ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - رباعی‌ها 1
چاپ این صفحه


آن را که جفاجوست ، نمی‌باید خواست
سنگین‌دل و بدخوست ،‌ نمی‌باید خواست

ما را ز تو ، غیر از تو تمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی‌باید خواست

---

ای جلوه‌ی برق آشیان‌سوز تو را
ای روشنی شمع شب‌افروز تو را

زآن روز که دیدمت ، شبی خوابم نیست
ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

---

یا عافیت از چشم فسون‌سازم ده
یا آن که زبان شِکوه‌پردازم ده

یا درد و غمی که داده‌ای بازش گیر
یا جان و دلی که برده‌ای بازم ده

---

جانم به فغان چو مرغ شب می‌آید
وز داغ تو با ناله به لب می‌آید

آهِ دل ما از آن غبارآلود است
کاین قافله از دیار شب می‌آید

---
چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم
چون رود خروشنده ، خروشان توایم

چون ابر بهاریم پراکنده‌ی تو
چون زلف تو از خانه به دوشان توایم



#رهی_معیری

مورخ : شنبه 1395/05/2 + 09:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - مثنوی
چاپ این صفحه


چشم فروبسته اگر وا کنی
در تو بُود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته ! طبیب تو نیست

از تو بُود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی
چاره‌ی خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دلِ زار توست
بی‌خبر از مصلحت کار توست

برحذر از مصلحت‌اندیش باش
مصلحت‌اندیشِ دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا ؟
بی‌خبر از خویش چرایی ؟ چرا ؟

صید که درمانده ز هر سو شده‌ست
غفلت او ، دام ره او شده‌ست

از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود آیی ، به خدایی رسی

ای شده نالان ز غم و رنج خویش !
چند نداری خبر از گنج خویش ؟

گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو ، اشک سحرگاه تو

مایه‌ی امّید مدان غیر را
کعبه‌ی حاجات مخوان دِیر را

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
زآنکه دلی را به دلی راه نیست

خواهش مرهم ز دلِ ریش کن
هر چه طلب می‌کنی از خویش کن


#رهی_معیری

مورخ : شنبه 1395/05/2 + 09:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - قطعه 3
چاپ این صفحه


در دام حادثات ز کس یاوری مجوی
بگشا گره به همت مشکل‌گشای خویش

سعی طبیب ، موجب درمان درد نیست
از خود طلب دوای دل مبتلای خویش

بر عزم خویش تکیه کن ار سالکِ رهی
وامانَد آن که تکیه کند بر عصای خویش

گفت آهویی به شیرسگی در شکارگاه
چون گرم‌‌ پویه دیدش اندر قفای خویش

کای خیره‌سر ! به گرد سمندم نمی‌رسی
رانی وگر چو برق به تگِ بادپای خویش

چون من پی رهایی خود می‌کنم تلاش
لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش

با من کجا به پویه برابر شوی از آنک
تو بهر غیر پویی و من از برای خویش


#رهی_معیری

مورخ : شنبه 1395/05/2 + 08:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - قطعه 2
چاپ این صفحه


من نگویم ترک آیین مروت کن ولی
این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند

تار و پودش را ز کین‌توزی همی خواهند سوخت
هر که همچون شمع ، بزم دیگران روشن کند

می‌کنند از دشمنی نادوستان با دوستان
آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند

دور شو زین مردم نااهلِ دور از مردمی
دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند

منزلت خواهی ، مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه‌ها مسکن کند


#رهی_معیری

مورخ : جمعه 1395/05/1 + 11:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - قطعه 1
چاپ این صفحه


تو ای بی‌بها شاخک شمعدانی !
که بر زلف معشوق من جا گرفتی

عجب دارم از کوکب طالع تو
که بر فرق خورشید ماوا گرفتی

قدم از بساط گلستان کشیدی
مکان بر فراز ثریا گرفتی

فلک ساخت پیرایه‌ی زلف حورت
دل خود چو از خاکیان واگرفتی

مگر طایر بوستان بهشتی ؟
که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی

مگر پنجه‌ی مشک‌سای نسیمی ؟
که گیسوی آن سرو بالا گرفتی

مگر دست اندیشه‌ی مایی ای گل ؟!
که زلفش به عجز و تمنا گرفتی

مگر فتنه بر آتشین روی یاری ؟
که آتش چو ما در سراپا گرفتی

گرت نیست دل ، از غم عشق خونین
چرا رنگ خون دل ما گرفتی ؟

بُود موی او جای دل‌های مسکین
تو مسکن در آن حلقه بی‌جا گرفتی

از آن طره‌ی پُر شکن ، هان ! به یک سو
که بر دیده راه تماشا گرفتی

تو را بود رنگی و بویی نبودت
کنون بوی از آن زلف بویا گرفتی

گلی بودی از هر گیا بی‌بهاتر
کنون زِیب از آن روی زیبا گرفتی

نه تنها در آن حلقه بویی نداری
که با روی او آبرویی گرفتی


#رهی_معیری

مورخ : جمعه 1395/05/1 + 11:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 15
چاپ این صفحه


بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
یار عاشق‌سوز ما ترک دل‌آزاری کند

بر گذرگاهش فرو افتادم از بی‌طاقتی
اشک لرزان کی تواند خویشتنداری کند ؟

چاره‌ساز اهل دل باشد مِیِ اندیشه‌سوز
کو قدح ؟ تا فارغم از رنج هشیاری کند

دام صیاد ، از چمن دلخواه‌تر باشد مرا
من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند

عشق روز افزون من از بی‌وفایی‌های اوست
می‌گریزم گر به من روزی وفاداری کند

گوهر گنجینه‌ی عشقیم از روشندلی
بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند ؟

از دیار خواجه‌ی شیراز می‌آید رهی
تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند

می‌رسد با دیده‌ی گوهرفشان همچون سحاب
تا بر این خاک عَبیرآگین گهرباری کند



#رهی_معیری

مورخ : جمعه 1395/05/1 + 11:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 14
چاپ این صفحه


وای از این افسردگان ، فریاد اهل درد کو ؟
ناله‌‌ی مستانه‌ی دل‌های غم‌پرورد کو ؟

ماه مهرآیین که می‌زد باده با رندان کجاست ؟
باد مشکین‌دم که بوی عشق می‌آورد کو ؟

در بیابان جنون سرگشته‌ام چون گردباد
همرهی باید مرا ؛ مجنون صحراگرد کو ؟

بعد مرگم مِیکشان گویند در میخانه‌ها
آن سیه‌مستی که خُم‌ها را تهی می‌کرد کو ؟

پبش امواج حوادث پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان ؛ مرد کو ؟

دردمندان را دلی چون شمع می‌باید رهی !
گرنه ای بی‌درد ! اشک گرم و آه سرد کو ؟

---
گه شکایت از گلی ، گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم
هر نفس با یاد یاری ناله‌ی زاری کنم

حلقه‌های موج بینم ، نقش گیسویی کشم
خنده‌های صبح بینم ، یاد رخساری کنم

گر سر یاری بُود بختِ نگونسار مرا ،
عاشقی‌ها با سر زلف نگونساری کنم

باز نشناسد مرا از سایه ، چشم رهگذار
تکیه چون از ناتوانی‌ها به دیواری کنم

درد خود را می‌برد از یاد ، گر من قصه‌ای
از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم

نیست با ما لاله و گل را سر الفت رهی !
می‌روم تا آشیان در سایه‌ی خاری کنم ...


#رهی_معیری

مورخ : پنجشنبه 1395/04/31 + 11:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 13
چاپ این صفحه


زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنند
رهزنان ،‌ قافله را در شب مهتاب زنند

شکوه‌ای نیست ز طوفان حوادث ما را
دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند

جرعه نوشان تو ای شاهد علْوی ! چون صبح
باده از ساغر خورشید جهان‌تاب زنند

خاکساران تو را خانه بُود بر سر اشک
خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند

گفتم از بهر چه پویی ره میخانه رهی ؟!
گفت آنجاست که بر آتش غم ، آب زنند

---
من کیستم ؟ ز مردم دنیا رمیده‌ای
چون کوهسار ، پای به دامن کشیده‌ای

از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای
وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای

چون شام ، بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای
چون صبح ، از غم تو گریبان دریده‌ای

سر کن نوای عشق ، که از های و هوی عقل
آزرده‌ام چو گوش نصیحت شنیده‌ای

رفت از قفای او دلِ از خود رمیده‌ام
بی‌تاب‌تر ز اشک به دامن دویده‌ای

ما را چو گردباد ، ز راحت نصیب نیست
راحت کجا و خاطر ناآرمیده‌ای !

بیچاره‌ای که چاره طلب می‌کند ز خلق ،
دارد امید میوه ز شاخ بریده‌ای !

از بس که خون فرو چکد از تیغ آسمان ،
مانَد شفق به دامن در خون کشیده‌ای

با جان تابناک ز محنت‌سرای خاک
رفتیم همچو قطره‌ی اشکی ز دیده‌ای

دردی که بهر جان رهی آفریده‌اند ،
یا رب ! مباد قسمت هیچ آفریده‌ای ...


#رهی_معیری

مورخ : پنجشنبه 1395/04/31 + 11:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4