ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عطار - رباعیات 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
جانی دگر است و جانفزایی دگر است
شهری دگر است و پادشایی دگر است

ما بسته‌ی دام هر گدایی نشویم
ما را نظر دوست به جایی دگر است

────────────────
گر نام و نشان من توانستی بود
کس را غمِ جان من توانستی بود

ای کاش که اسرار دلِ پُرخونم
مِسْمارِ زبانِ من توانستی بود

────────────────
ای مانده ز خویش در بلایی که مپرس !
هرگز نرسیده‌ای به جایی که مپرس !

از هرچه بدان زنده‌دلی ، پاک بمیر
تا زنده شوی به کبریایی که مپرس

────────────────
گر دوزخی و اگر بهشتی امروز
پیدا نشود خوبی و زشتی امروز

دی رفت قلم آنچه نوشتی امروز
فردا به بر آید آنچه کِشتی امروز

────────────────
گر جان ببرد عشق توام ، جان آن است
ور درد دهد ، جمله‌ی درمان آن است

هر ناکامی که باشد این طایفه را ،
می‌دان به یقین که کامِ ایشان آن است

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : سه شنبه 1395/06/23 + 08:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - رباعیات 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گر بر درِ آفتاب روشن باشم ،
آن بِه که چو سایه نامعین باشم

چون هست کسی که اوست هر چیز که هست
هرگز نبُود روا که من ، من باشم

────────────────
چندین اَمَلِ تو ای دل غافل ! چیست ؟
چون رفتنی‌ای ، در این سرا منزل چیست ؟

چون عاقبت کار همه ، گم شدن است
آخر ز پدید آمدنت حاصل چیست ؟

────────────────
بر بوی یقین در این بیابان رفتیم
وز عالم تن به عالم جان رفتیم

عمری شب و روز در تفکر بودیم
سرگشته درآمدیم و حیران رفتیم

────────────────
گه در غم روزگار و گه در قهری
از هرچه در اوفتاده‌ای ،‌ بی‌بهری

ای طوطیِ جان ! چه می‌کنی در شهری ؟
کآنجا ندهندت شکری بی‌زهری

────────────────
از معنی عشق ، اسم می‌بینم و بس
وز جان شریف ، جسم می‌بینم و بس

از گنجِ یقین چگونه یابم گهری ،
کز گنجِ یقین ، طلسم می‌بینم و بس ؟

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : دوشنبه 1395/06/22 + 10:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - رباعیات 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
خون شد جگرم ز غصه‌ی خویش مرا
وز بیمِ رهی که هست در پیش مرا

هرگز نرسد به نوشِ توحید ، دلم
تا کَژْدُمِ نفْس می‌زند نیش مرا

────────────────
هر جان که بدان سرّ معما نرسید ،
در شیب فرو رفت و به بالا نرسید

بیچاره دلِ کسی که از شومیِ نفْس
در قطرگی افتاد و به دریا نرسید

────────────────
چون هست جهان جایگه رسوایی ،
در جایگهی چنین ، چرا می‌پایی ؟

چون می‌گویی که من نیَم اینجایی ،
پس این همه از چه رو فرو می‌آیی ؟

────────────────
چون درد تو را تا به ابد درمان نیست ،
گر شاد شوی ، به قطع ، جز نقصان نیست

هرگز ز طرب هیچ نخیزد ؛ بنشین
در اندوهی که هرگزش پایان نیست

────────────────
دل را همه عمر ، محرمی دست نداد
دلخسته برفت و مرهمی دست نداد

من در همه عمر ، همدمی می‌جستم
عمرم شد و همدمی دمی دست نداد

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : دوشنبه 1395/06/22 + 10:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - رباعیات 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
جان محو شد و به هیچ رویت نشناخت
دل خون شد و قدرِ خاکِ کویت نشناخت

ای از سرِ مویی دو جهان کرده پدید !
کس در دو جهان یک سرِ ‌مویت نشناخت

────────────────
آخر روزی دلت به درگه برسد
جان تو به مقصودِ تو ناگه برسد

صد عالمِ پُرستاره می‌بینی تو
چون جمله به یک برج رسد ، ره برسد

────────────────
عالم همه گفت و گوی خود می‌بیند
بر سالک جست و جوی خود می‌بیند

هر چیز که هست ، جمله چون آیینه‌ست
در دست گرفته ، روی خود می‌بیند

────────────────
ماییم که جز درگهِ ما درگه نیست
گرچه همه ماییم ، کسی آگه نیست

از خود ، تو به صد هزار فرسنگی دور
وز هستیِ ما ، تا به تو مویی ره نیست

────────────────
زین بحر که در سینه‌ی ما پیدا گشت
از پرتو آن ، چشم جهان بینا گشت

آن قطره کز این پیش ، دلش می‌گفتی
امروز به خون غرقه شد و دریا گشت

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : دوشنبه 1395/06/22 + 10:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - ترجیع‌بند
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ما مست شراب جان‌فزاییم
سرخوش ز مِیِ گره‌گشاییم

در کنج شرابخانه گنجی‌ست
ما طالب گنج کنج‌هاییم

آن‌ها که هوای مِی ندارند
زنهار ! گمان مبر که ماییم

هر جا که صُراحی‌ای ز جامی‌ست
گر جان طلبد : درآ ؛ درآییم

تا حاصل ما ز مِی درآید
برداشته دست در دعاییم

تا ما گلِ روی دوست دیدیم
چون بلبل مست ، مِی‌سراییم

ما گوهرِ نورِ ذاتِ پاکیم
روشن سخنی‌ست ؛ مِی‌نماییم

ما صوفیِ صُفّه‌ی صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی سخن از مِی مغان گفت
دل چون بشنید ، ترک جان گفت

یک جرعه مِی و هزار معنی
از عشق به گوش عاشقان گفت

وز گردشِ جامِ حُسنِ ساقی
با ما غم و شادی جهان گفت

نارسته هنوز دارِ منصور
عشق آمد و عقل را روان گفت

دوش از سر بی‌خودیّ و مستی
پیرم سخن از مِی نهان گفت

دل چون بشنید نام مِی را
مِی‌ خواست ، به رغم صوفیان گفت


ما صوفی صفّه‌ی صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی بشکن خمارِ جان را
دریاب حیات جاودان را

کین یک دو سه روز عمر باقیست
از دست مده مِی مغان را

وآن دم که تهی شود صراحی
بفروش به جرعه‌ای جهان را

در فصل بهار و موسم گل
بی عشق مدار عاشقان را

ای آنکه نخوانده‌ای تو هرگز
از لوح درون ، خط روان را

فردا که به پرسش اندر آرند
در مجلسِ حَشْر ، صوفیان را

ما مستِ شرابِ جامِ ساقی
گوییم حدیثِ این بیان را

ما صوفی صفّه‌ی صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ادامه‌ی شعر

مورخ : یکشنبه 1395/06/21 + 08:06 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - قصیده
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بس کز جگرم خونِ دگرگونه چکیده‌ست ،
تا دست به کام دل خویشم برسیده‌ست

و امروز پشیمانی و درد است دلم را
در عمر خود از هرچه بگفته‌ست و شنیده‌ست

پایی که بسی پویه‌ی بی‌فایده کردی ،
دیر است که در دامن اندوه کشیده‌ست

دستی که به هر دامن حاجب زدمی من
از دست خود امروز همه جامه دریده‌ست

و آن قدّ چو تیرم که سبک‌دل بُد از او سرو ،
از بار گران همچو کمانی بِخَمیده‌ست

وآن دیده که خون جگر از درد بسی ریخت
زآن کرد سیه جامه که همدرد ندیده‌ست

وآن تن که نشستی به هوس بر سر هر صدر ،
اکنون ز سرِ عاجزی از گوشه خزیده‌ست

وآن دل که ز خوی خوش خود در همه پیوست ،
امروز طمع از بد و از نیک بریده‌ست

وآن جان که به انصاف بِه ارزد ز جهانی ،
از ننگ منِ ناخَلَف از تن بِرَمیده‌ست

وآن عقل که هشیارترینِ همه او بود
از غایت حیرت سرِ انگشت گزیده‌ست

هان ای دل گمراه ! چه خُسبی ؟ که در این راه
تو مانده‌ای و عمر تو از پیش دویده‌ست

اندیشه کن از مرگ ، که شیران جهان را
از هیبت شمشیر اجل ، زَهره دریده‌ست

چندین مِیِ نوشین چه چشی ؟ کآنکه چشید او ،
گر تو به حقیقت نگری ، زهر چشیده‌ست

عمر تو که یک لحظه به صد گنج بِه ارزد ،
نفْست همه بفروخته و عشق خریده‌ست

دل از شَرَهِ نفس تو در پای فتاده‌ست
هرچند در این واقعه مردانه چَخیده‌ست

تو خفته و همراه تو بس دور برفته‌ست
تو غافلی و صبح قیامت بدمیده‌ست

آخر تو چه مرغی که ز بس دانه که چینی
از دام نجستی تو و عمرت بپریده‌ست ؟

یا رب ! به کَرَم کن نظری در دل عطار
کز دست دل خویش ، دل او بِپَزیده‌ست ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : یکشنبه 1395/06/21 + 08:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 23
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ز عشقت سوختم ای جان ! کجایی ؟
بماندم بی سر و سامان ، کجایی ؟

نه جانیّ و نه غیر از جان چه چیزی ؟
نه در جان ، نه برون از جان ، کجایی ؟

ز پیداییّ خود پنهان بماندی
چنین پیدا ، چنین پنهان ، کجایی ؟

هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان ، کجایی ؟

چو تو حیران خود را دست گیری
ز پا افتاده‌ام حیران ، کجایی ؟

ز بس کز عشق تو در خون بگشتم
نه کفرم ماند و نه ایمان ، کجایی ؟

بیا تا در غم خویشم ببینی
چو گویی در خمِ چوگان ، کجایی ؟

ز شوق آفتاب طلعت تو
شدم چون ذره سرگردان ، کجایی ؟

شد از طوفانِ چشمم غرقه کشتی
ندانم تا در این طوفان کجایی ؟

چنان دلتنگ شد عطار بی تو
که شد بر وی جهان زندان ،‌ کجایی ؟

────────────────
جانا ! ز فراق تو ، این محنتِ جان تا کی ؟
دل در غم عشق تو ، رسوای جهان تا کی ؟

چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو
بر بوی وصال تو ، دل بر سر جان تا کی ؟

در آرزوی رویت ، ای آرزوی جانم !
دل نوحه‌کنان تا چند ؟ جان نعره‌زنان تا کی ؟

بشکن به سرِ زلفت ، این بند گران از دل
برپای دل مسکین ، این بند گران تا کی ؟

دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند ؟
خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی ؟

ای پیر مناجاتی ! در میکده رو بنشین
درباز دو عالم را ؛ این سود و زیان تا کی ؟

اندر حرم معنی ، از کس نخرند دعوی
پس خرقه بر آتش نِه ، زین مدعیان تا کی ؟

گر عاشق دلداری ، ور سوخته‌ی یاری
بی نام و نشان می‌رو ؛‌ زین نام و نشان تا کی ؟

گفتی به امید تو ، بارت بکشم از جان
پس بارکش ار مردی ، این بانگ و فغان تا کی ؟

عطار همی بیند ، کز بار غم عشقش
عمر ابدی یابد ؛ عمر گذران تا کی ... ‍؟

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : یکشنبه 1395/06/21 + 08:00 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 22
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
اگر از نسیمِ زلفت اثری به جان فرستی ،
به امید وصل ، جان را خط جاودان فرستی

ز پی تو پاکبازان به جهان در اوفتادند
چه اگر ز زلف ، بویی به همه جهان فرستی

ز تعجب و ز حیرت ، دل و جان به سر درآید
چو تو بوی زلف مشکین به میان جان فرستی

همه خلق تا قیامت ، به تحیر اندر افتد
اگر از رُخت فروغی به جهانیان فرستی

عجب اینکه سرّ عشقت دو جهان چگونه پر شد ؟
که تو سرّ عشق خود را به جهان ، نهان فرستی

چه عجب بُود ز عطار ، اگر آیدش تفاخر
به جواهری که از دل به سر زبان فرستی ... ؟

────────────────
بیم است که صد آه برآرم ز جگر ، من
تا بی تو چرا می‌برم این عمر به سر ، من ؟

آگاه از آنم که به جز تو دگری نیست
وآگاه نیَم از بد و از نیکِ دگر من

عمری ره تو جستم و چون راه ندیدم
کم آمدم آنجا ز سگ راهگذر من

دل سوخته زآنم که کنون از سر خامی
کردم همه کردار نکو زیر و زبر من

در کوی خرابات و خرافات فتادم
وآنگاه بشستم به مِی‌ای دامنِ تر من

پر کردم از اندوه به یک کوزه‌ی دُردی
هر لحظه کناری ز خُمِ خون‌ جگر من

وامروز در این حادثه دانی به چه مانم ؟
در نَزْع فرومانده‌ی چون شمع سحر من

ای دوست ! به عطار نظر کن که ندارم
جز بی‌خبری از ره تو هیچ خبر من

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : جمعه 1395/06/19 + 11:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5