ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



ابوسعید ابوالخیر ● رباعیات ۹
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت،
بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت

اکنون ز مَنَش هیچ نمی‌آید یاد
بوی تو گرفته بود؛ خوی تو گرفت
!
────────────────
آنی که ز جانم آرزوی تو نرفت
از دل، هوسِ روی نکوی تو نرفت

از کوی تو هر که رفت، دل را بگذاشت؛
کس با دل خویشتن ز کوی تو نرفت

────────────────
آن دل که تو دیده‌ای، ز غم، خون شد و رفت
وز دیده‌ی خون‌گرفته بیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق،‌ سِیری می‌کرد
لیلی‌صفتی بدید و مجنون شد و رفت!

────────────────
یار آمد و گفت خسته می‌دار دلت
دائم به امید، بسته می‌دار دلت

ما را به شکستگان نظرها باشد؛
ما را خواهی، شکسته می‌دار دلت

────────────────
ای در تو عیان‌ها و نهان‌ها همه هیچ
پندار یقین‌ها و گمان‌ها همه هیچ

از ذات تو مطلقاً نشان نَتْوان داد
کآنجا که تویی، بُود نشان‌ها همه هیچ

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : چهارشنبه 1394/11/7 + 11:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● رباعیات ۸
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

گر کار تو نیک است، به تدبیر تو نیست
ور نیز بَد است هم،‌ ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بِزی
چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

────────────────
در هجرانم قرار می‌باید و نیست
آسایشِ جانِ زار می‌باید و نیست

سرمایه‌ی روزگار می‌باید و نیست
یعنی که وصال یار می‌باید و نیست

────────────────
آن را که قضا ز خیلِ عشّاق نوشت،
آزاد ز مسجد است و فارغ ز کِنِشْت

دیوانه‌ی عشق را چه هجران، چه وصال
از خویش‌ گذشته را چه دوزخ، چه بهشت

────────────────
از اهل زمانه عار می‌باید داشت
وز صحبتشان، کنار می‌باید داشت

از پیش کسی کار کسی نگشاید
امّید به کردگار می‌باید داشت

────────────────
روزم به غمِ جهان فرسوده گذشت
شب در هوسِ بوده و نابوده گذشت

عمری که از او دَمی، جهانی ارزد،
القصه به فکرهای بیهوده گذشت

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : چهارشنبه 1394/11/7 + 10:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● رباعیات ۷
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست
می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست

گر یار این است، چون توان بی او بود؟
ور عشق این است، چون توان بی او زیست؟

────────────────
ای دل! همه خون شوی، شکیبایی چیست؟
وی جان! بِدرآ، اینهمه رعنایی چیست؟

ای دیده! چه مردمی‌ست؟ شرمت بادا!
نادیده به حال دوست، بینایی چیست؟

────────────────
دردا که در این سوز و گدازم کس نیست
همراه در این راهِ درازم کس نیست

در قعر دلم، جواهرِ راز بسی‌ست
اما چه کنم؟ محرم رازم کس نیست

────────────────
در کشور عشق، جای آسایش نیست
آنجا همه کاهش‌ است؛ افزایش نیست

بی درد و اَلم، توقع درمان نیست
بی جرم و گنه، امید بخشایش نیست

────────────────
هرگز اَلمی چو فرقتِ جانان نیست
دردی بَتَر از واقعه‌ی هجران نیست

گر ترکِ وداع کرده‌ام، معذورم
تو جان منی؛ وداعِ جان آسان نیست

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : چهارشنبه 1394/11/7 + 10:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● رباعیات ۶
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

دنیا به جُوی وفا ندارد ای دوست!
هر لحظه هزار مغز، سرگشته‌ی اوست

می‌دان که خدای، دشمنش می‌دارد
گر دشمن حق نِئی، چرا داری دوست؟!

────────────────
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهیّ و پُر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی‌ست ز من بر من و باقی همه اوست

────────────────
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست!
درد تو به جانِ خسته داریم ای دوست!

گفتی که به دل‌شکستگان نزدیکم؛
ما نیز دلِ شکسته داریم ای دوست!

────────────────
بر ما درِ وصل بسته می‌دارد دوست
دل را به فراق، خسته می‌دارد دوست

مِن‌بعد من و شکستگیِّ درِ دوست!
چون دوست، دل شکسته می‌دارد دوست

────────────────
تا در نرسد وعده‌ی هر کار که هست،
سودی ندهد یاری هر یار که هست

تا زحمت سرمای زمستان نکشد،
پُر گل نشود دامن هر خار که هست

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : سه شنبه 1394/11/6 + 12:04 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● رباعیات ۵
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

سرمایه‌ی عمر آدمی یک نفس است
آن یک نفس از برای یک هم‌نفس است

با هم‌نفسی گر نفسی بنشینی،
مجموع حیات عمر، آن یک نفس است

────────────────
راه تو به هر روش که پویند خوش است
وصل تو به هر جهت که جویند خوش است

روی تو به هر دیده که بینند نکوست
نام تو به هر زبان که گویند خوش است

────────────────
دل بر سرِ عهد استوار خویش است
جان در غم تو، بر سر کار خویش است

از دل، هوس هر دو جهانم برخاست
اِلّا غم تو که برقرار خویش است

────────────────
عشق تو بلای دل درویش من است
بیگانه نمی‌شود؛ مگر خویش من است؟!

خواهم سفری کنم ز غم بگریزم
منزلْ منزلْ غم تو در پیش من است!

────────────────
ای دوست ای دوست! ای دوست ای دوست!
جور تو از آن کِشم که روی تو نکوست

مردم گویند بهشت خواهی یا دوست؟
ای بی‌خبران! بهشت با دوست نکوست

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : سه شنبه 1394/11/6 + 11:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● رباعیات ۴
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

گردون، کمری ز عمر فرسوده‌ی ماست
دریا، اثری ز اشک آلوده‌ی ماست

دوزخ، شرری ز رنج بیهوده‌ی ماست
فردوس، دَمی ز وقت آسوده‌ی ماست

────────────────
گر سُبحه‌ی صد‌ دانه شماری خوب است
ور جام مِی از کف نگذاری خوب است

گفتی چه کنم؟ چه تحفه آرَم بر دوست؟
بی‌درد میا؛ هرآنچه آری خوب است

────────────────
ناکامیَم ای دوست! ز خودکامی توست
وین سوختگی‌های من از خامی توست

مگذار که در عشق تو رسوا گردم
رسوایی من، باعث بدنامی توست

────────────────
عشقم که به هر رگم غمی پیوند است
دردم که دلم به درد حاجتمند است

صبرم که به کام پنجه‌ی شیرم هست
شُکرم که مدام خواهشم خرسند است

────────────────
ای خالق خلق! رهنمایی بفرست
بر بنده‌ی بینوا، نوایی بفرست

کار من بیچاره، گره در گره است
رحمی بکن و گره‌گشایی بفرست

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : سه شنبه 1394/11/6 + 11:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● رباعیات ۳
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانه‌ی عشق تو، سر از پا نشناخت

هرکس به تو ره یافت، ز خود گم گردید
آنکس که تو را شناخت، خود را نشناخت

────────────────
دیشب که دلم ز تاب هجران می‌سوخت
اشکم همه در دیده‌ی گریان می‌سوخت

می‌سوختم آنچنان که غیر از دل تو
بر من، دل کافر و مسلمان می‌سوخت

────────────────
عشق آمد و خاکِ محنتم بر سر ریخت
زآن برقِ بلا به دامنم اَخگر ریخت

خون در دل و ریشه‌ی تنم سوخت، چنان
کز دیده به جای اشک، خاکستر ریخت

────────────────
یاد تو شب و روز، قرین دل ماست
سودای دلت گوشه‌نشین دل ماست

از حلقه‌ی بندگیتْ بیرون نرود
تا نقش حیات در نگین دل ماست

────────────────
ما کشته‌ی عشقیم و جهان مسلخ ماست
ما بی خور و خوابیم و جهان مطبخ ماست

ما را نبُود هوای فردوس، از آنْک
صد مرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست!

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : سه شنبه 1394/11/6 + 10:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● رباعیات ۲
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گر بر درِ دِیر می‌نشانی ما را
گر در رهِ کعبه می‌دوانی ما را

این‌ها همگی لازمه‌ی هستی ماست
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

────────────────
در دیده به جای خواب، آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی‌خبران! چه جای خواب است مرا؟

────────────────
پرسیدم از او واسطه‌ی هجران را
گفتا سببی هست، بگویم آن را؟

من چشم توام؛ اگر نبینی چه عجب!
من جان توام؛ کسی نبیند جان را

────────────────
ای کرده غمت غارتِ هوشِ دل ما
درد تو شده خانه‌فروش دل ما

رمزی که مقدسان از او محرومند
عشق تو -مَر او- گفت به گوشِ دل ما

────────────────
گه می‌گردم بر آتش هجر، کباب
گه سرگردانِ بحرِ غم همچو حباب

القصه چو خار و خس در این دیرِ خراب
گه بر سر آتشم، گهی بر سر آب

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : سه شنبه 1394/11/6 + 10:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5