تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

عنوان بنر


عراقی - غزلیات 8
چاپ این صفحه


از دل و جان عاشقِ زار توام
کشته‌ی اندوه و تیمار توام

آشتی کن بامن ، آزرمم بدار
من نه مرد جنگ و آزار توام

گر گناهی کرده‌ام بر من مگیر
عفو کن ، من خود گرفتار توام

شاید ار یکدم غمِ کارم خوری
چون که من پیوسته غمخوار توام

حال من می‌پرس گهگاهی به لطف
چون که من رنجور و بیمار توام

چون عراقی نیستم فارغ ز تو
روز و شب جویای دیدار توام ...

---
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم ؟
نیک نزدیک بُدم ، دور چرا افتادم ؟

چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد ؟
من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم ؟

جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم
از پی دوستی تو به بلا افتادم

حاصلم از غم عشق تو ، نه جز خون جگر
من بیچاره به عشق تو کجا افتادم ؟

پایمردی کن و از روی کَرم دستم گیر
که بشد کار من از دست و ز پا افتادم

تا چه کردم ، چه گنه بود ، چه افتاد ، چه شد ؟
چه خطا رفت که در رنج و عَنا افتادم ؟

چند نالم ز عراقی ؟ چه کند بیچاره ؟
که در این واقعه‌ی بد ز قضا افتادم ...



#عراقی

مورخ : یکشنبه 1395/05/24 + 09:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


گهی درد تو درمان می‌نماید
گهی وصل تو هجران می‌نماید

دلی کو یافت از وصل تو درمان ،
همه دشوارش آسان می‌نماید

مرا گه گه به دردی یاد می‌کن
که دردت مرهم جان می‌نماید

بپرس آخر که بی تو چونم ای جان !
که جانم بس پریشان می‌نماید

مرا جور و جفا و رنج و محنت
غمت هردم دگرسان می‌نماید

ز جان سیر آمدم بی‌روی خوبت
جهان بر من چو زندان می‌نماید

عراقی خود ندارد چشم ، ورنه
رُخت خورشید تابان می‌نماید

---
در حُسنِ رخِ خوبان ، پیدا همه او دیدم
در چشم نکورویان ، زیبا همه او دیدم

در دیده‌ی هر عاشق او بود همه لایق
واندر نظر وامَق ، عذرا همه او دیدم

دلدارِ دل‌افگاران ، غم‌خوار جگرخواران
یاری‌دهِ بی‌یاران ، هرجا همه او دیدم

دیدم همه پیش و پس ، جز دوست ندیدم کس
او بود ، همه او ، بس ، تنها همه او دیدم

آرامِ دلِ غمگین ، جز دوست کسی مگزین
فی‌الجمله همه او بین ، زیرا همه او دیدم

دیدم گل بستان‌ها ، صحرا و بیابان‌ها
او بود گلستان‌ها ، صحرا همه او دیدم

هان ! ای دل دیوانه ، بخرام به میخانه
کاندر خُم و پیمانه ، پیدا همه او دیدم

در میکده و گلشن ، می‌نوش مِی روشن
می‌بوی گل و سوسن ، کاین‌ها همه او دیدم

در میکده ساقی شو ، مِی در کش و باقی شو
جویای عراقی شو ، کو را همه او دیدم ...



#عراقی

مورخ : یکشنبه 1395/05/24 + 09:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


آن را که چو تو نگار باشد ،
با خویشتنش چه کار باشد ؟

ناخوش نبُود کسی که او را
یاری چو تو در کنار باشد

ناخوش چو منی بُود که پیوست ،
دل‌خسته و جان‌فَگار باشد

آنکس که جدا فتاد از تو ،
دور از تو همیشه زار باشد

بیچاره کسی که در دو عالم
جز تو ، دگریش یار باشد

خرّم دل آن کسی که او را
اندوه تو غمگسار باشد

تا کی دلم ای عزیز چون جان !
بر خاک درِ تو خوار باشد ؟

نامد گهِ آن که خسته‌ای را
بر درگه وصل بار باشد ؟

تا چند دل عراقی آخر
در زحمت انتظار باشد ... ؟

---
من مستِ مِی عشقم ؛ هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی ، بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه ،
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی ،
در کوی جوانمردان ، عیّار نخواهم شد

آن "رفت" که می‌رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

از توبه و قُرّایی بیزار شدم ، لیکن
از رندی و قلّاشی بیزار نخواهم شد

از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد

چون یار من او باشد ، بی‌یار نخواهم ماند
چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد

چون ساخته‌ی دردم ، در حلقه نیارامم
چون سوخته‌ی عشقم ، در نار نخواهم شد

تا هست عراقی را در درگه او باری ،
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد ...



#عراقی

مورخ : شنبه 1395/05/23 + 10:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


با درد خستگانت ، درمان چه کار دارد ؟
با وصل کشتگانت ، هجران چه کار دارد ؟

با محنت فراقت ، راحت چه رخ نماید ؟
با درد اشتیاقت ، درمان چه کار دارد ؟

گر در دلم خیالت ناید ، عجب نباشد
در دوزخ پر آتش ، رضوان چه کار دارد ؟

سودای تو نگنجد اندر دلی که جان است
در خانه‌ی طُفِیْلی ، مهمان چه کار دارد ؟

دل را خوش است با جان ، گر زآنِ توست یارا !
بی‌روی تو دل من با جان چه کار دارد ؟

بر بوی وصلت ای جان ! دل بر درِ تو مانده‌ست
ورنه فتاده در خاک چندان چه کار دارد ؟

با عشق توست جان را صد سرّ سرنهفته
لیکن دل عراقی با جان چه کار دارد ؟

---
تا کی کشم جفای تو ؟ این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو ؛ این نیز بگذرد

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو ؛ این نیز بگذرد

آیی و بگذری به من و باز ننگری
ای جان من فدای تو ! این نیز بگذرد

هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم از عطای تو ؛ این نیز بگذرد

ای دوست ! تو مرا همه دشنام می‌دهی
من می‌کنم دعای تو ؛ این نیز بگذرد

آیم به درگهت ، نگذاری که بگذرم
پیرامُنِ سرای تو ؛ این نیز بگذرد

آمد دلم به کوی تو ، نومید بازگشت
نشنید مرحبای تو ؛ این نیز بگذرد

بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا
دیگر شده‌ست رای تو ؛ این نیز بگذرد

تا کی کشد عراقیِ مسکین جفای تو ؟
بگذشت چون جفای تو ، این نیز بگذرد ...



#عراقی

مورخ : شنبه 1395/05/23 + 10:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


هر شب دل پرخونم بر خاک درت افتد
باشد که چو روز آید بر وی گذرت افتد

زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز
آنکس که به امیدی بر خاک درت افتد

آیم به درت افتم ، تا جور کنی کمتر
از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد

من خاک شوم ، جانا ! در رهگذرت افتم
آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد

کم نال عراقی ! زانْک این قصه‌ی درد تو
گر شرح دهی عمری ، هم مختصرت افتد ...

---
امروز مرا در دل ، جز یار نمی‌گنجد
وز یار چنان پر شد کاغیار نمی‌گنجد

در چشم پر آب من جز دوست نمی‌آید
در جان خراب من جز یار نمی‌گنجد

این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ من
غم جای نمی‌گیرد ، تیمار نمی‌گنجد

این قطره‌ی خون تا یافت از لعل لبش رنگی ،
از شادی آن در پوست چون نار نمی‌گنجد

رو بر در او سرمست از عشق رُخش ، زیراک :
در بزمِ وصال او هشیار نمی‌گنجد

از گفتِ بدِ دشمن آزرده نگردم ، زانک :
با دوست مرا در دل آزار نمی‌گنجد

جانم در دل می‌زد ، گفتا که : برو این دم
با یار در این جلوه ، دَیّار نمی‌گنجد

خواهی که درون آیی ، بگذار عراقی را
کاندر طَبَقِ انوار ، اطوار نمی‌گنجد ...



#عراقی

مورخ : شنبه 1395/05/23 + 09:58 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست
جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست

این چشم جهان‌بین مرا در همه عالم
جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست

وین جانِ منِ سوخته را جز سر زلفت
اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست

یک لحظه غمت از دل من می‌نشود دور
گویی که غمت را جز از این رای دگر نیست

هستند تو را جمله جهان واله و شیدا
لیکن چو مَنَت واله و شیدای دگر نیست

عشاق تو گرچه همه شیرین سخنانند
لیکن چو عراقیت شکرخای دگر نیست

---
عشق ، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته‌ی سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد

رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد

قصه‌ی خوبان به نوعی باز گفت
کآتشی در پیر و در برنا نهاد

از خُمِستان جرعه‌ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود او را معیّن خانه‌ای
هر کجا جا دید ، رخت آنجا نهاد

بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف ، آدم و حوا نهاد

حُسن را بر دیده‌ی خود جلوه داد
منتی بر عاشق شیدا نهاد

هم به چشم خود جمال خود بدید
تهمتی بر چشم نابینا نهاد

یک کرشمه کرد با خود ، آنچنانک
فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد

وز پی بِرْک و نوای بلبلان
رنگ و بویی در گل رعنا نهاد

تا تماشای وصال خود کند
نور خود در دیده‌ی بینا نهاد

تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد

شور و غوغایی برآمد از جهان
حُسن او چون دست در یغما نهاد

چون در آن غوغا عراقی را بدید
نام او سر دفتر غوغا نهاد ...



#عراقی

مورخ : جمعه 1395/05/22 + 12:28 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


در سرم عشق تو سودایی خوش است
در دلم شوقت تمنایی خوش است

ناله و فریاد من هر نیمشب
بر درِ وصلت تقاضایی خوش است

تا نپنداری که بی‌روی خوشت
در همه عالم مرا جایی خوش است

با سگان گشتن مرا هر شب به روز
بر سر کویت تماشایی خوش است

گرچه می‌کاهد غم تو جان من
یاد رویت راحت‌افزایی خوش است

در دلم بنگر ، که از یاد رخت
بوستان و باغ و صحرایی خوش است

تا عراقی واله‌ی روی تو شد ،
در میان خلق ، رسوایی خوش است

---
باز مرا در غمت ، واقعه‌ی جانی است
در دل زارم نگر ، تا به چه حیرانی است

دل که ز جان سیر گشت ، خون جگر می‌خورد
بر سر خوان غمت باز به مهمانی است

چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمان ،
بازگذارش به غم ؛ کو به غم ارزانی است

تا سر زلفین تو ، کرد پریشان دلم ،
هیچ نگویی بدو کین چه پریشانی است ؟

آه ! که در طالعم باز پراکندگی‌ست
بخت بد آخر بگو کین چه پریشانی است ؟!

رفت که بودی مرا کار به سامان ، دریغ !
نوبت کارم کنون بی سر و سامانی است

صبح وصالم بماند در پس کوه فراق
روز امیدم چو شب تیره و ظلمانی است

وصل چو تو پادشه کِی به گدایی رسد ؟
جستن وصلت مرا مایه‌ی نادانی است

خیز دلا ! وصل جو ؛ ترکِ عراقی بگو
دوست مدارش که او دشمن پنهانی است ...



#عراقی

مورخ : جمعه 1395/05/22 + 12:25 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عراقی - غزلیات 1
چاپ این صفحه


این حادثه بین که زاد ما را
وین واقعه کاوفتاد ما را

آن یار که در میان جان است
بر گوشه‌ی دل نهاد ما را

روزی به سلام یا پیامی
آن یار نکرد یاد ما را

دانست که در غمیم بی او
از لطف نکرد شاد ما را

بر ما درِ لطف خود فرو بست
وز هجر دری گشاد ما را

خود مادر روزگار گویی
کز بهر فراق زاد ما را

ای کاش نزادی ؛ ای عراقی !
کز توست همه فساد ما را

---
کشیدم رنج بسیاری دریغا
به کام من نشد کاری دریغا

به عالم ، در که دیدم باز کردم
ندیدم روی دلداری دریغا

شدم نومید کاندر چشم امّید
نیامد خوب رخساری دریغا

ندیدم هیچ گلزاری به عالم
که در چشمم نزد خاری دریغا

مرا یاری‌ست کز من یاد نارد
که دارد این چنین یاری ؟ دریغا

دل بیمار من بیند ، نپرسد
که چون شد حال بیماری ؟ دریغا

ز اندوه فراقش بر دل من
رسد هر لحظه تیماری دریغا

به سر شد روزگارم بی‌رخ تو
نماند از عمر بسیاری دریغا

نپرسد از عراقی ، تا بمیرد
جهان گوید که : مُرد ، آری دریغا ...



#عراقی

مورخ : جمعه 1395/05/22 + 11:59 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3