ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عبدالجبار کاکایی - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه




════════════════
تا آمدی سراغم ، خاموش شد چراغم
گفتند تازه رفته‌ست از دار فانی تو ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 12:24 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه




════════════════
ما را در این  كویر پریشان و بی امید
جز ردپای پشت سر خود ، كسی ندید ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 12:20 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 34
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ذوقی به غیر عشق تو در دل نداشتم
بودم اگر كنار تو ، مشكل نداشتم

جسمی برای خاک شدن داشتم ولی
جانی به قدر شان تو قابل ، نداشتم

افتادم از نگاه تو چون ماه در مُحاق
تا روز وصل ، یک شب كامل نداشتم

سر زیرِ پَر به داغ جنون تو مبتلا
كاری به كار مردم عاقل نداشتم

اقرار می‌كنم كه تو را در تمام عمر
جز با خیال عكس مقابل نداشتم

فكرم تمام پیش تو و مُهر بر دهان
راه برون شو از شبِ جاهل نداشتم

یک ادعا كه عشق مرا برملا كند ،
یک قطعه‌ی مكمل پازل نداشتم

ای مرجع تمام اشارات ! غیر تو
توضیح می‌دهم كه مسائل نداشتم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 12:19 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 33
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طرحی زدی كه رنگ جهانم تباه شد
بگذار راحتت بكنم ، افتضاح شد !

طرحی زدی كه هرچه گناهِ نكرده بود
مشمول كارنامه‌ی این بی‌گناه شد

معكوس شد جهانِ شگفتی كه داشتم
مثل مناره‌ای كه فرو رفت و چاه شد

من این منِ كشیده به تصویر نیستم
این نقش ، بی مركب رنگی ، سیاه شد

عشقم اسیر خاطره‌های پریده رنگ
عقلم دچار وسوسه‌ی گاه گاه شد

می‌ترسم از بهشت به دوزخ كشد مرا
روزی فرشته‌ای كه : "ببخش اشتباه شد"

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 12:17 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 32
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مجال نیست كه تا شرح مدعا بنویسم
هم از چگونه بگویم ، هم از چرا بنویسم

شبیه كاغذ آتش گرفته‌ام ؛ نتوانم
كه شرح حال بگویم ، كه ماجرا بنویسم

چو شمع ، ریخته در خویشم  و چه صورتِ حالی
به عرض محترم حضرت شما بنویسم ؟

شبانِ خواب‌زده ، گلّه‌ی به دره رمیده
نفیر گرگ ... چه از این همه بلا بنویسم ؟

نه هیچ صورتِ امنی ، نه هیچ خاطر شادی
نه هیچ راحتِ عیشی ، من از كجا بنویسم ؟

نهیب خنده‌ی شیطان ، فریب غول بیابان
در این میانه بمیرم ز درد ، یا بنویسم ؟

شكایت از كه كنم ؟ بازتاب ناله‌ی خویشم
به خویش شرح دهم هرچه از شما بنویسم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/05/10 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 31
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
این روزها به هرچه گذشتم ، کبود بود
هر سایه‌ای که دست تکان داد ، دود بود

این روزها ادامه‌ی نان و پنیر و چای
اخبار منفجر شده‌ی صبح زود بود

جز مرگ پشت مرگ ، خبرهای تازه نیست
محبوب من ! چقدر جهان بی‌وجود بود

ما همچنان به سایه‌ای از عشق دلخوشیم
عشقی که زخم و زندگی‌اش تار و پود بود
 
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید
ساعت برای با تو نشستن حسود بود

دنیا نخواست ، یا من و تو کم گذاشتیم ؟
با من بگو قرار من این‌ها نبود ، بود ؟

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/05/10 + 11:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 30
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ما میله‌های یک قفس بی‌پرنده‌ایم
لب بسته ، رازدار سكوتی گزنده‌ایم

روز و شبی به زاویه‌ی عمر برده و
سیبی از این درخت به تاراج كنده‌ایم

دربانِ بی‌اراده‌ی این هیچ خانه‌ها
تابوتِ بی‌تفاوت مرگی زننده‌ایم

چون زندگی به جان خود از زهر ، تلخ‌تر
چون مرگ در جهان تو برگ برنده‌ایم

در جیب ، مشت بسته‌ی خود را فشرده و
بر شانه ، روح خسته‌ی خود را كشنده‌ایم

عمریست بی‌اجاره‌ی تابوت مرده‌ایم
دیریست بی‌اجازه‌ی تاریخ زنده‌ایم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/05/10 + 11:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 29
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
خدا یک شب تو را در سینه‌ی من زاد ، باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد ، باور کن

تو مثل هرچه هستی در درون من نمی‌گنجی
مرا ویرانه کردی خانه‌ات آباد ! باور کن

اگرچه بر دلم بارید طوفانِ عظیمِ شک
پلی بین دل ما بود از پولاد ، باور کن

نمی‌فهمم زبان واژه‌های آتشینت را
رهایی مثل یک آشوب ، یک فریاد ، باور کن

تو از نسل عقیم گریه‌های رفته از یادی
که تنهایی تو را در چشم‌هایم زاد ، باور کن ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/05/9 + 10:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام