تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - غزل‌ها 12
چاپ این صفحه


بی روی تو ، راحت ز دلِ زار گریزد
چون خواب که از دیده‌ی بیمار گریزد

در دام تو یک شب دلم از ناله نیاسود
آسودگی از مرغ گرفتار گریزد

از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست
سرگشته نسیم از گل و از خار گریزد

شب تا سحر از ناله‌ی دل ، خواب ندارم
راحت به شب از چشم پرستار گریزد

ای دوست ! بیازار مرا هرچه توانی
دل نیست اسیری که ز آزار گریزد

زین بیش رهی ! ناله مکن در بر آن شوخ
ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد

---
بس که جفا ز خار و گل ، دید دل رمیده‌ام
همچو نسیم از این چمن ، پای برون کشیده‌ام

شمعِ طرب ز بخت ما ، آتش خانه‌سوز شد
گشت بلای جان من عشقِ به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی ، صحبت آشنا بُود
تا تو ز من بریده‌ای ، من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم ، بود به‌ جا قرارِ دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی ، کشته مرا فراق تو !
تا تو به داد من رسی ، من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون ؟
ای گل تازه ! یاد کن از دل داغدیده‌ام

یا ز ره وفا بیا ، یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو ، جانِ به لب‌ رسیده‌ام


#رهی_معیری

مورخ : پنجشنبه 1395/04/31 + 11:05 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 11
چاپ این صفحه


زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان ، عذاب جاودانی بیش نیست

لاله ، بزم‌ آرای گلچین گشت و گل ، دمساز خار
زین گلستان بهره‌ی بلبل فغانی بیش نیست

می‌کند هر قطره‌ی اشکی ز داغی داستان
گرچه شمعم ،‌ شکوه‌ی دل را زبانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین‌ دلِ نامهربانی بیش نیست !

تکیه بر تاب و توان کم کن در این میدان عشق
آن ز پا افتاده‌ای ،‌ وین ناتوانی بیش نیست

قوت بازو ، سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

هر خس و خاری در این صحرا بهاری داشت لیک
سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

ای گل ! از خون رهی پروا چه داری ؟ کآن ضعیف
پر شکسته طائرِ بی‌آشیانی بیش نیست ...

---
عیب‌جو دلدادگان را سرزنش‌ها می‌کند
وای اگر با او کند دل آنچه با ما می‌کند

با غم جانسوز می‌سازد دل مسکین من
مصلحت‌بین است و با دشمن مدارا می‌کند !

عکس او در اشک من ، نقشی خیال‌انگیز داشت
ماه سیمین جلوه‌ها در موج دریا می‌کند

از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم
هر که چون گل خواب در آغوش صحرا می‌کند

خاک پاک آن تهی‌دستم که چون ابر بهار
بر سر عالم فشانَد هرچه پیدا می‌کند

دیده‌ی آزاد مردان سوی دنیای دل است
سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می‌کند

عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم
درنماند هر که امشب فکر فردا می‌کند

همچنان طفلی که در وحشت‌سرایی مانده است
دل درون سینه‌ام بی طاقتی‌ها می‌کند

هر که تاب منّت گردون ندارد چون رهی
دولت جاوید را از خود تمنا می‌کند ...


#رهی_معیری

مورخ : چهارشنبه 1395/04/30 + 09:43 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 10
چاپ این صفحه


چون شمع نیمه‌جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم

اشکی که ریختیم ، به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم ، برای تو سوختیم

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم

دیشب که یار ، انجمن‌افروز غیر بود
ای شمع ! تا سپیده به جای تو سوختیم

کوتاه کن حکایت شب‌های غم رهی !
کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

---
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده ز وحشت‌سرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتابِ فلک هم نیاز نیست
این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم

ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم

شاهد که سرکشی نکند ، دلفریب نیست
فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم

در جستجوی یار دل‌آزار ، کس نبود
این رسم تازه را به جهان ، ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم

صد غنچه‌ی دل از نفس ما شکفته شد
هرجا که چون نسیمِ سحر پا گذاشتیم

ما شکوه از کشاکش دوران نمی‌کنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

از ما به روزگار ،‌ حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان رهی !
رفتیم و داغ خویش به دل‌ها گذاشتیم ...


#رهی_معیری

مورخ : چهارشنبه 1395/04/30 + 09:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 9
چاپ این صفحه


بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنی‌ها کرد با من در لباس دوستی !

کوهِ پابرجا گمان می‌کردمش ، دردا که بود
از حبابی سست‌بنیان‌تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیمِ دشمنی دارد هراسِ دوستی !

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیده‌ی حق‌ناشناس دوستی

دشمن خویشی رهی ! کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

---
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاک‌بوس درگهی
چون غبار از شُکر ، سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ، ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی ! باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا هم‌زبانی داشتم


#رهی_معیری

مورخ : چهارشنبه 1395/04/30 + 09:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 7
چاپ این صفحه


اشک سحر زداید ، از لوح دل سیاهی
خرم کند چمن را باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه ! شب تا سحر نخفتم
دعوی ز دیده‌ی من ، وز اختران گواهی

چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز
صبحی بدین سپیدی ،‌ شامی بدان سیاهی

داغم چو لاله ای گل ! از درد من چه پرسی ؟
مردم ز محنت ای غم ! از جان من چه خواهی ؟

ای گریه ! در هلاکم ، هم‌عهد رنج و دردی
وی ناله ! در عذابم ، هم‌راز اشک و آهی

چندین رهی ! چه نالی از داغ بی‌نصیبی ؟
در پای لاله‌رویان ، این بس که خاک راهی

---
لاله دیدم ، روی زیبا توام آمد به یاد
شعله دیدم ، سرکشی‌های توام آمد به یاد

سوسن و گل ، آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس‌آرای توام آمد به یاد

بود لرزان شعله‌ی شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سَمَن‌سای توام آمد به یاد

در چمن پروانه‌ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بی‌جای توام آمد به یاد

از برِ صید افکنی ، آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت‌افزای توام آمد به یاد

پای سروی ، جویباری زاری از حد برده بود
های‌های گریه در پای توام آمد به یاد

شهر پرهنگامه از دیوانه‌ای دیدم رهی !
از تو و دیوانگی‌های توام آمد به یاد


#رهی_معیری

مورخ : دوشنبه 1395/04/28 + 09:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 6
چاپ این صفحه


نه راحت از فلک جویم ، نه دولت از خدا خواهم
وگر پرسی چه می‌خواهی ؟ تو را خواهم تو را خواهم

نمی‌خواهم که با سردی ، چو گل خندم ز بی‌دردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد ؟
من از ساقی ستم جویم ، من از شاهد جفا خواهم

ز شادی‌ها گریزم در پناه نامرادی‌ها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم

چنان با جان من ای غم ! درآمیزی که پنداری ،
تو از عالم مرا خواهی ، من از عالم تو را خواهم !

به سودای محالم ساغرِ مِی خنده خواهد زد
اگر پیمانه‌ی عیشی در این ماتم‌سرا خواهم

نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری
رهی ! خاکستر خود را هم‌آغوش صبا خواهم

---
آن که سودازده‌ی چشم تو بوده‌ست منم
وآن که از هر مژه صد چشمه گشوده‌ست منم

آن ز ره مانده‌ی سرگشته که ناسازیِ بخت ،
ره به سر منزل وصلش ننموده‌ست منم

آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه‌ی نوش !
آفرین گفته و دشنام شنوده‌ست منم

ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک !
آن که چون آه به دنبال تو بوده‌ست منم


#رهی_معیری

مورخ : دوشنبه 1395/04/28 + 09:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 5
چاپ این صفحه


بر جگر ، داغی ز عشق لاله‌رویی یافتم
در سرای دل ، بهشت آرزویی یافتم

عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم

خاطر از آیینه‌ی صبح است روشن‌تر مرا
این صفا از صحبت پاکیزه‌رویی یافتم

گرمی شمع شب‌افروز ، آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حریف گرم‌خویی یافتم

بی‌تلاش من ، غم عشق توام در دل نشست
گنج را در زیر پا بی‌جستجویی یافتم

تلخکامی بین که در میخانه‌ی دلدادگی
بود پر خون جگر ، هر جا سبویی یافتم

ننگ رسوایی رهی ! نامم بلند آوازه کرد
خاکِ راه عشق گشتم ، آبرویی یافتم ...

---
با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام
در میان آشنایانم ولی بیگانه‌ام

از سبک‌روحی ، گران آیم به طبع روزگار !
در سرای اهل ماتم ، خنده‌ی مستانه‌ام

نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی
گرچه بحر مردمی را گوهر یکدانه‌ام

از چو من آزاده‌ای الفت بریدن سهل نیست
می‌رود با چشم گریان سیل از ویرانه‌ام !

آفتاب ، آهسته بگذارد در این غمخانه پای
تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه‌ام

بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار
بر بساط سبزه و گل سایه‌ی پروانه‌ام

گرمی دل‌ها بُود از ناله‌ی جانسوز من
خنده‌ی گل‌ها بُود از گریه‌ی مستانه‌ام

هم‌عنانم با صبا ، سرگشته‌ام سرگشته‌ام
هم‌زبانم با پری ، دیوانه‌ام دیوانه‌ام

مشت خاکی چیست تا راه مرا بندد رهی ؟
گَرد از گردون برآرد همت مردانه‌ام


#رهی_معیری

مورخ : یکشنبه 1395/04/27 + 11:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 4
چاپ این صفحه


نداند رسم یاری بی‌وفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد دل‌آزاری که من دارم

وگر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری ،
دل‌آزاری دگر جوید دل زاری که من دارم

به خاک من نیفتد سایه‌ی سرو بلند او
ببین کوتاهیِ بختِ نگونساری که من دارم

گهی خاری کشم از پا ، گهی دستی زنم بر سر
به کوی دلفریبان این بُود کاری که من دارم

دل رنجور من از سینه هر دم می‌رود سویی
ز بستر می‌گریزد طفل بیماری که من دارم

ز پند همنشین ، درد جگرسوزم فزون‌تر شد
هلاکم می‌کند آخر پرستاری که من دارم !

رهی ! آن مه به سوی من به چشم دیگران بیند
نداند قیمت یوسف ، خریداری که من دارم

---
تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه‌ی بی‌اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من ،
مرا چو پاره‌ی دل در کنار باید و نیست

به سردمهریِ باد خزان نباید و هست
به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده‌ی تو
بسانِ شبنم گل ، اشک‌بار باید و نیست

رهی ! به شام جدایی چه طاقتی‌ست مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست ...


#رهی_معیری

مورخ : یکشنبه 1395/04/27 + 11:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4