تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رضا نیکوکار - غزل 9
چاپ این صفحه


ای پای ثابت همه‌ی سور و سات‌ها !
شیرین‌تر از حلاوتِ نقل و نبات‌ها

دارایی دلم ! که ندارم به جز تو هیچ
بیگانه با تمامی خمس و زکات‌ها

زیباترین بهانه برای نفس زدن
از لحظه‌ی تولدمان تا وفات‌ها

از بس که شاعران فقط از تو قلم زدند ،
سرریز مانده کاسه‌ی صبر دوات‌ها

آخر چقدر مست تو باشند این همه ؟
سنگ تو را به سینه بکوبند لات‌ها !

تو نظم نقشه‌های جهان را به هم زدی
زیر و زبَر شده همه‌ی مختصات‌ها

ای عشق ! با تو من همه‌ی عمر برده ام
دیگر چرا بترسم از این کیش و مات‌ها ؟



#رضا_نیکوکار

مورخ : پنجشنبه 1395/04/10 + 09:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 8
چاپ این صفحه


گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشمه‌ی آرامشم پایین ابروهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی‌ست ؛
یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست !

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر
لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

خوش به حال من که می‌میرم برایت این‌همه
مرگ ، امکانی به سمت نوشداروهای توست



#رضا_نیکوکار

مورخ : پنجشنبه 1395/04/10 + 09:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 7
چاپ این صفحه


زخم‌ها بسیار اما نوشداروها کم است
دل که می‌گیرد ، تمام سِحر و جادوها کم است

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است
بادها فهمیده‌اند اعجازِ شب‌بوها کم است

بیشتر از من طلب کن عشق ! من آماده‌ام
خواهشِ پرواز کردن از پرستوها کم است

عاشقم ؛ یعنی برای وصف حال و روز من
هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می‌زنم
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است !



#رضا_نیکوکار

مورخ : پنجشنبه 1395/04/10 + 09:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 6
چاپ این صفحه


مانند شیشه‌ای که خریدار سنگ بود ،
این دل شکستن تو برایم قشنگ بود

رویای باشکوه رسیدن به ساحلت
آغاز خودکشیِّ هزاران نهنگ بود

ماه شب چهاردهی که تصاحبت
چون حسرتی به سینه‌ی صدها پلنگ بود

خوشبخت آن دلی که برای تو می‌تپید
خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود

تو ؛ یک جهانِ تازه پر از صلح و دوستی
من ؛ کشوری که با همه در حال جنگ بود

با من هر آنچه از تو به جا ماند ، نام بود
از من هر آنچه بی‌تو بجا ماند ، ننگ بود

پایین نشسته‌ام که تو بالانشین شوی
این ماجرا حکایت الاکلنگ بود ...



#رضا_نیکوکار

مورخ : چهارشنبه 1395/04/9 + 10:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 5
چاپ این صفحه


مانند دو خورشید که بالای زمین است
چشمِ تو ، سفر کردنم از شک به یقین است

روشن شده شب‌های پریشانیِ شعرم
این‌ها همه از دولتیِ این دو نگین است

ای معنی هر واژه‌ی مبهم ! چه نیازی
با تو به لغت‌نامه ، به فرهنگ معین است ؟

گهگاه اگر اخم تو چون تلخیِ زیتون ،
شیرینی لبخند تو ، شیرینیِ تین است

دیوانگی‌ام گل بکند ، رفتم از اینجا
با این دل بی‌حوصله که خانه‌نشین است

آتش بزن ای عشق ! همه زندگی‌ام را
آوارگی و در به دری بهتر از این است !

آری ، نرسیدیم به هم ، حیف ، ولی نه
"تا بوده همین بوده و تا هست همین است !"



#رضا_نیکوکار

مورخ : چهارشنبه 1395/04/9 + 10:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 4
چاپ این صفحه


زمین دچارت شد ، آسمان دچارت شد
گرفت دست تو را و جهان ، دچارت شد
 
گرفت دست تو را آفتاب و در چشمش ،
گدازه‌های دو آتشفشان دچارت شد
 
کویر بود ولی عاشقانه از دل خاک
هزار چشمه‌ی جوی روان دچارت شد
 
زمینیان به تماشایت ایستادند و
دلِ تمامی افلاکیان دچارت شد
 
چقدر اشهد انّ علی ولی الله
چقدر حنجره وقت اذان دچارت شد
 
فقط نه اینکه عزیزِ پیمبری ، مولا !
فقط نه اینکه دل کاروان دچارت شد
 
فرشته‌های خدا هم تو را که می‌دیدند ،
یکی یکی دلشان بی‌گمان دچارت شد
 
تو عاشقانه‌ترین اتفاق تاریخی
جنون‌مان ، دلمان ، دینمان دچارت شد
 
"ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد"
به چشم هم زدنی کهکشان دچارت شد
 
و فکر کن که چه تنهاست شاعری کوچک
که تازه آخرِ این داستان دچارت شد ...



#رضا_نیکوکار

مورخ : چهارشنبه 1395/04/9 + 10:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 3
چاپ این صفحه


بند آمده در حسرت وصف تو زبان‌ها
این آتش عشق است که افتاده به جان‌ها

در حیرت چشم تو و ابروی تو ماندند ،
انگشت به دندان همه‌ی تیر و کمان‌ها

زانو زده در پای بزرگیِ تو انگار
الوند و دماوند و سهند و سبلان‌ها

بی‌تابم و بی‌تابی من شهره‌ی شهر است
نگذار فروکش بکند این هیجان‌ها

من با تو غزل می‌شوم و شعرترینم
ای علت بی چون و چرای فوران‌ها

تو کیستی ای عشق ! که با نام تو سکه‌ست
بازار تمام شعرا ، مرثیه‌خوان‌ها

تا لحظه‌ی رویایی دیدار تو ای خوب !
من خونِ به جوش آمده‌ام در شریان‌ها

ای کاش ببندی چمدان سفرت را
این جمعه بیفتد به تو چشم نگران‌ها ...



#رضا_نیکوکار

مورخ : سه شنبه 1395/04/8 + 09:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 2
چاپ این صفحه


زائری بارانی‌ام ، آقا ! به دادم می‌رسی ؟
بی‌پناهم ، خسته‌ام ، تنها ؛ به دادم می‌رسی ؟

گرچه آهو نیستم ، اما پر از دلتنگیم
ضامنِ چشمان آهوها ! به دادم می‌رسی ؟

از کبوترها که می‌پرسم ، نشانم می‌دهند
گنبد و گلدسته‌هایت را ، به دادم می‌رسی ؟

ماهیِ افتاده بر خاکم ؛ لبالب تشنگی
پهنه‌ی آبی‌ترین دریا ! به دادم می‌رسی ؟

ماهِ نورانی شب‌های سیاه عمر من !
ماه من ، ای ماه من ! آیا به دادم می‌رسی ؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته‌ام
هشتمین دردانه‌ی زهرا ! به دادم می‌رسی ؟ 

باز هم مشهد ، مسافرها ، هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد : آقا ! ، به دادم می‌رسی ؟



#رضا_نیکوکار

مورخ : سه شنبه 1395/04/8 + 09:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4