ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عبدالجبار کاکایی - غزل 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مردی از آیینه آمد ، روزهایی سر رسید
سال‌های با جنون پیوسته‌ای از در رسید

چشم ، در کار صراحت بود تا توفان نشست
دست ، سرگرم رفاقت بود تا خنجر رسید

واژگون شد یاس ، بغض تلخ گلدان‌ها شکست
شعله‌ور شد خنده ، بوی تند خاکستر رسید

تا چه شب‌هایی به باران‌های بی‌حاصل گذشت
تا چه آسیبی به وجدان‌های نام‌آور رسید

باز هم از قاب ، از دیوار های روبرو
عطر دلتنگ صدای گریه‌ای پرپر رسید ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : جمعه 1396/03/5 + 11:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
كج شد به سمت قبله‌ی تزویر ، راهتان
پیچید باد شعبده‌ای در كلاهتان

تا روز تلخ حادثه ، رازی‌ست سر به مُهر
پیشانی كبودِ عبادت ، پناهتان !

سوداگرانِ مسجد و محراب ! ای عجب
سنگین‌تر است از همه بار گناهتان

ای سرخوشانِ خنده‌فروشِ نقاب‌دار !
زود است تا به "سرفه" رسد "قاه قاه"تان

كابوستان كسادی بازار مشتری‌ست
بسیار یوسف‌اند گرفتار چاهتان

 ای در لباس خلق ، نهان غیرت و شرف
چون سوزنی نهفته در انبار كاهتان ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : جمعه 1396/03/5 + 11:16 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با عشق درآمیخت نفس‌های نهانم
دندان زده شد سیب پلاسیده‌ی جانم

چون پنجره ، چشمی به تماشای جهان شد
این کالبدِ منجمدِ بی‌هیجانم

چشمانِ تماشازده‌ام تاول خون بست
از هِیْمنه‌ی عشق فروریخت زبانم

خون صاعقه زد ؛ ساقه‌ی چشمان مرا سوخت
افتاد سپیدارِ نگاهِ نگرانم

شد صورت من زردتر از بیشه‌ی خورشید
بیدار شد از خواب گران روح جوانم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : جمعه 1396/03/5 + 11:01 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 14
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تاوان همین یک دو نفس بود ، غم ما
یک شوخی بد بود وجود و عدم ما

ما ناز غزالان تو بودیم و نهان شد
در گرد و غبار تک و تاز تو ، رَم ما

قانع به نگاهیم ز محرومی دیدار
از دولت تو بس كه زیاد است كمِ ما

ویرانگریَم ضبطِ نفَس بود و دگر هیچ
خو كرده به تنهایی و عزلت ، ستم ما

جز یک دو قدم نیست تكاپوی نگاهم
از بس گره افتاد به ابروی خم ما ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : یکشنبه 1396/02/24 + 02:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 13
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در خویش فرورفته‌ام از سایه‌ی چاقو
چون گربه‌ی وحشت‌زده خاموشم و ترسو

تاراج خزان بود و خران بود در این باغ
چون میوه‌ی آفت‌زده بی‌رنگم و بی‌بو

من آجر افتاده‌ی ده قرن سکوتم
تو روزن وامانده‌ی ده قرن هیاهو

دلتنگ‌ترم از گرهِ بسته‌ی قالی
تاریک‌ترم از شب بی‌روزنِ پَستو

تو حاکم این شهری و من رند و زمین ، گرد
پیش از تو ثناگویم و بعد از تو ثناگو ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : یکشنبه 1396/02/24 + 02:00 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 12
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
من با توام ، نه من ؛ که تمام سکوت‌ها
بی‌اعتنا به خط کشی عنکبوت‌ها

می‌بینم این که طالع خورشید می‌دمد
بر صحنه‌ی تلاطم کف‌ها و سوت‌ها

می‌بینم ازدحام شگفتِ کبوتران
از بین دست‌های بلند قنوت‌ها

می‌بینم این که خاطره و خنده می‌شود
 این های و هوی هرزه‌ی باد و بَروت‌ها

شیرین من ! به تلخی از این قصه یاد کن
روزی که خاک پر شود از طعم توت‌ها ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : یکشنبه 1396/02/24 + 01:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
پرسیدی و شرحی به جز حال خرابم نیست
بیدارم و خاموش ، غیر از این جوابم نیست

زهری به غایت تلخ در رگ ، جای خون دارم
در خویش می‌پیچم ؛ گریز از پیچ و تابم نیست

فانوس سرگردان این شهرم ولی افسوس
جانم برآمد از دهان و آفتابم نیست

تا شب هراسانم ، غرورم هست و شورم نه
تا صبح بیدارم ، خیالم هست و خوابم نیست

در پای خود می‌ریزم و خاموش می‌سوزم
پروای این اندوه ، بیرون از حسابم نیست

آنقدر نومیدم كه وقت تشنگی ، حتی
ذوق توهم بین دریا و سرابم نیست

پنداشتی دریای آرامم ولی از ترس
روحم ترک برداشت و دیدی حبابم نیست

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/02/11 + 09:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 10
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در خویش می‌سازم تو را ، در خویش ویران می‌کنم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

جانی به تلخی می‌کَنم ، جسمی به سختی می‌کشم
روزی به آخر می‌برم ، خوابی پریشان می‌کنم

در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش ، توامان
یک روز عاقل می‌شوم ، یک روز طغیان می‌کنم

یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می‌برم
یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می‌کنم

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست
یک عمر زندان توام ، یک عمر کتمان می‌کنم

از عشق ، از آیینِ تو ، از جهلِ تو ، از دینِ تو
انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می‌کنم

یا تو مسلمان نیستی ، یا من مسلمان نیستم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/02/11 + 09:24 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام