ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شیخ بهایی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


دنیا که از او ، دلِ اسیران ریش است
پامالِ غمش ، توانگر و درویش است

نیشش ، همه جانگَزاتر از شربتِ مرگ
نوشش چو نکو نگه کنی ، هم نیش است

---

دنیا که دلت ز حسرتِ او زار است
سرتاسر او تمام ، محنت‌زار است

والله که دولتش نیرزد به جُوی
بالله که نام بردنش هم عار است

---

آن دل که تواش دیده بُدی ، خون شد و رفت
و ز دیده‌ی خون گرفته ، بیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق ، سِیری می‌کرد
لیلی صفتی بدید و بیرون شد و رفت

---

آن کس که بدم گفت ، بدی سیرت اوست
وآن کس که مرا گفت نکو ، خود نیکوست

حالِ متکلم از کلامش پیداست ؛
از کوزه همان برون تراود که در اوست

---
رفتم ز درت ، ز جورِ بیش از پیشت
از طعنِ رقیبِ گَبرِ کافر کیشت

پیش تو سپردم این دل غمزده‌ام
کِی باشدم آنکه جان سپارم پیشت ؟!



#شیخ_بهایی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/2 + 10:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


ساقیا ! بده جامی زآن شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من ، می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب ، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن ، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل ! کِی بُود پشیمانی ؟

ما ز دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنّت ای زاهد ! بر تو باد ارزانی

رسم و عادتِ رندی‌ست ، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده ، می‌کند گریبانی

خانه‌ی دل ما را از کَرم ، عمارت کن
پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه‌ گِلی‌مان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل بهایی نِه ، هر بلا که بتوانی ...



#شیخ_بهایی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/2 + 10:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


تازه گردید از نسیم صبحگاهی ، جان من
شب ، مگر بودش گذر بر منزل جانان من

بس که شد گل گل تنم از داغ‌های آتشین ،
می‌کند کارِ سمندر ، بلبلِ بستانِ من

طفلِ ابجد خوان عشقم ، با وجود آنکه هست
صد چو فرهاد و چو مجنون ، طفل ابجد خوان من

بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق
ننگ می‌دارند اهل کفر ، از ایمان من

با خیالت دوش ، بزمی داشتم راحت فزا
از برای مصلحت بود این‌همه افغان من

رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دل
ای خوش آن روزی که پیشت جان سپارد جان من

از دل خود دارم این محنت ، نه از ابنای دهر
کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من

چون بهایی ، صد هزاران درد دارم جان‌گداز
صد هزاران درد دیگر هست سرگردان من !

---
به شهر عافیت ، مأوا ندارم
به غیر از کوی حِرْمان ، جا ندارم

من از پروانه دارم چشم تحسین
ز عشاقِ دگر ، پروا ندارم

بهشتم می‌دهد رضوان به طاعت
سر و سامانِ این سودا ندارم

بهایی جوید از من زهد و تقوی
سخن کوتاه ، من این‌ها ندارم ...



#شیخ_بهایی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/2 + 09:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


عهد جوانی گذشت ، در غمِ بود و نبود
نوبت پیری رسید ، صد غم دیگر فزود

کارکنان سپهر ، بر سر دعوی شدند
آنچه بدادند دیر ، باز گرفتند زود !

حاصل ما از جهان ، نیست به جز درد و غم
هیچ ندانم چراست این همه رشکِ حسود ؟!

نیست عجب گر شدیم شهره به زرق و ریا
پرده‌ی تزویر ما ، سدِّ سکندر نبود

نام جنون را به خود داد بهایی قرار
نیست به جز راه عشق ، زیر سپهر کبود

---
تا سروِ قباپوشِ تو را دیده‌ام امروز
در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز

من دانم و دل ، غیر چه داند که در این بزم
از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز ؟

تا باد صبا ، پیچِ سرِ زلف تو وا کرد
بر خود ، چو سرِ زلف تو پیچیده‌ام امروز

هشیاریَم افتاد به فردای قیامت
زان باده که از دست تو نوشیده‌ام امروز

صد خنده زند بر حُلَلِ قیصر و دارا
این ژنده‌ی پر بخیه که پوشیده‌ام امروز

افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روی
شیخانه بساطی که فرو چیده‌ام امروز

بر باد دهد توبه‌ی صد همچو بهایی
آن طُرّه‌ی طَرّار که من دیده‌ام امروز



#شیخ_بهایی

مورخ : سه شنبه 1395/04/1 + 10:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


آنان که شمعِ آرزو در بزمِ عشق افروختند ،
از تلخیِ جان کندنم ، از عاشقی واسوختند

دِی ، مُفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله
وامروز اهل میکده ، رندی ز من آموختند

چون رشته‌ی ایمان من ، بگسسته دیدند اهل کفر
یک رشته از زُنّار خود ، بر خرقه‌ی من دوختند

یا رب ! چه فرّخ طالع اند ، آنان که در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند

در گوش اهل مدرسه ، یا رب ! بهایی شب چه گفت ؟
کامروز ، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند

---
دگر از درد تنهایی ، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم ، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم ، دگر پندم مده ناصح !
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نمانده‌ست ، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم : علاج این دل بیمار می‌باید

بهایی بارها ورزید عشق ، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری ، ولی این بار می‌باید



#شیخ_بهایی

مورخ : سه شنبه 1395/04/1 + 10:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شیخ بهایی - غزلیات 1
چاپ این صفحه


به عالم ، هر دلی کو هوشمند است ،
به زنجیرِ جنونِ عشق ، بند است

به جای سِدر و کافورم پس از مرگ
غبار خاک کوی او ، پسند است

حدیث علم رسمی ، در خرابات
برای دفع چشم بد ، سپند است

پس از مردن ، غباری زآن سرِ کوی
به جای سدر و کافورم ، پسند است

طمع در میوه‌ی وصلش ، بهایی !
مکن ، کان میوه بر شاخ بلند است

بهایی گرچه می‌آید ز کعبه
همان دُردی‌کشِ زُنّاربند است

---
دلا ! باز این همه افسردگی چیست ؟
به عهد گل ، چنین پژمردگی چیست؟

اگر آزرده‌ای از توبه‌ی دوش ،
دگر بتوان شکست ، آزردگی چیست ؟

شنیدم گرم داری حلقه ، ای دوست !
بهایی ! باز این افسردگی چیست ؟



#شیخ_بهایی

مورخ : سه شنبه 1395/04/1 + 10:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2