تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شهریار - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن
چو هم شاهی و هم درویش ؛ گاه آنجا و گاه اینجا

────────────────
کافر نِه‌ایم و بر سرمان شور عاشقی است
آن را که شور عشق به سر نیست ، کافر است

────────────────
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست ؟

────────────────
غم روزگار گو رو پی کار خود ، که ما را
غم یار ، بی‌خیالِ غم روزگار دارد ... !

────────────────
متاع دلبری و حال دل سپردن نیست ؛
وگرنه پیر ، از عاشقی نپرهیزد ...

────────────────
شبستانی که طوفانش دمید از رخنه و روزن ،
دو صد شمعش برافروزی ، یکی روشن نخواهد شد

────────────────
تا بهار است ، دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار !

────────────────
چه حاجت است به دعویّ عشق بر درِ دوست ؟
دلِ شکسته و اشکِ روان گواهت بس
────────────────
ادب از بی‌ادب آموز که لقمان گوید
از عمل سوخته عکس‌العملی ساخته‌ام

────────────────
به یار ما نتوان یافت شهریارا ! عیب
جز اینقدَر که فراموش می‌کند ما را ...
═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : دوشنبه 1395/12/2 + 11:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 33
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی ؟
وای بر من ! تن تنها و غم دنیایی

تیربارانِ فلک فرصت آنم ندهد
که چو تیر از جگرِ ریش برآرم وایی

لاله‌ای را که بر او داغ دورنگی پیداست
حیف از ناله‌ی معصومِ هَزارآوایی

آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی
گرچه انگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهد شیرازم و نتْوانی یافت
در همه شهر به شیرینی من شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا ؛ ورنه چه سود
از چراغی که بگیرند به نابینایی ؟

همه در خاطرم از شاهد رویایی خویش
بگذرد خاطره با دلکشیِ رویایی

گاه بر دورنمای افق از گوشه‌ی ابر
با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

انعکاسی‌ست بر آن گردش چشم آبی
از جمال و عظمت چون افق دریایی

شهریارا ! چه غم از غربت دنیای تن است
گر برای دل خود ساخته‌ای دنیایی ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : پنجشنبه 1395/11/28 + 12:07 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 32
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
امشب ای ماه ! به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه ! تو همدرد من مسکینی

کاهشِ جان تو من دارم و من می‌دانم
که تو از دوری خورشید چه‌ها می‌بینی

تو هم ای بادیه‌پیمای محبت ! چون من
سرِ راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب ! پر از پروینی

همه در چشمه‌ی مهتاب ، غم از دل شویند
امشب ای مه ! تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن ؟
که توام آینه‌ی بختِ غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند
برو ای گل ! که سزاوار همان گلچینی

نِی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کُنَد شِکوه ز هجران لبِ شیرینی ؟

تو چنین خانه‌کَن و دل‌شکن ای باد خزان !
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد
ای پرستو ! که پیام‌آور فروردینی

شهریارا ! اگر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : پنجشنبه 1395/11/28 + 12:06 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 31
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی ؟
من بدو می‌رسم اما تو که دیدن نتوانی

من سراپا همه شرمم ، تو سراپا همه عفت
عاشقِ پا به فرارم تو که این درد ندانی

چشم خود در شکنِ خط بنَهفتم که بدزدی
یک نظر در تو ببینم چو تو این نامه بخوانی

به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زیباست
که غزالی به نوای نی محزون بچرانی

از سر هر مژه‌ام خونِ دل آویخته چون لعل
خواهم ای باد ! - خدا را - که به گوشش برسانی

گرچه جز زهر ، من از جام محبت نچشیدم
ای فلک ! زهر عقوبت به حبیبم نچشانی

از من آن روز که خاکی به کف باد بهار است
چشم دارم که دگر دامن نفرت نفشانی

اشکت آهسته به پیراهن نرگس بنشیند
ترسم این آتشِ سوز از سخن من بنشانی

تشنه دیدی به سرش کوزه‌ی تهمت بشکانند ؟
شهریارا ! تو بدان تشنه‌ی جان‌سوخته مانی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : پنجشنبه 1395/11/28 + 11:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 30
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
اگر بلاکشِ بیداد را به داد رسی ،
خدا کند که به سر منزل مراد رسی

سیاهکاریِ بیداد عرضه دار ای آه !
شبانِ تیره که در بارگاه داد رسی

جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید
اگر به چشمه‌ی نوشین بامداد رسی

سوادِ خیمه‌ی جانان ، جمال کعبه‌ی ماست
سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی

به گرد او نرسی جز به هم‌عنانی دل !
اگرچه جان من ! از چابکی به باد رسی

بهشت گمشده‌ی آرزو توانی یافت
اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی

ورای مدرسه ای شیخ ! درسِ حال آموز
بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی

غلام خواجه‌ام ای باد ! توتیا خواهم
اگر به تربت آن اوستاد راد رسی

تو را قلمرو دل‌هاست شهریارا ! بس
چه حاجت است به کسری و کی‌قباد رسی ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/23 + 10:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 29
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ز دریچه‌های چشمم ، نظری به ماه داری
چه بلندبختی ای دل ! که به دوست راه داری

به شب سیاه عاشق چه کند پری که شمعی‌ست
تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری

بگشای روی زیبا ، ز گناه آن میندیش
به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری

من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن
که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری

تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا ! که دلی نگاهداری

دگران روند تنها به مَثَل به قاضی اما
تو اگر به حُسن دعوی بکنی ، گواه داری

به چمن گلی که خواهد به تو مانَد از وجاهت
تو اگر بخواهی ای گل ! کمش از گیاه داری

به سر تو شهریارا ! گذرد قیامت و باز
چه قیامت است حالی که تو گاه گاه داری ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/23 + 10:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 28
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باز امشب ای ستاره‌ی تابان ‌! نیامدی
باز ای سپیده‌ی شب هجران ! نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه‌ی خندان ! نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من ! چرا
باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی ؟

با ما سرِ چه داشتی ای تیره شب ! که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی ؟

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزل‌خوان ! نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من ! تو که مهمان نیامدی

خوانِ شکر به خون جگر دست می‌دهد
مهمان من چرا به سرِ خوان نیامدی ؟

نشناختی فغان دلِ رهگذر که دوش
ای ماه قصر ! بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون مَنَش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده‌ای که چه زورق شکسته‌ایست
ای تخته‌ام سپرده به طوفان ! نیامدی

در طبع شهریار ، خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمنِ گل و ریحان نیامدی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/23 + 10:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 27
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی ؟
چه شد که شیوه‌ی بیگانگی رها کردی ؟

به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود
چه شد که بر سر مهر آمدی ، وفا کردی ؟

منم که جور و جفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی

بیا که با همه نامهربانیت ای ماه !
خوش آمدیّ و گل آوردی و صفا کردی

بیا که چشم تو تا شرم و ناز دارد ، کس
نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

مَنَت به یک نگهِ آهوانه می‌بخشم
هر آنچه ای خُتَنی خطّ من ! خطا کردی

اگرچه کار جهان بر مراد ما نشود
بیا که کار جهان بر مراد ما کردی

هزار درد فرستادیَم به جان ، لیکن
چو آمدی همه آن دردها دوا کردی

کلید گنج غزل‌های شهریار تویی
بیا که پادشهِ ملک دل گدا کردی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/11/19 + 10:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام