تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سجاد سامانی - غزل 15
چاپ این صفحه


دل دیوانه‌ام با دیدن بیگانه می‌لرزد
چه با بیگانه می‌گویی ؟ دل دیوانه می‌لرزد

توان گریه‌ی آرام در ابر بهاری نیست
اگر از های های گریه‌هایم شانه می‌لرزد

برای دیدنم ای کاش در قلب تو شوقی بود
که حتی شمع هم با دیدن پروانه می‌لرزد

فرو می‌ریزد ایمانِ مرا موی پریشانی
که گاهی با نسیم کوچکی ، ویرانه می‌لرزد

تو را می‌بیند و در دست زاهد رشته‌ی تسبیح ،
تو را می‌بینم و در دست من پیمانه می‌لرزد



#سجاد_سامانی

مورخ : یکشنبه 1395/05/17 + 09:24 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سجاد سامانی - غزل 14
چاپ این صفحه


مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است
بمان ! که مهر تو از سینه راندنش سخت است

چگونه دل نسپاری به دیگران ؟ که دلت
کبوتری‌ست که یک‌ جا نشاندنش سخت است

چه حال و روز غریبی که قلب عاشق من
اسیر کردنش آسان ، رهاندنش سخت است !

زبانِ حالِ دلم را کسی نمی‌فهمد
کتیبه‌های تَرک‌خورده خواندنش سخت است

هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام
حدیث شوق به پایان رساندنش سخت است ...



#سجاد_سامانی

مورخ : شنبه 1395/05/16 + 08:50 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سجاد سامانی - غزل 13
چاپ این صفحه


سرد بودن با مرا دیوار یادت داده است
نارفیقِ بی‌مروّت ، کار یادت داده است

توبه‌ات ، از روزهایم عشقبازی را گرفت
آه از آن زاهد که استغفار یادت داده است !

دوستت دارم ولی با دوستانت دشمنی
گردش دنیا فقط آزار یادت داده است

عطر موهایت قرار از شهر می‌گیرد ، بگو
دل ربودن را کدام عطار یادت داده است ؟

عهد با من بستی و از یاد بردی ، روزگار
از وفاداری همین مقدار یادت داده است ...



#سجاد_سامانی

مورخ : شنبه 1395/05/16 + 08:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سجاد سامانی - غزل 12
چاپ این صفحه


به رغم سیلی امواج ، صخره‌وار بایست
در این مقابله چون کوه استوار بایست

خلاف گوشه‌نشینان و عافیت‌طلبان
تو در میانه‌ی میدان کارزار بایست

نه مثل قایق فرسوده‌ای کناره بگیر
نه مثل طفل هراسیده‌ای کنار بایست

در این زمانه‌ی بدنامِ ناجوانمردی
به نام نامیِ مردانِ روزگار بایست

بس است این که به آه و به ناله در همه عمر
به انتظار "نشستی" ؛ به انتظار "بایست" ...



#سجاد_سامانی

مورخ : جمعه 1395/05/15 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سجاد سامانی - غزل 11
چاپ این صفحه


گفتم که با فراق مدارا کنم ، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم ، نشد

در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی
در شأن چشم‌های تو پیدا کنم ، نشد

گفتند عاشقِ که شدی ؟ گریه‌ام گرفت
می‌خواستم بخندم و حاشا کنم ، نشد

بیزارم از رقیب ، که تا آمدم تو را
از دور چند لحظه تماشا کنم ، نشد

 شاعر شدم که با قلم ساحرانه‌ام
در قاب شعر ، عشق تو را جا کنم ، نشد ...



#سجاد_سامانی

مورخ : جمعه 1395/05/15 + 12:32 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سجاد سامانی - غزل 10
چاپ این صفحه


با زبان گریه از دنیا شکایت می‌کنم
از لبِ خندان مردم نیز حیرت می‌کنم

از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده‌اند !
در کنار دیگران احساس غربت می‌کنم

بی‌سبب عمر گرانم را نبخشیدم به عشق ؛
من به هر کس دشمنم باشد محبت می‌کنم

سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ‌ها
اشک می‌ریزند تا از خویش صحبت می‌کنم

بهترین نعمت ، سکوت است و منِ بی‌همزبان
با زبان واکردنم کفران نعمت می‌کنم ...



#سجاد_سامانی

مورخ : جمعه 1395/05/15 + 11:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سجاد سامانی - غزل 9
چاپ این صفحه


در شهر عشق ، رسم وفا نیست ، بگذریم
یارای گفتن گله‌ها نیست ، بگذریم

دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست ، بگذریم

گفتی رقیب با منِ تنها مگر کجاست ؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست ؟ بگذریم ...

ابری که می‌گذشت ، به آهنگ گریه گفت :
دنیا مکان "ماندن" ما نیست ، "بگذریم"

هرچند دشمنم شده‌ای ، دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست ، بگذریم ...



#سجاد_سامانی

مورخ : پنجشنبه 1395/05/14 + 11:23 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سجاد سامانی - غزل 8
چاپ این صفحه


به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است ، بغض گاه‌گاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر
مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

عصای دست من عشق است ؛ عقل سنگدل ! بگذار
که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ؛ تسلیمم
بگویید آن کمان‌ابرو ، سپاهش را نگه دارد



#سجاد_سامانی

مورخ : پنجشنبه 1395/05/14 + 11:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4