تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عطار - غزلیات 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
هر شب دلِ پرخونم بر خاک درت افتد
تا بو که چو روز آید ، بر وی گذرت افتد

کار دو جهانِ من ، جاوید نکو گردد
گر بر من سرگردان ، یکدم نظرت افتد

از دست چو من عاشق ، دانی که چه برخیزد
کآید به سر کویت ، در خاکِ درت افتد ؟

گر عاشق روی خود ،‌ سرگشته همی خواهی
حقا که اگر از من ، سرگشته‌ترت افتد !

این است گناه من ، کِت دوست همی دارم
خطی به گناه من ، درکش اگرت افتد

دانم که بدت افتد ،‌ زیرا که دلم بردی
ور در تو رسد آهم ، از بد بَتَرَت افتد

گر تو همه سیمرغی ، از آه دلم می‌ترس
کآتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد

خون جگرم خوردی ، وز خویش نپرسیدی :
آخر چه کنی جانا ! گر بر جگرت افتد ؟

گفتی شکری بخشم عطار سبکدل را
این بر تو گران آید ؛ رایی دگرت افتد ...

────────────────
چون نظر بر روی جانان اوفتاد
آتشی در خرمن جان اوفتاد

روی جان دیگر نبیند تا ابد
هر که او در بند جانان اوفتاد

ذره‌ای خورشیدِ رویش شد پدید
ولوله در جن و انسان اوفتاد

جانِ اِنس از شوق او آتش گرفت
پس از آنجا در دلِ جان اوفتاد

کرد تاوان بی‌رخ او آفتاب
لاجرم در قید تاوان اوفتاد

هر که مویی سرکشید از عشق او
بی‌سر آنجا چون گریبان اوفتاد

هر کجا نقش نگاری پای بست
تا ابد در دست رضوان اوفتاد

چون وصالش دانه‌ای بر دام بست
مرغ دل در دام هجران اوفتاد

بی سر و بن دید عاشق راه او
بی سر و بن در بیابان اوفتاد

راز عشقش عالمی بی منتهاست
ظن مبر کاین کار آسان اوفتاد

چون رهی بس دور و بس دشوار بود
لاجرم عطار حیران اوفتاد ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : شنبه 1395/06/13 + 01:05 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا عشق تو در میان جان است ،
جان بر همه چیز کامران است

عشقت به همه جهان دریغ است
زآن است که از جهان نهان است

اندوه تو کوه بی‌قرار است
سودای تو بحر بی‌کران است

شادیّ دل کسی که دائم
با درد غم تو شادمان است

با تو نفَسی نشسته بودم
دیریست کم آرزوی آن است

گر دست دهد دمی وصالت
پیش از اجل آرزوی آن است

جانا ! چو تو از جهان فزونی
خود جان ز چه بسته‌ی جهان است ؟

بی صبر و قرار ، جان عطار
بر بوی وصال جاودان است

────────────────
بُرْقَع از ماه برانداز امشب
اَبْرَشِ حُسن برون تاز امشب

دیده بر راه نهادم همه روز
تا درآیی تو به اعزاز امشب

من و تو هر دو تمامیم به هم
هیچکس را مده آواز امشب

کارم انجام نگیرد که چو دوش
سرکشی می‌کنی آغاز امشب

تو چو شمعی و جهان از تو چو روز
من چو پروانه‌ی جانباز امشب

همچو پروانه به پای افتادم
سر از این بیش میفراز امشب

عمر من بیش شبی نیست چو شمع
عمر شد ؛ چند کنی ناز امشب ؟

بوده‌ام بی تو به ‌صد سوز امروز
چه کنی کشتن من ساز امشب ؟

مرغِ دل در قفس سینه ز شوق
می‌کند قصد به پرواز امشب

دانه از مرغ دلم باز مگیر
که شد از بانگ تو دمساز امشب

دل عطار نگر شیشه‌صفت ؛
سنگ بر شیشه مینداز امشب ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : جمعه 1395/06/12 + 12:46 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
عزم آن دارم که امشب نیم‌مست
پای‌کوبان ، کوزه‌ی دُردی به دست

سر به بازارِ قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای ؟
تا کی از پندار باشم خودپرست ؟

وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای‌بست ؟

ساقیا ! در دِه شرابی دلگشای
هین که دل برخاست ، غم در سر نشست

تو بگردان دور ، تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی‌جهت در رقص آییم از اَلَست ...

────────────────
تا در این زندان فانی زندگانی باشدت
کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان
این جهانت گر نباشد ، آن جهانی باشدت

کام و ناکام ، این زمان در کام خود درهم شکن
تا به کام خویش ، فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم
تا که بعد از رنج ، گنج شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداریّ شب
تا به روز حَشْر ، روی ارغوانی باشدت

گر به ترکِ عالم فانی بگویی مردوار
عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند
عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت

تا کِی از بی‌حاصلی ای پیرمردِ بچه‌طبع !
در هوای نفس ، مستیّ و گرانی باشدت ؟

از تن تو کی شود این نفسِ سگ‌سیرت برون ؟
تا به صورت خانه‌ی تن ، استخوانی باشدت

گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب
زآن پس ار تو دولتی جویی ، نشانی باشدت

گر بمیری در میان زندگی عطاروار
چون درآید مرگ ، عین زندگانی باشدت ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : جمعه 1395/06/12 + 12:44 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
زآن پیش که بودها نبوده‌ست
بودِ تو ز ما جدا نبوده‌ست

چون بودِ تو بودِ بودِ ما بود ،
کِی بود که بودِ ما نبوده‌ست ؟

گر بودِ تو بودِ بودِ ما نی
موقوف تو بد چرا نبوده‌ست ؟

ما بر در تو چو خاک بودیم
نه آب و نه گل ، هوا نبوده‌ست

در صدر محبتت نشاندیم
زآن پیش که حرفِ لا نبوده‌ست

دریای تو جوش سر برآورد
پُر شد همه‌جا و جا نبوده‌ست

عطارِ ضعیف را دلِ ریش
جز درد تو بِه دوا نبوده‌ست

────────────────
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود ؛ کردم مِجْمَرش از دل چو عود
آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

زآتشِ رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد ،
هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت

خواستم تا پیش جانان پیشکش ، جان آورم
پیش‌دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت

نیست از خشک و تَرَم در دست جز خاکستری
کآتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت

دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد
برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت

گفتم اکنون ذره‌ای دیگر بمانم ؟ گفت باش !
ذره‌ی دیگر چه باشد ؟ ذره‌ای دیگر بسوخت !

چون رسید این جایگه عطار ، نه هست و نه نیست
کفر و ایمانش نماند و مؤمن و کافر بسوخت ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : جمعه 1395/06/12 + 11:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عطار - غزلیات 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا !
من کیَم کز چون تویی بویی رسد جان مرا ؟

جان و دل پردرد دارم ، هم تو در من می‌نگر
چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

زآرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنْکْ
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادیّ هجران مرا

چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست
دردم از حد شد ، چه می‌سازی تو درمان مرا ؟

جان عطار از پریشانی‌ست همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا ...

────────────────
ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را
ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

سحرگه عزم بستان کن ، صبوحی در گلستان کن
به بلبل می‌برد از گل ، صبا صد گونه بُشْری را

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
برای گلبن وصلش رها کن من وَ سَلْوی را

دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی
چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را ؟

به یک‌دم زهد سی ساله ، به یک‌دم باده بفروشم
اگر در باده اندازد رُخت عکس تجلی را

نگارینی که من دارم ، اگر بُرْقَع براندازد
نماید زینت و رونق نگارستان مانی را

شود در گلخَن دوزخ ، طلبکاری چو عطارت
اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را ...

═══════ * ═══════
❖ #عطار

مورخ : پنجشنبه 1395/06/11 + 01:02 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
...
2
3
4
5