تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عطار - غزلیات 13
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصود
وی آتش عشق تو دلم سوخته چون عود

چه باک اگرم عقل و دل و جان بنماند ؟
گو هیچ مَمان زآنکه تویی زین همه مقصود

در عشق تو جانم که وجود و عدمش نیست ،
دانی تو که چون است ؟ نه معدوم و نه موجود

هر آدمی‌ای را که کفی خاک سیاه است
بی واسطه دادی تو وجودی ز سرِ جود

مردانه در این راه درآ ای دل غافل !
کز عشق نه مقبول بُود مرد نه مردود

چون خضر برون آی از این سدّ نهادت
تا باز گشایند تو را این ره مسدود

هر چیز که در هر دو جهان بسته‌ی آنی
آن است تو را در دو جهان مونس و معبود

عطار اگر سایه‌صفت گم شود از خود
خورشید بقا تابدش از طالع مسعود ...

────────────────
چون تو جانان منی ، جان بی تو خرّم کِی شود ؟
چون تو در کس ننگری ، کس با تو همدم کی شود ؟

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید ، حُسن تو کم کی شود ؟

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ای ؟
این چنین طَرّاریت با من مسلّم کی شود ؟

عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود ؟

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست ،
اینچنین دل خستگی زائل به مرهم کی شود ؟

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در ، در نیایی ، از دلم غم کی شود ؟

خلوتی می‌بایدم با تو ، زهی کارِ کمال !
ذره‌ای هم‌خلوت خورشیدِ عالم کی شود ؟

نیستی عطار ! مرد او که هر تَر دامنی
گر به میدان لاشه تازد ،‌ رخشِ رستم کی شود ؟

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : دوشنبه 1395/06/15 + 09:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 12
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دل ، نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکند
تن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند

گر بُود غوغای عشقش بر کنار عالمی
دل ز شوقش خویشتن را در میان می‌افکند

زلف او صد توبه را در یک نفس می‌بشکند
چشم او صد صید را در یک زمان می‌افکند

طره‌ی مشکینْش تابی در فلک می‌آورد
پسته‌ی شیرینْش شوری در جهان می‌افکند

سبز پوشانِ فلک ، ماه زمینش خوانده‌اند
زآنکه رویش غلغلی در آسمان می‌افکند

تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ و تیز
هر که نام آن شکر لب بر زبان می‌افکند

همچو دَف ، حلقه به گوش او شدم ، با این همه
بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان می‌افکند

گاه گاهی گویدم هستم یقین من زآنِ تو
لاجرم عطار را اندر گمان می‌افکند ...

────────────────
چو نقاب برگشایی ، مهِ آن جهان برآید
ز فروغ نور رویت ، ز جهان فغان برآید

همه دورهای عالم بگذشت و کس ندانست
که رخ چو آفتابت ز چه آسمان برآید

ز دو لعل جان‌فزایت ، دو جهان پر از گهر شد
چو تو گوهری ندانم ز کدام کان برآید

دل و جان عاشقانت ز غمت به جوش آید
چو ز سرّ سینه نامت به سرِ زبان برآید

ره عشق چون تویی را که سزد ، کسی که بی‌خود
چو فرو شود به کویت ، ز همه جهان برآید

چه ره است این که هرکس که دمی بدو فروشد
نه از او خبر بماند نه از او نشان برآید ؟

همه عمر عاشق تو ، شب و روز آن نکوتر
که ز کفر و دین بیفتد ، که ز خان و مان برآید

ز حجاب اگر برآیی ، برسند خلق در تو
پس از آن ، دمِ اناالحق ز جهانیان برآید

منم و غم تو دائم ، که کسی که در غم تو
به تو در گریخت غمگین ، ز تو شادمان برآید

چو غم تو هست جانا ! چه غمم بُود که دل را
غم تو به غمگساری ز میان جان برآید ؟

ز پی تو جان عطار اگرش قبول باشد
ز مکان خلاص یابد چو به لامکان برآید

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : دوشنبه 1395/06/15 + 09:24 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
هنگام صبوح آمد ؛ ای هم‌نفسان ! خیزید
یاران موافق را از خواب برانگیزید

یاران همه مشتاقند در آرزوی یک‌ دم
مِی در فکن ای ساقی ! از مست نپرهیزید

جامی که تهی گردد ، از خون دلم پر کن
وانگه مِی صافی را با درد میامیزید

خاکی که نصیب آمد از جور فلک ما را
آن خاک به چنگ آرید ، بر فرق فلک ریزید

یاران قدیم ما ، در موسم گل رفتند
خون جگر خود را از دیده فرو ریزید

عطار گریزان است از صحبت نااهلان
گر عینِ عیان خواهید ، از خلق بپرهیزید

────────────────
گر نه از خاک درت باد صبا می‌آید ،
صبحدم مشک‌فشان پس ز کجا می‌آید ؟

ای جگرسوختگان ! عهد کهن تازه کنید
که گلِ تازه به دلداری ما می‌آید

گلِ تر را ز دمِ صبح به شام اندازد
اینچنین گرم که گلگونِ صبا می‌آید

به هواداری گل ، ذره‌صفت در رقص آی
کم ز ذره نِه‌ای ، او هم ز هوا می‌آید

تا گذر کرد نسیم سحری بر در دوست
نوش‌دارو ز دمِ زهرِگیا می‌آید

عمر و عیش از سر صد ناز و طرب می‌گذرد
بلبل و گل ز سرِ برگ و نوا می‌آید

بلبل شیفته را بی گلِ تر ، عمر عزیز
قدَری فوت شد از بهر قضا می‌آید

گل که غنچه به بَر از خونِ دلش پرورده‌ست
از کُلَه‌داری او بسته قبا می‌آید

نسترن کوتهی عمر مگر می‌داند ؛
زآن چنین بی سر و بن بر سرِ پا می‌آید ؟

بر شکرخنده‌ی گل ، درد دل کس نگذاشت
دَمِ عطار کز او بوی دوا می‌آید ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : دوشنبه 1395/06/15 + 08:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 10
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در عشق ، به سر نخواهم آمد
با دامنِ تَر نخواهم آمد

بی‌خویش شدم چنان که هرگز
با خویش دگر نخواهم آمد

از حلقه‌ی عاشقانِ بی‌دل
یک لحظه به در نخواهم آمد

تا جان دارم ز عشق جانان
یک ذره به سر نخواهم آمد

در عشق چنان شدم که کس را
زین پس به نظر نخواهم آمد

در سوختگی چو آتشم من
زین سوخته‌تر نخواهم آمد

چون نیست شدم ، مرا چه باک است
گر خواهم و گر نخواهم آمد ؟

پَر سوخته بادم ار در این راه
چون مرغ به پر نخواهم آمد

عطار مرا حجاب راه است ؛
با او به سفر نخواهم آمد ...

────────────────
هر که در بادیه‌ی عشق تو سرگردان شد
همچو من در طلبت بی‌سر و بی‌سامان شد

بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت
در خمِ زلفِ چو چوگان تو سرگردان شد

هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت
بی‌خود و بی‌خرد و بی‌خبر و حیران شد

سالک راه تو بی نام و نشان ،‌ اولی‌تر
در ره عشق تو با نام و نشان نتوان شد

در منازل منشین ، خیز که آن کس بیند
چهره‌ی مقصد و مقصود که تا پایان شد

تا ابد کس ندهد نام و نشان از وی باز
دل که در سایه‌ی زلف تو چنین پنهان شد

حُسنت امروز همی بینم و صد چندان است
لاجرم در دل من عشق تو صد چندان شد

شادم ای دوست ! که در عشق تو دشواری‌ها
بر من امروز به اقبال غمت آسان شد

بر سر نفْس نهم پای که در حالت رقص
مردِ راه از سر این عربده دست‌افشان شد

رو که در مملکت عشق سلیمانی تو
دیو نفْست اگر از وسوسه در فرمان شد

همچو عطار در این درد بساز ار مردی
کآن نَبُد مرد که او در طلب درمان شد ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : یکشنبه 1395/06/14 + 09:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
هر روز غم عشقت ، بر ما حَشَر انگیزد
صد واقعه پیش آرد ، صد فتنه برانگیزد

عشقت که از او دل را ، پر خونِ جگر دیدم
اندوه دل‌افزایت ، تَفّ جگر انگیزد

هرگه که برون آید از چشم تو اخباری
تا چشم زنی بر هم ، از سنگ برانگیزد

چون پسته‌ی شیرینت ، شوری چو شکر دارد
هر لحظه به شیرینی ، شوری دگر انگیزد

عطار به وصف تو ، چون بحر دلی دارد
کآن بحر چو موج آرد ،‌ سیلِ گهر انگیزد

────────────────
چون باد صبا ، سوی چمن تاختن آورد
گویی به غنیمت همه مشک ختن آورد

زآن تاختنش ، یوسف دل گر نشد افگار
پس از چه سبب غرقه به خون پیرهن آورد ؟

هرگز ز گل و مشک نیفتاد به صحرا
زین بوی که از نافه به صحرا سمن آورد

هر لحظه صبا از پی صد راز نهانی
از مشک برافکند و به گوش چمن آورد

آن راز به طفلی همه عیسی‌صفتان را
در مهد چو عیسی به شکر در سخن آورد

لاله ، چو شهیدان همه آغشته به خون شد
سر از غمِ کم‌ عمری خود در کفن آورد

اول نفس از مشک چو عطار همی زد
آخر جگری سوخته‌دل‌تر ز من آورد ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : یکشنبه 1395/06/14 + 09:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نه قدر وصال تو ، هر مختصری داند
نه قیمت عشق تو ، هر بی‌خبری داند

هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد
او قیمت عشق تو آخر قدَری داند

آن لحظه که پروانه ، در پرتو شمع افتد
کفر است اگر خود را بالیّ و پری داند

سگ بِه ز کسی باشد کو پیش سگ کویت
دل را محلی بیند ، جان را خطری داند

گمراه ، کسی باشد کاندر همه عمر خود
از خاک سر کویت ، خود را گذری داند

مرتد بُود آن غافل ، کاندر دو جهان یکدم
جز تو دگری بیند ، جز تو دگری داند

برخاست ز جان و دل ، عطار به صد منزل
در راه تو کس هرگز بِه زین سفری داند ...

────────────────
دلم بی عشق تو ، یکدم نماند
چه می‌گویم که جانم هم نماند

چو با زلفت نهم صد کار بر هم
یکی چون زلف تو بر هم نماند

وگر صد توبه‌ی محکم بیارم
ز شوق تو یکی محکم نماند

جهانِ عشق تو نادر جهانیست
که آنجا رسمِ مدح و ذم نماند

دلی کز عشق ، عین درد گردد
ز دردش در جهان مرهم نماند

اگر یک ذره از اندوهِ نایافت
به عالم برنهی ، عالم نماند

مزن دم پیش کس از سِرّ این کار
که یک همدم تو را همدم نماند

اگرچه آینه ، نقش تو دارد
چو با او دم زنی ، محرم نماند

اگر عطار بی درد تو ماند ،
به جان تازه ، به دل خرم نماند

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : یکشنبه 1395/06/14 + 09:03 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دل ، درد تو یادگار دارد
جان ، عشق تو غمگسار دارد

تا عشق تو در میان جان است
جان از دو جهان کنار دارد

تا خورد دلم شراب عشقت
سرگشتگیِ خمار دارد

مسکین دل من چو نزد تو نیست
در کوی تو خود چه کار دارد ؟

راز تو نهان چگونه دارم ؟
کاشکم همه آشکار دارد !

چندین غم بینهایت از تو
عطار ز روزگار دارد ...

────────────────
جانا ! شعاعِ رویت در جسم و جان نگنجد
وآوازه‌ی جمالت ، اندر جهان نگنجد

وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید ؟
وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد ؟

هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را
زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد

آهی که عاشقانت از حلقِ جان برآرند
هم در زمان نیاید ، هم در مکان نگنجد

آنجا که عاشقانت یکدم حضور یابند
دل در حساب ناید ، جان در میان نگنجد

اندر ضمیر دل‌ها ، گنجی نهان نهادی
از دل اگر برآید ، در آسمان نگنجد

عطار ، وصف عشقت چون در عبارت آرد ؟
زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : شنبه 1395/06/13 + 01:41 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا دل ز کمال تو نشان یافت
جان ، عشق تو در میان جان یافت

پروانه‌ی شمع عشق شد جان
چون سوخته شد ، ز تو نشان یافت

جان بود نگینِ عشق و مهرت ،
چون نقش نگین در آن میان یافت

جان ، بارگه تو را طلب کرد
در مغز ، جهانِ لامکان یافت

جان را به درت نگاهی افتاد
صد حلقه بر او چو آسمان یافت

هر جان که به کوی تو فرو شد
از بوی تو جان جاودان یافت

از درد تو جان ما بنالید
درمان تو درد بی‌کران یافت

هر چیز که جان ما همی جست
چون در تو نگاه کرد ، آن یافت

هر مقصودی که عقل را بود
در شعله‌ی روی تو عیان یافت

عطار چو این سخن بیان کرد
بیرون ز جهان ، بسی جهان یافت

────────────────
هر که در این درد ، گرفتار نیست
یک نفسش در دو جهان کار نیست

هر که دلش دیده‌ی بینا نیافت
دیده‌ی او محرم دیدار نیست

هر که از این واقعه بویی نبرد
جز به صفت ، صورتِ دیوار نیست

خوار شود در ره او همچو خاک
هر که در این بادیه خونخوار نیست

ای دل ! اگر دم زنی از سرّ عشق
جای تو جز آتش و جز دار نیست

آنکه سزاوارِ درِ گلخَن است
در حرم شاه ، سزاوار نیست

کعبه‌ی جانان اگرت آرزوست
در گذر از خود ؛ ره بسیار نیست

گرچه حجاب تو برون از حد است
هیچ حجابیت چو پندار نیست

پرده‌ی پندار بسوز و بدانْک
در دو جهانت بِه از این کار نیست

چند کنی از سرِ هستی خروش
نیست شو اندر طلب یار ، نیست !

از طمع خام در این واقعه
سوخته‌تر ، از دل عطار نیست

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : شنبه 1395/06/13 + 01:39 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5