تو دارد در دل ؛
می‌پسندی که بمیرد ، به دوایی نرسد ؟!

---
دلبرم عزم سفر کرد و روان خواهد شد
در دلم آنچه همی گشت ، چنان خواهد شد

بود بیگانه ز من چون برِ من نامده بود
از بَرم چون برود ، باز همان خواهدشد

می‌رود ؛ نیستش اندیشه که مردم گویند
که فلان ، کشته‌ی هجرانِ فلان خواهد شد !

دیده چون روی تو می‌دید ، دلم فارغ بود
چون ز چشمم بروی ، دل نگران خواهد شد

از برای دل تو غصه‌ی هجرت بخورم ،
ورچه جانیم در این غصه زیان خواهد شد

بر من از بارِ فراقت چو عنان برتابی
دل من همچو رکابِ تو گران خواهد شد

دل که در حوصله‌ی اَندُهِ تو ، یک لقمه‌ست
تا غم تو بخورد ، جمله دهان خواهد شد



#سیف_فرغانی

مورخ : دوشنبه 1395/03/17 + 12:55 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 9
چاپ این صفحه


خرّم آن جان که به رویت نگرانی دارد
وز هوای تو دلش گنج نهانی دارد

عشق با مرده نیامیزد و او زنده‌دل است
که تعلق به رخِ خوبِ تو جانی دارد

عشقِ صورت نبود با تو مرا ، چون مردان
صورتِ عشق من ای دوست ! معانی دارد

جان مهجور ، ز شوق تو برون می‌نَنَهد
از بدن ، پای ندانم چه گرانی دارد ؟!

عشق را گفتم کای رهبرِ عشاق به دوست !
آنکه من طالب اویم ، چه نشانی دارد ؟

گفت در عالم فردیّت ، خود او احدیست
که به خوبی نتوان گفت که ثانی دارد

سیف فرغانی اگر با تو نشیند یک‌دم ،
پادشاهیست که ملکِ دو جهانی دارد ...

---
دلبرا ! اندوهِ عشقت ، شادیِ جان آورَد
بهر بیماری دل ، درد تو درمان آورد

هر نفس در کوی عشقت ، روی یوسف‌ْ حُسنِ تو
صد چو من یعقوب را در بیتِ احزان آورد

سال‌ها محزون نشینیم از پی آن تا بشیر
ناگهان پیراهن یوسف به کنعان آورد

همتی باید که عاشق را در این راه افکَنَد
رخش می‌باید که رستم را به میدان آورد

دل ، فِگند این نفْس را اندر بلای عشق تو
بر سر کافر ، دعای نوح طوفان آورد

دل چو از شوقت بنالد ، دیده گردد اشکبار
چون بغرّد رعد ، آنگه ابرْ باران آورد

ملکِ جان و دل به غارت می‌رود درویش را
کز برِ سلطانِ حُسنت ، عشق فرمان آورد

روز آخر ، شاد خیزد سیف فرغانی ز خاک
در غمِ عشقت اگر یک شب به پایان آورد !



#سیف_فرغانی

مورخ : دوشنبه 1395/03/17 + 12:43 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 8
چاپ این صفحه


در این تفکرم ای جان ! که گر فراق افتد
مرا وصال تو دیگر کِی اتفاق افتد ؟

همین بس است ز هجرانِ دوست ، عاشق را
که قدرِ وصل بداند چو در فراق افتد

به درد هجر شدم مبتلا ؛ از آن هردم
صدای ناله‌ی من اندرین رَواق افتد

مرا ز تلخی آن وارهان ، وآنگه زهر
به دست خویش به من ده که بر مذاق افتد

ز هجرت ای بت خورشیدرو ! من آن ماهم
که ازخسوف بِرَسْته‌ست و در مُحاق افتد !

گر اجتماع ، دگرباره ‌دیر دست دهد ،
میان روح و بدن ، زود افتراق افتد

به اشک شسته شود نامه ، گر در او سخنم
به ذکر آرزو و شرح اشتیاق افتد

ز جورها که تو با بنده کرده‌ای در روم ،
عجب مدار گر آوازه در عراق افتد !

بُود که بوی وی آرَد به سیف فرغانی
نسیمِ بادِ بهاری گر اتفاق افتد ...

---
دل ، بی‌ رخِ خوبِ تو ، سرِ خویش ندارد
جان ، طاقت هجر تو از این بیش ندارد

از عاقبتِ عشق تو اندیشه نکردم
دیوانه ، دلِ عاقبت‌اندیش ندارد !

از مرهمِ وصل تو نصیبی نبُود هیچ
آن را که ز عشق تو دلِ ریش ندارد

خود عاشقِ صاحب‌نظر از عمر چه بیند ،
چون آینه‌ی روی تو در پیش ندارد ؟

از دایره‌ی عشق ، دلا ! پای برون نِه
کآن محتشم اکنون سرِ درویش ندارد

چون سیف ، هر آنکس که تو را دید به یک‌بار
بیگانه شد از خلق و سرِ خویش ندارد



#سیف_فرغانی

مورخ : دوشنبه 1395/03/17 + 12:33 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست ؟
کو کسی کو به دل و دیده خریدار تو نیست ؟

دور کن پرده ز رخسار و رقیب از پهلو
که مرا طاقتِ نادیدنِ دیدار تو نیست

در تو حیرانم و آنکس که ندانست تو را
واندر آنکس که بدانست و طلبکار تو نیست !

در طلبکاریِ گلزارِ وصالت ، امروز
نیست راهی که در او پای من و خار تو نیست

شربتِ وصلِ تو را وقتِ صلای عام است
زآنکه در شهر کسی نیست که بیمار تو نیست

من به شکرانه‌ی وصلت دل و جان پیش کشم
گر متاع دل و جان ، کاسدِ بازار تو نیست

در بهای نظری از تو ، بدادم جانی
بپذیر از من اگرچند سزاوار تو نیست

وصل تو خواستم از لطف تو روزی ، گفتی
چون مرا رای بُود ، حاجت گفتار تو نیست

سیف فرغانی از تو به که نالد ؟ چون هیچ ،
"کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست"

---
چون تو را میل و مرا از تو شکیبایی نیست ،
صبر خواهم که کنم ، لیک توانایی نیست !

مَر تو را نیست به من میل و شکیبایی هست ،
بنده را هست به تو میل و شکیبایی نیست !

چه بُود سود ، از آن عمر که بی دوست رود ؟
چه بود فایده از چشم ، چو بینایی نیست ؟

من سگ کویم و هرجایْ مرا مأوایی‌ست
بودنم بر در این خانه ز بی‌جایی نیست

گفتی از اهل زمان نیست وفایی کس را
بنده را هست ولیکن چو تو فرمایی ، نیست !

دل رهایی طلبد از تو ، به هر روی که هست
ورچه داند که چو روی تو به زیبایی نیست ...



#سیف_فرغانی

مورخ : دوشنبه 1395/03/17 + 12:15 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


تو را من دوست دارم تا جهان هست
همه نام تو گویم تا زبان هست

اثر گر باز گیرد عشقت از خلق
سراسر نیست گردد در جهان هست

تو را خاطر سوی ما نِی و ما را
سوی تو میل ، خاطر همچنان هست

به کوشش وصل تو دریافت نتْوان
ولیکن من بکوشم تا توان هست

بُود بر آتش دل ، دیگِ سودا
مرا تا گوشتی بر استخوان هست

چو من زنجیرِ زلفِین تو دیدم
اگر دیوانه گردم ، جای آن هست !

به آبِ دیده شستم رو ، هنوزم
ز خاک کوی تو بر رخ نشان هست

غمت با سیف فرغانی شبی گفت
مرا خود با تو چیزی در میان هست

کجا باشد نصیب از وصل جانان
هر آنکس را که دل در بندِ جان هست ؟

---
همچو من وصل تو را هیچ سزاواری هست ؟
یا چو من هجر تو را هیچ گرفتاری هست ؟

دیده‌ی دهر به دورِ تو ندیده است به خواب
که چو چشمت به جهان فتنه‌ی بیداری هست

ای تماشای رخت داروی بیماری عشق !
خبرت نیست که در کوی تو بیماری هست !

هر کجا دلشده‌ای بر سر کویت بینم
گویم المنّت لله که مرا یاری هست

گر من از عشق تو دیوانه شوم ، باکی نیست
که چو من شیفته در کوی تو ، بسیاری هست !

هر که روی چو گلت بیند ، داند به یقین
که ز سودای تو در پای دلم خاری هست

"گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست"
قاضی شهر گواهی بدهد کاری هست !

هر که را کار نه عشق است ، اگر سلطان است
تو وِرا هیچ مپندار که در کاری هست

تا زرِ شعر من از سکه‌ی تو نام گرفت
هر دِرَمْسنگِ مرا قیمت دیناری هست

گر بگویم که مرا یار تویی ، بشنو لیک
مشنو ای دوست ! که بعد از تو مرا یاری هست ...



#سیف_فرغانی

مورخ : دوشنبه 1395/03/17 + 12:02 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


هم کوی تو از جهان برون است
هم وصف تو از بیان برون است

اندر ره تو کسی قدم زد ،
کو را قدم از جهان برون است

طاقِ درِ ساکنان کویت
از قُبّه‌ی آسمان برون است

خَرْگاهِ جلالت از دو عالم
چون خیمه‌ی عاشقان برون است

جوینده‌ی کوی تو نشان داد
زآن جای که از مکان برون است

دیوانه سخن نگه ندارد !
سِرّش ز میانِ جان برون است

این نکته مجو ز چار مذهب
کین کاسه ز هفت‌خوان برون است

از شدت شوق ، شعر گفتم
کز صنعت شاعران برون است

بی‌بهره ز عشق تو ، چو دشمن
از زمره‌ی دوستان برون است

عاشق چو غمِ تو را غذا کرد
قوتِ وی از آب و نان برون است

هر حلقه که ذکر تو در آن نیست ،
سیفِ تو از آن میان برون است

---
دل در او بند که دلدارت اوست
رهِ او رو که به ره ، یارت اوست

کار اگر بهرِ دلِ دوست کنی
بی‌گمان عاقبتِ کارت اوست

در نخستین قدم از ره ، او را
یافت خواهی که طلبکارت اوست

دل یکی کن ؛ به دو عالم مفروش
خویشتن را ، چو خریدارت اوست

تا بدان حضرت اعلی برسی
چاره‌ای ساز که ناچارت اوست

با کسی درد دل خویش مگوی
که دوای دل بیمارت اوست

"توییِ" توست که تو با همه‌کس
فخر از او می‌کنی و عارت اوست

دور کن از رخ خود گردِ "خودی"
زآنکه بر آینه زنگارت اوست

عندلیبِ چمن ِعشق شدی
خوش همی گوی که گلزارت اوست

سیف فرغانی ! بهر دل خویش
عافیت خواه که بیمارت اوست



#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/16 + 12:53 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


بازم از جور فلک ، این دلِ غمناک پُر است
بازم از خون جگر ، دیده‌ی نمناک پر است

کز نگارانِ دلارام و ز یارانِ عزیز
شد تهی پشت زمین و شکمِ خاک پر است

باغِ عیشم که به صدگونه ریاحین خوش بود
از گل و لاله تهی گشت و ز خاشاک پر است

چون مرا زهرِ غمِ دوست به جان کرد گزند
تو چنان گیر که عالم همه تریاک پر است !

گرچه زآن دلبرِ دلدار و ز افغان رهی
خانه‌ی خاک تهی ، گنبد افلاک پر است

سیف فرغانی ! زنهار ، ترشروی مباش
که به بخت تو از آن غوره بر این تاک پر است !

کیسه‌ی عمر ، تهی چون شود از غم ما را
چو از این نوع گهر ، کوزه‌ی سَبّاک پر است ...

---
بس کوردل است آن که به جز تو نگران است
یا خود نظرش با تو و دل با دگران است

روی تو دلم را به سوی خود نگران کرد
آن را که دلی هست ، به رویت نگران است

در حسن نباشد چو تو ، هر کس که نکوروست
چون آب نباشد به صفا ، هرچه روان است

جانِ دلِ من شد غمِ عشق تو ازیرا
دل زنده به عشق تو چو تن زنده به جان است

دل ، کو خطِ آزادی خویش از همه بستد
جان داد به خطی که بر او از تو نشان است

هر طفل که از مادرِ ایام بزاید
در عشق شود پیر اگرش بخت جوان است

هرچند که جان در خطر است از غمت ای دوست !
دل ، کو نه غم دوست خورد ، دشمن جان است

با یار ، غم عشق ، مرا بر تن و بر دل
نِی کاهِ سبک باشد و نِی کوهِ گران است

تو دلبر خود را به کسی نام مگو ، سیف !
کآن چیز که در دل گذرد ، دوست نه آن است

این است یکی وصف ز اوصاف کمالش
کاندر دل و جان ظاهر و از دیده نهان است ...



#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/16 + 12:40 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5