تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سیف فرغانی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


ای که شاهانِ جهانند گدایانِ درت
پادشاه است گدایی که بیابد نظرت

چون توانگر ، اگرت تحفه نیارم بر در
همچو درویش بیایم به گدایی به درت

ای بر او خوب چو اُشْکوفه‌ی باران‌دیده !
چند چون گل بشِکفتی و نخوردیم بَرَت ؟

به حیات ابدی زنده شود گر روزی
به سر کشته‌ی هجران خود افتد گذرت

ای چو دینار درست از دل اِشْکسته‌ی ما ،
همچو سکه ز دَرم محو نگردد اثرت

میوه‌ی روح منی ؛ باغ به هر کس مسپار
ورنه همچون دگران سنگ زنم بر شجرت

روی بنمای و مپندار که من چون سعدی
"دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت" !

سیف فرغانی ! خورشید رخش در جلوه‌ست
گر ندیدی ، خللی هست مگر در بصرت !

---
گرچه از بهر کسی جان نتوان داد ز دست ،
چیست جان کز پی جانان نتوان داد ز دست ؟

ای گلستان وفا ! خارِ جفا لازم توست
از پی خار ، گلستان نتوان داد ز دست

همچو تو دوست مرا دست به دشواری داد
چون به دست ، آمدی آسان نتوان داد ز دست

گرچه آن زلف ، پریشانی دل راست سبب
آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست

دِی یکی گفت برو ترکِ غمِ عشق بگو
به چنان وسوسه ، ایمان نتوان داد ز دست

خاک کوی تو به ملکِ دو جهان نفروشم
گوهر قیمتی ، ارزان نتوان داد ز دست

جای موری که مرا دست دهد بر درِ تو
به همه ملک سلیمان نتوان داد ز دست

محنتت را که گدایانْش چو نعمت بخورند
به همه دولت سلطان نتوان داد ز دست

سیف فرغانی ! اگرچند توانگر باشی
بر درش جای گدایان نتوان داد ز دست ...



#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/16 + 01:29 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


ای به چشم دل ندیده روی یار خویش را !
کرده‌ای بی عشق ضایع روزگار خویش را

کعبه رو سوی تو دارد همچو تو رو سوی او
گر تو روزی قبله سازی روی یار خویش را

عشق دعوی می‌کنی ، بار بلا بر دوش نه
نقدِ خود بر سنگ زن ، بنگر عیار خویش را

عاشق آن قوم‌اند کاندر حضرتِ سلطانِ عشق ،
برگرفتند از ره خدمت ، غبار خویش را

روز اول چون به دولتخانه‌ی عشق آمدند
زآستان بیرون نهادند اختیار خویش را

دیگران از ترک جان در راه جانان قاصرند
زین شتردل همرهان بگسل مهار خویش را

ای توانگر ! سوی درویشان نظر کن ساعتی
تا به خدمت عرضه دارند افتخار خویش را

هر زمان در حلقه‌ی زنجیرِ زلفت می‌کشند
یک جهان عاشق ، دل دیوانه‌سار خویش را

سیف فرغانی ز هجرانت به کام دشمن است
چند دشمن‌کام داری دوستدار خویش را ؟

---
ای کرده به عشق تو ، دل پرورش جان‌ها
گردون چو رخت ماهی نادیده به دوران‌ها

آن را که چو تو سروی در خانه بُود دائم
از بی‌خبری باشد رفتن سوی بستان‌ها

آن را که گلِ رویش ، زردی ز غمت گیرد
خاک قدمش باشد سرسبزی ریحان‌ها

زانگشتِ خیال تو ، چون نقش پذیرفتم
از دستِ دلم یک‌یک چون رنگ برفت آن‌ها

از رنگ تو و بویت در گل اثری دیده‌ست
بلبل ، که نمی‌آید بیرون ز گلستان‌ها

ای زلف تو چون چوگان ! بیم است که از دستت
چون گوی به سر گردم ، گردِ همه میدان‌ها

گفتم به وفا با تو عهدی بکنم لیکن
از سخت‌دلی سستی اندر همه پیمان‌ها

تو در حرم دل‌ها ساکن شده‌ای وآنگه
سیف از هوس کعبه ، پیموده بیابان‌ها !



#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/16 + 01:17 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیف فرغانی - غزلیات 1
چاپ این صفحه


رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو ، صبری که نیست ما را ؟

بازآ که عاشقانت ، جامه سیاه کردند
چون ناخنِ عروسان ، از هجر تو نگارا !

ای اهل شهر ! از این پس ، من ترک خانه گفتم
کز ناله‌های زارم ، زحمت بُود شما را

از عشق خوب‌رویان ، من دست شسته بودم
پایم به گِل فرو شد در کوی تو ، قضا را !

در دورِ خوبی تو ، بی‌قیمتند خوبان
گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

تا مبتلا نگردی ، گر عاقلی مدد کن
در کار عشقِ لیلی ،‌ مجنون مبتلا را

ای عشق ! بس که کردی با عقلْ تنگ‌خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروحِ هجرت ای جان ! مرهم ز وصل خواهد
این است وجه درمان ، آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی ؛ با من هرآنچه خواهی
می‌کن که بر رعیت ، حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملکِ چون تو شاهی
حدّم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت ؟!
"مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا"

---
چنان عشقش پریشان کرد ما را
که دیگر جمع نتوان کرد ما را

سپاه صبر ما بشکست چون او
به غمزه تیرباران کرد ما را

حدیث عاشقی با او بگفتیم
بخندید او و گریان کرد ما را

چو بَرْبَط ، بر کناری خفته بودیم
بزد چنگی و نالان کرد ما را

لبِ چون غنچه را بلبل‌ نوا کرد
چو گل بشکفت و خندان کرد ما را

غمش چون قطب ساکن گشت در دل
ولی چون چرخ گردان کرد ما را

بسانِ ذره‌ای بی‌تاب بودیم
کنون خورشید تابان کرد ما را

مرا هرگز نبینی تا نمیری ؛
بگفت و کار آسان کرد ما را

چو بر درد فراقش صبر کردیم
به وصل خویش درمان کرد ما را

بسانِ سیف فرغانی بر این در
گدا بودیم ،‌ سلطان کرد ما را

نسیمِ حضرتِ لطفش ، صباوار
به یکدم چون گلستان کرد ما را

کنون او ما و ما اوییم در عشق
دگر زین بیش چه توان کرد ما را ؟



#سیف_فرغانی

مورخ : شنبه 1395/03/15 + 12:14 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
...
2
3
4
5