ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - غزل‌ها 3
چاپ این صفحه


در پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنم ؟
گر شکوه‌ای دارم ز دل ، با یار صاحبدل کنم

اول کنم اندیشه‌ای تا برگزینم پیشه‌ای
آخر به یک پیمانه مِی اندیشه را باطل کنم !

زآن‌ رو ستانم جام را ، آن مایه‌ی آرام را
تا خویشتن را لحظه‌ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او ، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او ، در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیَم ، چون آفتاب از پاکیَم
خاکی نیَم تا خویش را سرگرم آب و گِل کنم

غرق تمنای توام ، موجی ز دریای توام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی‌حاصل کنم ؟

---
این سوز سینه ، شمع شبستان نداشته‌ست
وین موج گریه ، سیل خروشان نداشته‌ست

آگه ز روزگار پریشان ما نبود
هر دل که روزگار پریشان نداشته‌ست

از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح بهار ، این لب خندان نداشته‌ست

ما را دلی بُود که ز طوفان حادثات
چون موج ، یک‌نفس سر و سامان نداشته‌ست

جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره‌ای
این تنگ‌چشم ،‌ طاقت مهمان نداشته‌ست

دریادلان ز فتنه‌ی ایام فارغ‌اند
دریای بیکران غم طوفان نداشته‌ست

آزار ما به مور ضعیفی نمی‌رسد
داریم دولتی که سلیمان نداشته‌ست

غافل مشو ز گوهرِ اشکِ رهی که چرخ
این سیمگون ستاره به دامان نداشته‌ست


#رهی_معیری

مورخ : یکشنبه 1395/04/27 + 10:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 2
چاپ این صفحه


با دل روشن در این ظلمت‌سرا افتاده‌ام
نور مهتابم که در ویرانه‌ها افتاده‌ام

سایه‌ پرورد بهشتم ؛ از چه گشتم صید خاک ؟
تیره‌بختی بین کجا بودم کجا افتاده‌ام !

جای در بستان‌سرای عشق می‌باید مرا
عندلیبم ؛ از چه در ماتم‌سرا افتاده‌ام ؟

پایمال مردمم از نارسایی‌های بخت
سبزه‌ی بی‌طالعم ؛ در زیر پا افتاده‌ام

خار ناچیزم ؛ مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی‌قدرم ؛‌ ز چشم آشنا افتاده‌ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم ؛ در کف باد صبا افتاده‌ام

بر من ای صاحبدلان ! رحمی ، که از غم‌های عشق
تا جدا افتاده‌ام ، از دل جدا افتاده‌ام

لب فرو بستم رهی ! بی روی "گلچین" و "امیر"
در فراق همنوایان از نوا افتاده‌ام

---
نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی ، نه بر لب‌های من آهی

نه جان بی‌نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی‌فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی

رهی !‌ تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها ؟
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی


#رهی_معیری

مورخ : شنبه 1395/04/26 + 10:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رهی معیری - غزل‌ها 1
چاپ این صفحه


چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم ، در بی سر و سامانی

من خاکم و من گَردم ، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری ، تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم تو را مانم ، تو اشک مرا مانی

در سینه‌ی سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده‌ی بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه‌‌ی عودم ، تو زمزمه‌ پردازی
من سلسله‌ی موجم ، تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی‌بینی ، دردی که نمی‌دانی

دل با من و جان بی تو ، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من ، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت ! کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سرگردان شاید که نگردانی

---
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام
خارم ولی به سایه‌ی گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق !
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوه‌ی شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت مِی نابی نخورده‌ام
وز شاخ آرزو ، گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته ! به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان ، رهی !
عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام


#رهی_معیری

مورخ : شنبه 1395/04/26 + 10:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4