ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - شعروگرافی 3
چاپ این صفحه





گرچه خاموشم ولی آهم به گردون می‌رود
دود شمع کشته‌ام ؛ در انجمن پیچیده‌ام

#رهی_معیری


مورخ : سه شنبه 1395/05/5 + 11:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه





به پای گلبنی جان داده‌ام اما نمی‌دانم
که می‌افتد به خاکم سایه‌ی گل یا نمی‌افتد !

#رهی_معیری


مورخ : سه شنبه 1395/05/5 + 11:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه





نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

#رهی_معیری


مورخ : دوشنبه 1395/05/4 + 11:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - تک‌بیت‌های برگزیده از اشعار 2
چاپ این صفحه


صیاد ز پیش آید و گرگِ اجل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست !

---
ما را نسیم کوی تو از خاک برگرفت
خاشاک را به غیر صبا دستگیر نیست

---
غافل مشو ز عمر که ساکن نمی‌شود
سیلِ عنان‌ گسسته ، اقامت‌پذیر نیست

---
قصه‌ی امواج دریا را ز دریادیده پرس
هر دلی آگه ز طوفانِ دل من نیست نیست

---
این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی
ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح !
---
امروز می‌خوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است !

---
چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم ،
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه‌ی ما !

---
چون طفلِ هرزه‌پوی ، به هر سوی می‌دویم
اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک
---
مرا گفتی که از پیر خِرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید ، چه فرمایی ؟!
---
طی نگشته روزگار کودکی ، پیری رسید
از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است !



#رهی_معیری

مورخ : دوشنبه 1395/05/4 + 10:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - تک‌بیت‌های برگزیده از اشعار 1
چاپ این صفحه


در دامن این بحر فروزان گُهری نیست
چون موج به امّید که آغوش گشاییم ؟

---
هنوز مشت خسی بهر سوختن باقیست
چو برق می‌روی از آشیان ما به کجا ؟

---
گر به دروغ هم بُود ، شیوه‌ی مهر ساز کن
دیده‌ی عقل بسته‌ام کز تو خورم فریب را !

---
گر ماه من ز مهر بُود دور ، دور نیست
تا بوده مهر و ماه ز هم دور بوده‌اند

---
در این شب سیه که فرو مرده شمعِ ماه
ای مه ! چراغ کلبه‌ی من باش ساعتی
---
دوستان را می‌نپاید الفت و یاری ولی
دشمنان را همچنان برجاست کید و ریمنی !

---
حادثات فلکی چون نه به دست من و توست ،
رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا ؟

---
به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را ،
به دست خویش که آتش زند به خانه‌ی خویش ؟!
---
ز آشنایی ما ، عمرها گذشت و هنوز
به دیده‌ی مَنَت آن جلوه‌ی نخستین است
---
من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی ؟!



#رهی_معیری

مورخ : دوشنبه 1395/05/4 + 09:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - ابیات پراکنده 2
چاپ این صفحه


چشم تو نظر بر من بی‌مایه فکنده‌ست
بر کلبه‌ی درویش هما ، سایه فکنده‌ست

از خانه‌ی دل ، مهر تو روشنگر جان شد
این سرو سهی ، سایه به همسایه فکنده‌ست

---
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا

در هوای دوستداران ، دشمن خویشم رهی !
در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا



#رهی_معیری

مورخ : یکشنبه 1395/05/3 + 09:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - ابیات پراکنده 1
چاپ این صفحه


کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست
هست خون دل اگر باده به مینایم نیست

به سراپای تو ای سرو سهی قامت من !
کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست

تو تماشاگه خلقی و من از باده‌ی شوق
مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست

چه نصیبی‌ست کز آن چشمه‌ی نوشینم هست ؟
چه بلایی‌ست کز آن قامت و بالایم نیست ؟

گوهری نیست به بازار ادب ، ورنه رهی !
دامن دریا چون طبع گهرزایم نیست

---
تا برآمد صبح پیری ، پایم از رفتار ماند
کیست تا برگیرد و در سایه‌ی تاکم بَرد ؟

ذره‌ام ؛ سودای وصل آفتابم در سر است
بال همت می‌گشایم تا بر افلاکم برد

---
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه‌ی بازیگران
اول به دام آرم تو را ، وآنگه گرفتارت شوم



#رهی_معیری

مورخ : یکشنبه 1395/05/3 + 09:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - رباعی‌ها 2
چاپ این صفحه


ای ناله ! چه شد در دل او تاثیرت ؟
کامشب نبُود یک سر مو تاثیرت

با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک
ای آه دل شکسته ! کو تاثیرت ؟

---

ای بی‌خبر از محنت روز افزونم !
دانم که ندانی از جدایی چونم

بازآی که سرگشته‌تر از فرهادم
دریاب که دیوانه‌تر از مجنونم

---

آسودگی از مِحَن ندارد مادر
آسایش جان و تن ندارد مادر

دارد غم و اندوه جگرگوشه‌ی خویش
ورنه غم خویشتن ندارد مادر

---

دردا که بهار عیش ما آخر شد
دوران گل از باد فنا آخر شد

شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما
افسانه‌ی افسانه‌سرا آخر شد



#رهی_معیری

مورخ : یکشنبه 1395/05/3 + 09:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4