ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عبید زاکانی - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه





از کوی دوست ، بی‌خود و سرگشته می‌رویم
دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز

#عبید_زاکانی


مورخ : دوشنبه 1395/05/11 + 08:59 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه





گل کز رخ او خجل فرو می‌ماند ؛
چیزیش بدان غالیه‌بو می‌ماند !

ماه شب چهارده چو بر می‌آید
او نیست ، ولی نیک بدو می‌ماند !

#عبید_زاکانی


مورخ : دوشنبه 1395/05/11 + 08:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - تک‌بیت‌های برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


عاقل نکند نسبت زلفت با مشک
داند که میان این و آن فرقی هست !

---
زنهار ! ز کار بسته دل تنگ مدار
در نامه‌ی غیب ، راز سربسته بسی‌ست

---
گر عکس رُخش بر چمن افتد روزی ،
از خاک همه لاله‌ی خودرو روید

---
با زلف تو قصه‌ایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور !

---
تا خلق جهان دست بدارند ز من
دیوانگی‌ای بهانه خواهم کردن !
---
کار من مستمند بیچاره بساز
کآن بر تو به هیچ آید و بر ماست بسی !

---
پیش عبید آمدی ؛ مرده‌ دلش زنده شد
باز چو بیرون شدی ، جان و تنش کاستی !

---
ز شوق پرتو رویت که شمع انجمن است ،
مرا ز غیر ، چو پروانه نیست پروایی
---
هر کسی بر قدر همت اعتباری کرده‌اند
ما توکل کرده‌ایم ؛ از اعتبار آسوده‌ایم
---
نه به مسجد بُودم راه و نه در میکده جای
من سرگشته در این واقعه حیران شده‌ام !



#عبید_زاکانی

مورخ : دوشنبه 1395/05/11 + 08:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - مثنوی
چاپ این صفحه


شبی شوقم شبیخون بر سر آورد
ز غم در پای دل ، جوشی برآورد

تنم زُنّار گَبْران در میان بست
دل شوریده شوری در جهان بست

به کلی از خِرد بیگانه گشتم
چو افیون‌ خوردگان دیوانه گشتم

چو زلفش بی‌قراری پیشه کردم
فغان و آه و زاری پیشه کردم

ز مژگان اشک خونین می‌فشاندم
به آبی ، آتش دل می‌نشاندم

نمی‌آسودم از فریاد و زاری
نمی‌ترسیدم از دشنام و خواری

خروشم گوشِ گردون خیره می‌کرد
هوا را دود آهم تیره می‌کرد

پیاپی زهر هجران می‌چشیدم
قلم بر هستی خود می‌کشیدم

همه شب گرد منزلگاه یارم
طواف کعبه‌ی جان بود کارم

ضمیرم با خیالش راز می‌خواند
به سوز این بیت‌ها را باز می‌خواند


#عبید_زاکانی

مورخ : یکشنبه 1395/05/10 + 08:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - مقطعات
چاپ این صفحه


ای عبید ! این گلِ صد برگ بر اطراف چمن ،
هیچ دانی که سحرگاه چرا می‌خندد ؟

با وجود گرهِ غنچه و تنگی دل او
حکمتی هست ؛ نه از باد هوا می‌خندد

چون ثبات فلک و کار جهان می‌بیند ،
به بقای خود و بر غفلت ما می‌خندد

---
عبید ! این حرص مال و جاه تا کی ؟
جهان فانی‌ست ؛ رو ترک جهان گیر

چو مردان ، دامن از دنیا بیفشان
وز این گرداب خود را بر کَران گیر

ز مسجد رَخْت بر کوی مغان کِش
سرا در کوی صاحب‌دولتان گیر



#عبید_زاکانی

مورخ : یکشنبه 1395/05/10 + 08:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


ای دل ! پس از این اندُه بیهوده مخور
زین پیش غمِ بوده و نابوده مخور

جان می‌ده و داد طمع و حرص مده
غم می‌خور و نانِ منت‌آلوده مخور

---

دل در پی عشق دلبران است هنوز
وز عمرِ گذشته در گمان است هنوز

گفتیم که ما و او به هم پیر شویم
ما پیر شدیم و او جوان است هنوز !

---

در کوچه‌ی فقر گوشه‌ای حاصل کن
وز کشتِ حیات خوشه‌ای حاصل کن

در کهنه رِباطِ دهر غافل منشین
راهی پیش است ؛‌ توشه‌ای حاصل کن



#عبید_زاکانی

مورخ : یکشنبه 1395/05/10 + 08:11 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


گفتم عقلم ؛ گفت که حیران من است
گفتم جانم ؛ گفت که قربان من است

گفتم که دلم ؛ گفت که آن دیوانه
در سلسله‌ی زلف پریشان من است

---

تا ساخته شخص من و پرداخته‌اند ،
در زیر لگدکوب غم انداخته‌اند !

گوئی منِ زردرویِ دل‌سوخته را
چون شمع برای سوختن ساخته‌اند !

---

گر وصل تو دست من شیدا گیرد ،
وین درد و فراق ، راه صحرا گیرد

هم حال من از روی تو نیکو گردد
هم کار من از قد تو بالا گیرد

---

زین‌گونه که این شمع روان می‌سوزد ،
گوئی ز فراق دوستان می‌سوزد

گر گریه کنیم هر دو با هم ، شاید
کو را و مرا رشته‌ی جان می‌سوزد

---
ای در سر هر کس از تو سودای دگر
در راه تو هر طایفه را رای دگر

چیزی ز تو هر کسی تمنا دارد
ما جز تو نداریم تمنای دگر



#عبید_زاکانی

مورخ : جمعه 1395/05/8 + 11:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبید زاکانی - غزلیات 9
چاپ این صفحه


خرّم آنکس که غم عشق تو در دل دارد
وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد

جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن
زیبد آن را که چنین شکل و شمایل دارد !

عاشق دلشده را پند خردمند چه سود ؟
رندِ دیوانه کجا گوش به عاقل دارد ؟!

مبتلایی‌ست که امید خلاصش نبُود
هر که بر پای دل از عشق سلاسل دارد

تا دمِ بازپسین ،‌ غرقه‌ی دریای غمش
مدعی باشد اگر چشم به ساحل دارد

هر که خواهد که کند از تو مرادی حاصل
حاصل آن است که اندیشه‌ی باطل دارد !

---
دوش عقلم هوس وصل تو شیدا می‌کرد
دلم آتشکده و دیده چو دریا می‌کرد

نقش رخسار تو پیرامُن چشمم می‌گشت
صبر و هوش من دلسوخته یغما می‌کرد

شعله‌ی شوق تو هر لحظه درونم می‌سوخت
دود سودای توام قصد سویدا می‌کرد

نه کسی حال من سوخته دل می‌پرسید
نه کسی درد من خسته مداوا می‌کرد

پیش سلطانِ خیال تو مرا غم می‌کشت
خدمتش تن‌زده از دور تماشا می‌کرد

دست برداشته تا وقت سحر خاطر من
از خدا دولت وصل تو تمنا می‌کرد

هردم از غصه‌ی هجران تو می‌مرد عبید
باز امید وصال تواش احیا می‌کرد ...



#عبید_زاکانی

مورخ : جمعه 1395/05/8 + 11:24 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2