ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شیخ بهایی - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه





آن کو نوید آیه‌ی "لا تقنطوا" شنید ،
گوشی به حرف واعظ پرگو نمی‌کند !

#شیخ_بهایی



مورخ : یکشنبه 1395/04/6 + 08:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه





آن حرف که از دلت غمی بگشاید ،
در صحبت دل شکستگان می‌باید

هر شیشه که بشکند ، ندارد قیمت
جز شیشه‌ی دل که قیمتش افزاید

#شیخ_بهایی


مورخ : یکشنبه 1395/04/6 + 08:17 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


عید ، هر کس را ز یار خویش ، چشمِ عیدی است
چشم ما پر اشک حسرت ، دل پر از نومیدی است !

---
سنگی که سجده‌گاهِ نمازِ ریای ماست
ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند !

---
می‌کشد غیرت مرا ، غیری اگر آهی کشد
زآنکه می‌ترسم که از عشق تو باشد آه او !

---
ای بهایی ! شاهراه عشق را
جز به پای عشق ، نتوان کرد طی

---
طمعِ وصال گفتی که به کیش ما حرام است
تو بگو که خون عاشق به کدام دین حلال است ؟!
---
ابلیس نشد ساجد و مردودِ ابد شد
آن دم که ملائک همه کردند سجودم

---
گفتم دل و دین ببازم ، از غم برَهم
این هر دو بباختیم و غم ماند به جا !



#شیخ_بهایی

مورخ : یکشنبه 1395/04/6 + 08:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - مُخَمَّس
چاپ این صفحه


تا کی به تمنای وصال تو یگانه ،
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه ؟
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه ؟
ای تیرِ غمت را دلِ عشاق ،‌ نشانه


جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه


رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رُخت راکع و ساجد
در میکده رُهبانم و در صومعه عابد
گه معتکفِ دِیرم و گه ساکن مسجد


یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه


روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمّار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گهِ یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار


او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم ، صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم ، پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو


مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه


بلبل به چمن ،‌ زآن گلِ رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف ، صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم ، من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانینِ خِرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید


بلبل به غزلخوانی و قُمری به ترانه


بیچاره بهایی که دلش زارِ غم توست
هرچند که عاصی‌ست ، ز خیلِ خَدَم توست
امید وی از عاطفتِ دم به دم توست
تقصیر خیالی به امیدِ کَرم توست


یعنی که گنه را بِه از این نیست بهانه ...



#شیخ_بهایی

مورخ : شنبه 1395/04/5 + 10:07 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - مثنوی 2
چاپ این صفحه


ای نسیم صبح ! خوشبو می‌رسی
از کدامین منزل و کو می‌رسی ؟

تازه گردید از تو جان مبتلا
تو مگر کردی گذر از کربلا ؟

می‌رسد از تو نویدِ لاتَخَف
می‌رسی گویا ز درگاه نجف

بارگاه مرقد سلطان دین
حیدر صفدر ، امیرالمؤمنین

حوض کوثر ، جرعه‌ای از جام او
عالم و آدم ، فدای نام او

یا رب ! امیدِ بهایی را برآر
تا کند پیش سگانش ، جان نثار


#شیخ_بهایی

مورخ : شنبه 1395/04/5 + 10:05 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - مثنوی 1
چاپ این صفحه


دلا ! تا به کی از درِ دوست دوری ؟
گرفتارِ دامِ سرای غروری ؟

نه بر دل تو را از غم دوست ، دردی
نه بر چهره از خاک آن کوی ، گَردی

ز گلزار معنی ، نه رنگی نه بویی
در این کهنه گنبد ، نه هایی نه هویی

تو را خواب غفلت گرفته‌ست در بر
چه خواب گران است ، الله اکبر !

چرا اینچنین عاجز و بی‌نوایی ؟
بکن جستجویی ، بزن دست و پایی

سؤالِ علاج از طبیبان دین کن
توسل به ارواح آن طیّبین کن

دو دست دعا را برآور به زاری
همی گو به صد عجز و صد خواستاری :

الهی به زهرا ، الهی به سِبْطَین
که می‌خواندشان مصطفی قرةالعین

الهی به سجاد ، آن معدن علم
الهی به باقر ، شهِ کشورِ حِلم

الهی به صادق ، امامِ اعاظم
الهی به اعزازِ موسیِ کاظم

الهی به شاهِ رضا ، قائدِ دین
به حقِ تقی ، خسروِ ملکِ تمکین

الهی به نقی ، شاهِ عسکر
بدان عسکری کز ملک داشت لشکر

الهی به مهدی که سالار دین است
شهِ پیشوایانِ اهلِ یقین است

که بر حالِ زارِ بهاییِ عاصی
سر دفتر اهل جرم و معاصی

که در دام نفس و هوا اوفتاده
به لهو و لعب ، عمر بر باد داده

ببخشا و از چاهِ حِرْمان بر آرَش
به بازار محشر ، مکن شرمسارش

برون آرش از خجلتِ روسیاهی
الهی ، الهی ، الهی ، الهی


#شیخ_بهایی

مورخ : شنبه 1395/04/5 + 10:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - رباعیات 3
چاپ این صفحه


افسوس که عمر خود تباهی کردیم
صد قافله‌ی گناه ، راهی کردیم

در دفتر ما نمانْد یک نکته سفید
از بس به شب و روز سیاهی کردیم

---

بی روی تو ، خونابه فشانَد چشمم
کاری به جز از گریه نداند چشمم

می‌ترسم از آنکه حسرت دیدارت
در دیده بماند و نماند چشمم !

---

ما با مِی و مینا ، سرِ تقوی داریم
دنیا طلبیم و میل عُقبی داریم

کِی دُنیی و دین به یکدگر جمع شوند ؟!
این است که نه دین و نه دنیا داریم

---

برخیز سحر ، ناله و آهی می‌کن
استغفاری ز هر گناهی می‌کن

تا چند به عیب دیگران درنگری ؟
یک‌بار به عیب خود نگاهی می‌کن

---
یا رب ! تو مرا مژده‌ی وصلی برسان
بِرهانم از این نوع و به اصلی برسان

تا چند از این فصل مکرر دیدن ؟
بیرون ز چهار فصل ، فصلی برسان



#شیخ_بهایی

مورخ : جمعه 1395/04/4 + 10:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


پیوسته دلم ز جورِ خویشان ، ریش است
وین جور و جفای خلق ، از حد بیش است

بیگانه به بیگانه ندارد کاری
خویش است که در پی شکست خویش است

---

ای در طلب علوم ! در مدرسه چند ؟
تحصیل اصول و حکمت و فلسفه چند ؟

هر چیز به جز ذکر خدا ، وسوسه است
شرمی ز خدا بدار ، این وسوسه چند ؟

---

تا نیست نگردی ، رهِ هستت ندهند
این مرتبه با همتِ پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهی
سر رشته‌ی روشنی به دستت ندهند

---

از ناله‌ی عشاق ، نوایی بردار
وز درد و غم دوست ، دوایی بردار

از منزل یار ، تا تو ای سست قدم !
یک گام زیاده نیست ؛ پایی بردار

---
غم‌های جهان در دل پر غم داریم
وز بحرِ اَلم ، دیده‌ی پر نم داریم

پس حوصله‌ی تمامِ عالم باید
ما را که غمِ تمام عالم داریم !



#شیخ_بهایی

مورخ : جمعه 1395/04/4 + 10:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2