ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان هراتی - شعروگرافی
چاپ این صفحه




════════════════
وقتی که می‌رفت ،
یک سرو کوچک در پشت پرچین ما کاشت

او رفت و دیگر نیامد
اما چه سبز و تناور ،
آن سرو تا آسمان قد برافراشت ...

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : پنجشنبه 1395/06/11 + 12:55 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - دوبیتی‌ها
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بیا با موج ، با دریا بخوانیم
بیا چون باد در صحرا بخوانیم

برای شادی روح شهیدان
وصیّت‌نامه‌ی گل را بخوانیم ...

────────────────
تو را ای عشق ! من شفاف دیدم
تو را چون چشمه‌های صاف دیدم

به دنبال تو گشتم ، پیر گشتم
تو را در پشت کوه قاف دیدم

────────────────
اگر ای عشق ! پایان تو دور است
دلم غرق تمنای عبور است

برای قد کشیدن در هوایت ،
دلم مثل صنوبرها صبور است

────────────────
بیا روشن ، بیا بی‌کینه باشیم
چو آهِ ساکتی در سینه باشیم

برای کثرتِ خورشید در خویش
بیا مثل دلِ آیینه باشیم ...

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : پنجشنبه 1395/06/11 + 12:53 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - رباعی‌ها 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با نیت عشق ، بار بستند همه
از خانه و خانمان گسستند همه

لبیک چو گفتند به سردار سحر
یک‌باره حصار شب شکستند همه

────────────────
تن خاک حقیر بود و جانش دادی
تا زمزمه‌ی مرگ ، امانش دادی

پیوسته تو را سپاس می‌گوید دل
در حوصله‌ی عشق ، مکانش دادی

────────────────
با نیت عشق ، بار بستند همه
از خانه و خانمان گسستند همه

لبیک چو گفتند به سردار سحر
یک‌باره حصار شب شکستند همه

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : چهارشنبه 1395/06/10 + 10:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - رباعی‌ها 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با زمزمه‌ی بهار بیدارم کن
از جرأت آبشار سرشارم کن

در عزلت بی‌عشق ، دلم می‌پوسد
ای باخبر از عشق ! خبردارم کن

────────────────
در حجم سیاه بیشه این نور از اوست
سرسبزی مرغزار و ماهور از اوست

در ظهر عطش چو نهر پر آب رسید
حیثیت سبز جنگلِ دور از اوست

────────────────
چون سیل ز پیچ و تاب صحرا می‌رفت
همراه سحر به فتح فردا می‌رفت

بی‌تاب ، نظیر جوشش چشمه‌ی دور
این رود به جستجوی دریا می‌رفت

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : چهارشنبه 1395/06/10 + 10:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - رباعی‌ها 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
یک روز مرا از این بیابان ببرید
از خالیِ بهتِ شوره‌زاران ببرید

تا محضر سبز آب را دریابم
چشمان مرا به باغ باران ببرید

────────────────
حرف تو به شعر ناب پهلو زده است
آرامش تو به آب پهلو زده است

پیشانی­ات از سپیده مشهورتر است
چشم تو به آفتاب پهلو زده است

────────────────
یاد تو نشاط و ما ز تو سرشاریم
از جرأت بیداری تو بیداریم

گویند که سال قحطی باران است
دریایی و ما ز آب برخورداریم

────────────────
باز پلک کوچه بالا می‌رود
چشمه‌ای از کوچه‌ی ما می‌رود

گفتمش آخر کجا ؟ خندید و گفت :
"می‌روم آنجا که دریا می‌رود"

────────────────
از نام تو عشق را خبر خواهم کرد
با چشم تو بر افق نظر خواهم کرد

ای قافله‌سالار سحر تا خورشید !
با تو ، با تو ، با تو سفر خواهم کرد

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : چهارشنبه 1395/06/10 + 09:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - مثنوی
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سفر گزید باز از این کوچه همنفسی
پرید و رفت بدان‌سان که مرغی از قفسی

کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت
شبیه لاله به انبوهِ داغ عادت داشت

کسی که همنفس موج‌های دریا بود
صداقت نفَسش در نسیم پیدا بود

بهار سبز در آشوب خشکسالی بود
شکوفه‌دارترین باغ این حوالی بود

کسی که خِرقه‌ای از جنس آب در بر داشت
کسی که شعر مرا از ترانه می‌انباشت

کنون دریچه‌ی دل را به روشنی وا کن
به یاد او گلِ خورشید را تماشا کن

میان آینه‌ها ردّ داغ را می‌جست
درخت بود و هوادار باغ را می‌جست

تمام زاویه‌ها را به یک بهار سپرد
کویر تشنه‌ی ما را به جویبار سپرد

در انتهای عطش ، آفتاب می‌نوشید
کسی که از دل او ، شعرِ آب می‌جوشید

کسی که از ورق سرخ گل ، کتابی داشت
برای پرسش و تردید ما جوابی داشت

کسی که آب شدن را التهاب آموخت
شکوه سبز شدن را در آفتاب آموخت

کسی که شائبه‌ی آن نقاب را فهمید
کسی که حیله‌ی سنگ و سراب را فهمید

کسی که با تپشِ مرگ ، زندگانی کرد
کسی که با همه جز خویش مهربانی کرد

کسی که با دل ما ارتباط آبی داشت
هزار پنجره مضمونِ آفتابی داشت

به کشف مشرق خورشیدهای دیگر رفت
هزار مرتبه از ابرها فراتر رفت

چگونه گویمت ای چشم‌های زیرک باغ !
چگونه گویمت ای شکل واقعیت داغ !

هنوز عکس تو در دست‌های دیوار است
هنوز کوچه از آن سبزِ سرخ سرشار است

هنوز عکس تو و خشم دیگران برجاست
به چشم‌هات ، که مظلومیت در آن پیداست

تو را به خاطر آن آفتاب می‌گویم
تو را به خاطر دریا و آب می‌گویم

تو را به خاطر آن چشم‌ها که می‌سوزند
و اشک‌ها که مرا شعرِ تَر می‌آموزند

تو را به خاطر آن یاسمن که نشکفته‌ست
به آن دو غنچه که چون شعرهای ناگفته‌ست

تو را به خاطر رویای آن سه حسرت سبز
تو را به خاطر آن روزها و صحبت سبز ...

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : سه شنبه 1395/06/9 + 10:19 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - اشعار نو 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
زندگی ساعت تفریحی نیست
که فقط با بازی ،
یا با خوردن آجیل و خوراک ،
بگْذرانیم آن را ...

هیچ می‌دانی آیا
ساعت بعد چه درسی داریم ؟
زنگ اول ، دینی
آخرین زنگ ، حساب !

────────────────
سازِ غم را بدهید ،
توشه را بردارید ،
باید از خانه گریخت ؛
باد باید شد و از صحرا رفت
رود باید شد و تا دریا خواند

قاصدِ پاک سحر آمده است
در تمام تن راه
نفس گرم مؤذن می‌بود

تو نمی‌دانی كه ، صبح سفر
چه صفایی دارد ؛
دست‌ها را
در زلالِ خنک چشمه رها می‌سازیم
تا غروب از نفس چشمه پُریم ...

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : سه شنبه 1395/06/9 + 10:16 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان هراتی - اشعار نو 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دفتر کوچک نقاشی من !
داخل هر برگت ،
طرح یک موج کشیدم با رنگ ؛
گفته بودم شاید
بتوانم دریا را بکشم
آه ! افسوس ! نشد ...

دفتر کوچک نقاشی من !
برگ‌های تو کم است ،
موج اما بسیار
خوش به حال شهدا
که زمین دفتر نقاشی آن‌ها شده است ؛
می‌توانند هزاران دریا
داخل دفترشان رسم کنند ...

────────────────
بهار آمد از کوه انبوه ،
شکفتن شد آغاز

دریغا که من چو زمستان سردی ،
به پایان رسیدم ...

────────────────
ساعت انشاء بود
و چنین گفت معلم با ما :

بچه‌ها گوش کنید ؛
نظر من این است
شهدا خورشیدند

مرتضی گفت : شهید ،
چون شقایق سرخ است

دانش‌آموزی گفت :
چون چراغیست که در خانه‌ی ما می‌سوزد

و کسی دیگر گفت :
آن درختیست که در باغچه‌ها می‌روید

دیگری گفت : شهید
داستانی‌ست پر از حادثه و زیبایی

مصطفی گفت : شهید ،
مثل یک نمره‌ی بیست ،
داخل دفتر قلب من و تو می‌ماند ...

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : سه شنبه 1395/06/9 + 09:56 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4