تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عطار - غزلیات 21
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای که ز سودای عشق ، بی سر و پا مانده‌ای !
بر سر این راه دور ، خفته چرا مانده‌ای ؟

ای دل غافل ! بدانْک منتظر توست دوست
آه ! که آگه نِه‌ای کز که جدا مانده‌ای

جمله‌ی مردان راه ، راه گرفتند پیش
زآن همه چون کس نماند ، پس تو که را مانده‌ای ؟!

هیچ وفا نَبْوَدت گر بُودت صبر از او
جان و دل ایثار کن گر به وفا مانده‌ای

خفته‌ی غفلت شدی ،‌ می‌نشناسی که تو
از پی هستیّ خویش در چه بلا مانده‌ای

دوش درآمد به جان ، سلطنت عشق و گفت
درد تو خواهیم ما ، تا تو گدا مانده‌ای

عافیت و عشق ما ، نیست به هم سازگار
هیچ مَمان آنِ خویش ،‌ گر تو به ما مانده‌ای

ای دل عطار ! خیز ؛ نیستی‌ای برگزین
زآنکه ز هستیّ خویش بی سر و پا مانده‌ای

────────────────
گر با تو بگویم غم افزون شده‌ی من
خونین شَوَدَت دل ز غمِ خون شده‌ی من

زآن روی که چون زلف تو تیره‌ست و پریشان
تو دانی و بس حال دگرگون شده‌ی من

خاکی شده‌ام تا چو قدم رنجه کنی تو ،
با خاک ببینی تنِ هامون شده‌ی من

بیم است که ذرات جهان جمله بسوزد
زین آتشِ از سینه به گردون شده‌ی من

دی گفته‌ام ای جان ! سر زلف تو چه چیز است ؟
گو دام تو ، ای مرغ همایون شده‌ی من

پرسیده‌ام ای لیلی من ! آنِ که‌ای تو ؟
گو آنِ تو ، ای عاشق مجنون شده‌ی من

گفتم که دهانت چو الف هیچ ندارد
گفتی بنگر طُرّه‌ی چون نون شده‌ی من

جانا ! به خدا بخش دلم را که گزیده‌ست
مقبول تو را این دل مفتون شده‌ی من

خون دل عطار چه ریزی ؟ که نیابی
هم‌طبعِ سخن‌پرورِ موزون شده‌ی من

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : جمعه 1395/06/19 + 12:55 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 20
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
جانا ! بسوخت جان من از آرزوی تو
دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو

چندین حجاب و بنده به ره برگرفته‌ای
تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو

چون مشک در حجاب شدی در میان جان
تا ناقصانِ عشق نیابند بوی تو

گشتی چو گنج ،‌ زیر طلسم جهان ، نهان
تا جز تو هیچکس نبرده ره به سوی تو

در وادی غم تو ، دل مستمند ما
خالی نبود یک نفس از جستجوی تو

بسیار جست و جوی تو کردم که عاقبت
عمرم رسید و می‌نرسد گفت و گوی تو

از بس که انتظار تو کردم به روز و شب
عطار را بسوخت دل از آرزوی تو ...

────────────────
ای دل ! اندر عشق ، دل در یار ده
کار او کن جان و دل در کار ده

چند باشی در حجاب خود نهان ؟
دلبرت صد بار آمد ، بار ده

یا برو گر مومنی اسلام آر
یا بیا گر کافری اقرار ده

خون خوری ،‌ بر روی آن دلدار خور
خون دهی ، بر روی آن دلدار ده

آرزوهای تو ، بت‌های تواند
جمله‌ی بت‌هات بر دیوار ده

پس در آتش چون خلیل بت‌شکن
جانْت را شایستگیّ یار ده

ساقیا ! خُمخانه را بگشای در
عاشقان را باده‌ی ابرار ده

زاهدان را از وجود خویشتن
وارهان و دُردیّ خَمّار ده

چند پوشی دلق دام زرق را ؟
دلق‌پوشان را کنون زُنّار ده

چون شود شایسته‌ی ره ، جان تو
اهل دل را تحفه چون عطار ده

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : جمعه 1395/06/19 + 11:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 19
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
هرگز دل پرخون را خرّم نکنی ، دانم
مجروح توام دانی ، مرهم نکنی ، دانم

ای شادی غمگینان ! چون تو به غمم شادی
یکدم دل پر غم را بی‌ غم نکنی ، دانم

چون دَم دهیَم دائم ، گر دم زنم و گرنه
با خویشتنم یکدم همدم نکنی ، دانم

هر روز وفاداری من بیش کنم ، دانی
مویی ز جفاکاری تو کم نکنی ! دانم

گفتی که اگر خواهی تا عهد کنم با تو
گر عهد کنی با من ، محکم نکنی ، دانم

آن روز که دل بردی ، گفتی ببرم جانت
ای راحت جان و دل ! این هم نکنی ، دانم

با خیل گران‌جانان بنشسته‌ای و یکدم
عطار سبک‌دل را خرّم نکنی ، دانم

────────────────
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم

منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت
همه عمر من برفت و بِنَرفت هیچ کارم

اگرم به دستگیری بپذیری ، اینْت منّت
واگر نه ، رستخیزی ز همه جهان برآرم

چه کمی درآید آخر به شرابخانه‌ی تو
اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم ؟

چو نیَم سزای شادی ، ز خودم مدار بی غم
که در اینچنین مقامی غم توست غمگسارم

ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو
چو نفس زنم بسوزم ، چو بخندم اشکبارم

چو ز کار شد زبانم ، بروم به پیش خلقی
غم تو به خونِ دیده همه بر رُخم نگارم

ز توام من آنچه هستم که تو گر نِه‌ای ، نیَم من
که تویی که آفتابی و منم که ذره‌وارم

اگر از تو جان عطار ، اثر کمال یابد
منم آن که از دو عالم به کمال اختیارم ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : پنجشنبه 1395/06/18 + 01:20 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به جز غم خوردن عشقت ، غمی دیگر نمی‌دانم
که شادی در همه عالم از این خوش‌تر نمی‌دانم

گر از عشقت برون آیم ، به ما و من فرو نایم
ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی‌دانم

ز بس کاندر رهِ عشقِ تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سر گشتم که پای از سر نمی‌دانم

به هر راهی که دانستم ، فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم ، رهی دیگر نمی‌دانم

به هِشیاری ، مِی از ساغر جدا کردن توانستم
کنون از غایت مستی ، مِی از ساغر نمی‌دانم

به مسجد ، بت‌گر از بت باز می‌دانستم و اکنون
در این خُمخانه‌ی رندان ، بت از بت‌گر نمی‌دانم

کسی کاندر نمک‌سار اوفتد ، گم گردد اندر وی
من این دریای پُرشور از نمک کمتر نمی‌دانم

دل عطار ، انگشتی سیه‌رو بود و این ساعت
ز برق عشق آن دلبر ، به جز اخگر نمی‌دانم ...

────────────────
دردا که ز یک همدم ، آثار نمی‌بینم
دل باز نمی‌یابم ، دلدار نمی‌بینم

در عالم پرحسرت ، بسیار بگردیدم
از خیل وفاداران ، دَیّار نمی‌بینم

بسیار وفا جستم ، اندک قدم از هرکس
در روی زمین اندک ، بسیار نمی‌بینم

چندان که در آن وادی ، کردم طلب یک گل
در عرصه‌ی این وادی جز خار نمی‌بینم

تا چند در این وادی بر جان و دلم لرزم ؟
کآنجا به دو جود جان را مقدار نمی‌بینم

تا چند ز نادانی ، دیوانِ جهان دارم ؟
چون مور در این دیوان ، جز مار نمی‌بینم

هر روز از این دیوان صد غم برِ ما آید
دردا که در این صد غم ، غمخوار نمی‌بینم

گر زآنکه اثر بودی در روی زمین کس را
زآنگونه اثر کم شد کآثار نمی‌بینم

عطار ! دلت بر کن از کار جهان کلی
کز کار جهان یک دل ، بر کار نمی‌بینم ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : پنجشنبه 1395/06/18 + 01:18 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چون قصه‌ی زلف تو دراز است ، چه گویم ؟
چون شیوه‌ی چشمت همه ناز است ، چه گویم ؟

این است حقیقت که ز وصل تو نشان نیست
هر قصه که این نیست ، مجاز است ، چه گویم ؟

خورشید که او چشم و چراغ است جهان را
از شوقِ رُخت در تک و تاز است ، چه گویم ؟

چون شمع سحرگاه ، دلِ سوخته هر شب
بی روی تو در سوز و گداز است ، چه گویم ؟

تا دست به زلف تو رسد در همه عمرم
چون زلف توام کار دراز است ، چه گویم ؟

گفتی که بگو تا چه کشیدی تو ز نازم ؟
کار من دلخسته نیاز است ، چه گویم ؟

گفتم که درِ بسته مرا چند نمایی ؟
گفتی که درم بر همه باز است ، چه گویم ؟

گر بر همه باز است در وصل تو جانا !
چون بر من سرگشته فراز است ، چه گویم ؟

عطار ! در این کوی ، اگر نیک و اگر بد
پروانه‌ی آن شمعِ طَراز است ، چه گویم ؟

────────────────
تا با غم عشق آشنا گشتیم
از نیک و بد جهان جدا گشتیم

تا هست شدیم در بقای تو
از هستی خویشتن فنا گشتیم

تا در رهِ نامرادی افتادیم
بر کل مراد پادشا گشتیم

زآن دستِ همه جهان فرو بستی
تا جمله به جملگی تو را گشتیم

یک شمّه چو زآن حدیث بنْمودی
مستغرق سرّ کبریا گشتیم

زآنگه که به عشق ، اقتدا کردیم
در عالم عشق ، مقتدا گشتیم

ای دل ! تو کجایی ؟ او کجا ؟ آخر
این خود چه سخن بُود کجا گشتیم

عمری مسِ نفْس را بپالودیم
گفتیم مگر که کیمیا گشتیم

چون رویِ چو آفتاب بنمودی
ناچیز شدیم و چون هوا گشتیم

چون تاب جمال تو نیاوردیم
سرگشته چو چرخ آسیا گشتیم

چون محرم عشق تو نیفتادیم
در زیر زمین چو توتیا گشتیم

نومید مشو در این ره ای عطار !
هرچند که ناامید وا گشتیم

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : پنجشنبه 1395/06/18 + 11:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای عشق تو پیشوای دردم
وی درد تو هر زمان و هر دم

آیینه‌ی عارضت سیه شد
کز حد بگذشت آهِ سردم

یک لحظه برِ من آی آخر
تا کی داری ز خویش فردم ؟

تا من خط سبز تو ببینم
تو درنگری به روی زردم

گر کار دلم ز دست بگذشت
تا در خطر هزار دردم

گو بگذر از آنکه شستِ زلفت
دست آویز است و پایمردم

کو سوخته‌تر کسی ز عطار ؟
یک سوخته نیست هم‌نبردم

────────────────
ای دل ! اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب ، منتظر یار باش

دلبر تو دائما بر در دل حاضر است
رو ، درِ دل برگشای ، حاضر و بیدار باش

دیده‌ی جان روی او تا بِنَبیند عیان
در طلب روی او ، روی به دیوار باش

ناحیَت دل گرفت لشکر غوغای نفْس
پس تو اگر عاشقی ، عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار ، کِی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای ، از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را دُرّ بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : سه شنبه 1395/06/16 + 10:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آفتاب عاشقان روی تو بس
قبله‌ی سرگشتگان کوی تو بس

تُرکتاز هر دو عالم را به حکم
یک گره از زلف هندوی تو بس

جمله‌ی عشاق را سرمایه‌ها
طاق آوردن ز ابروی تو بس

صد سپاهِ عقلِ پیش‌اندیش را
یک خدنگ از جَزْعِ جادوی تو بس

شیرمردان را شکار آموختن
از خیال چشم آهوی تو بس

آنکه او بر باد خواهد داد دل
یک وزیدن بادش از سوی تو بس

در رهِ تاریکِ زلفت ، عقل را
روشنی یک ذره از روی تو بس

درگذشتم از سر هر دو جهان
زآنکه ما را یک سر موی تو بس

گر ز عطارت بدی دیدی ، بپوش
عذرخواهش روی نیکوی تو بس

────────────────
عقل کجا پی بَرَد شیوه‌ی سودای عشق ؟
باز نیابی به عقل ، سرّ معمای عشق

عقل تو چون قطره‌ایست مانده ز دریا جدا
چند کند قطره‌ای فهم ز دریای عشق ؟

خاطر خیاط عقل ، گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق

ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم
خام بُود از تو خام ، پختن سودای عشق

عشق چو کار دل است ، دیده‌ی دل باز کن
جان عزیزان نگر مست تماشای عشق

دوش درآمد به جان دمدمه‌ی عشق او
گفت اگر فانی‌ای ، هست تو را جای عشق

جان چو قدم در نهاد ، تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق

چون اثر او نماند ، محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت جمله‌ی اجزای عشق

هست در این بادیه جمله‌ی جان‌ها چو ابر
قطره‌ی باران او ، درد و دریغای عشق

تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب
گشت ز عطار سیر ، رفت به صحرای عشق

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : سه شنبه 1395/06/16 + 10:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 14
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای در درون جانم و جان از تو بی‌خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بی‌خبر

چون پی بَرَد به تو دل و جانم که جاودان ،
در جان و در دلی ، دل و جان از تو بی‌خبر ؟

ای عقل پیر و بخت جوان ، گرد راه تو
پیر از تو بی‌نشان و جوان از تو بی‌خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی‌نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر

از تو ، خبر به نام و نشان است خلق را
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی‌خبر

جویندگان جوهر دریای کُنْهِ تو
در وادی یقین و گمان از تو بی‌خبر

چون بی‌خبر بُود مگس از پَرّ جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی‌خبر

شرح و بیان تو چه کنم ؟ زآنکه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی‌خبر

عطار اگرچه نعره‌ی عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره‌زنان از تو بی‌خبر ...

────────────────
چون پیشه‌ی تو شیوه و ناز است چه تدبیر ؟
چون مایه‌ی من درد و نیاز است چه تدبیر ؟

آن در که به روی همه باز است نگارا !
چون بر من بیچاره فراز است چه تدبیر ؟

گفتی که اگر راست روی ، راه بدانی
این راه چو پر شیب و فراز است چه تدبیر ؟

گفتی که اگر صبر کنی ، کام بیابی
لَعّاب فلک شعبده‌باز است چه تدبیر ؟

گویی نه درست است نماز از سر غفلت
چون عشق توام پیش‌نماز است چه تدبیر ؟

گفتم که کنم قصه‌ی سودای تو کوتاه
چون قصه‌ی عشق تو دراز است چه تدبیر ؟

گفتم که کنم توبه ز عشق تو ولیکن
عشق تو حقیقت ،‌ نه مجاز است چه تدبیر ؟

گفتم ندهم دل به تو چون روی تو بینم
چون غمزه‌ی تو عربده‌ساز است چه تدبیر ؟

بیچاره دلم صَعوه‌ی خُرد است چه چاره ؟
در صید دلم عشق تو باز است چه تدبیر ؟

بر مِجْمَرِ سودای تو همچون شکر و عود
عطار چو در سوز و گذار است چه تدبیر ؟

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : سه شنبه 1395/06/16 + 09:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5