ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شهریار - غزل‌ 30
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
اگر بلاکشِ بیداد را به داد رسی ،
خدا کند که به سر منزل مراد رسی

سیاهکاریِ بیداد عرضه دار ای آه !
شبانِ تیره که در بارگاه داد رسی

جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید
اگر به چشمه‌ی نوشین بامداد رسی

سوادِ خیمه‌ی جانان ، جمال کعبه‌ی ماست
سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی

به گرد او نرسی جز به هم‌عنانی دل !
اگرچه جان من ! از چابکی به باد رسی

بهشت گمشده‌ی آرزو توانی یافت
اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی

ورای مدرسه ای شیخ ! درسِ حال آموز
بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی

غلام خواجه‌ام ای باد ! توتیا خواهم
اگر به تربت آن اوستاد راد رسی

تو را قلمرو دل‌هاست شهریارا ! بس
چه حاجت است به کسری و کی‌قباد رسی ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/23 + 10:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 29
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ز دریچه‌های چشمم ، نظری به ماه داری
چه بلندبختی ای دل ! که به دوست راه داری

به شب سیاه عاشق چه کند پری که شمعی‌ست
تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری

بگشای روی زیبا ، ز گناه آن میندیش
به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری

من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن
که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری

تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا ! که دلی نگاهداری

دگران روند تنها به مَثَل به قاضی اما
تو اگر به حُسن دعوی بکنی ، گواه داری

به چمن گلی که خواهد به تو مانَد از وجاهت
تو اگر بخواهی ای گل ! کمش از گیاه داری

به سر تو شهریارا ! گذرد قیامت و باز
چه قیامت است حالی که تو گاه گاه داری ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/23 + 10:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 28
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باز امشب ای ستاره‌ی تابان ‌! نیامدی
باز ای سپیده‌ی شب هجران ! نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه‌ی خندان ! نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من ! چرا
باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی ؟

با ما سرِ چه داشتی ای تیره شب ! که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی ؟

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزل‌خوان ! نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من ! تو که مهمان نیامدی

خوانِ شکر به خون جگر دست می‌دهد
مهمان من چرا به سرِ خوان نیامدی ؟

نشناختی فغان دلِ رهگذر که دوش
ای ماه قصر ! بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون مَنَش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده‌ای که چه زورق شکسته‌ایست
ای تخته‌ام سپرده به طوفان ! نیامدی

در طبع شهریار ، خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمنِ گل و ریحان نیامدی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/23 + 10:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 27
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی ؟
چه شد که شیوه‌ی بیگانگی رها کردی ؟

به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود
چه شد که بر سر مهر آمدی ، وفا کردی ؟

منم که جور و جفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی

بیا که با همه نامهربانیت ای ماه !
خوش آمدیّ و گل آوردی و صفا کردی

بیا که چشم تو تا شرم و ناز دارد ، کس
نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

مَنَت به یک نگهِ آهوانه می‌بخشم
هر آنچه ای خُتَنی خطّ من ! خطا کردی

اگرچه کار جهان بر مراد ما نشود
بیا که کار جهان بر مراد ما کردی

هزار درد فرستادیَم به جان ، لیکن
چو آمدی همه آن دردها دوا کردی

کلید گنج غزل‌های شهریار تویی
بیا که پادشهِ ملک دل گدا کردی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/11/19 + 10:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 26
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کارِ گل زار شود گر تو به گلزار آیی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی

ماه در ابر روَد چون تو برآیی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آیی

شانه زد زلفِ جوانان چمن باد بهار
تا تو پیرانه‌سر ای دل ! به سر کار آیی

ای بت لشکری ! ای شاه من و ماه سپاه !
سپر انداخته‌ام هرچه به پیکار آیی

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار
به امیدی که توام شمع شب تار آیی

چشم دارم که تو با نرگس خواب‌آلوده
در دل شب به سراغ من بیدار آیی

مرده‌ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف
عیسی من به دم مسجد سردار آیی

عمری از جان بپرستم شب بیماری را
گر تو یک شب به پرستاری بیمار آیی

ای که اندیشه‌ات از حال گرفتاران نیست !
باری اندیشه از آن کن که گرفتار آیی

با چنین دلکشی ای خاطره‌ی یار قدیم !
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آیی

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم
شهریارا ! به سر تربت شهیار آیی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/11/19 + 10:56 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 25
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به اختیار گرو برد چشم یار از من
که دور از او ببرد گریه اختیار از من

به روز حشر اگر اختیار با ما بود
بهشت و هرچه در او از شما و یار از من

سیه‌تر از سر زلف تو روزگار من است
دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من ؟!

به تلخ‌کامی از آن دلخوشم که می‌ماند
بسی فسانه‌ی شیرین به یادگار از من

در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر
دگر چه داری از این بیش انتظار از من ؟

به اختیار نمی‌باختم به خالش دل
که برده بود حریف اوّل اختیار از من

گذشت کار من و یار ؛ شهریارا ! لیک
در این میان غزلی ماند شاهکار از من ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/11/19 + 10:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 24
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آسمان گو ندهد کام ،‌ چه خواهد بودن ؟
یا حریفی نشود رام ، چه خواهد بودن ؟

حاصل از کشمکش زندگی ای دل ! نامی‌ست
گو نماند ز من این نام ، چه خواهد بودن ؟

آفتابی بُود این عمر ولی بر لب بام
آفتابی به لب بام چه خواهد بودن ؟

نابهنگام زند نوبت صبحِ شب وصل
من گرفتم که بهنگام ؛ چه خواهد بودن ؟

چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام ؟
نه تو باشی و نه ایام ؛ چه خواهد بودن ؟

گر دلی داری و پابند تعلق خواهی
خوش‌تر از زلف دلارام چه خواهد بودن ؟

شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت
"خوش‌تر از فکر مِی و جام چه خواهد بودن ..."

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/16 + 10:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 22
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران ؛ وای به حال دگران !

رفته چون مَه به مُحاقم که نشانم ندهند
هرچه آفاق بجویند کران تا به کران

می‌روم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبُود دیده‌ی کوته‌نظران

دلِ چون آینه‌‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی‌خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده‌سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله‌رویا ! تو ببخشای به خونین جگران

ره بیدادگران بخت من آموخت تو را
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بُود عاقبت کار جهانِ گذران

شهریارا ! غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/16 + 10:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام