ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شهریار - غزل‌ 22
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران ؛ وای به حال دگران !

رفته چون مَه به مُحاقم که نشانم ندهند
هرچه آفاق بجویند کران تا به کران

می‌روم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبُود دیده‌ی کوته‌نظران

دلِ چون آینه‌‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی‌خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده‌سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله‌رویا ! تو ببخشای به خونین جگران

ره بیدادگران بخت من آموخت تو را
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بُود عاقبت کار جهانِ گذران

شهریارا ! غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/16 + 10:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 21
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا کی در انتظار گذاری به زاریم ؟
بازآی بعد از اینهمه چشم‌انتظاریم

دیشب به یاد زلف تو در پرده‌های ساز
جانسوز بود شرح سیه‌روزگاریم

بس شِکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سر سازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب‌زنده‌داریم

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
مانَد به شیر ، شیوه‌ی وحشی شکاریم

شرمم کشد که بی تو نفس می‌کشم هنوز
تا زنده‌ام ، بس است همین شرمساریم

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/11/12 + 11:00 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 20
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده‌ی جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یارانِ رفته را
یاری کن ای اجل !‌ که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کِی کنم ؟ که عشق
داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابانِ غم اسیر
وز دور ، مژده‌ی جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله‌ی من نیست آشنا
من طایر شکسته پرِ آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون می‌کنند با غم بی‌همزبانیم ؟

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود ؟
برخاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار !
من نیز چون تو همدم سوزِ نهانیم ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/11/12 + 10:59 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 19
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گلچین که آمد ای گل ! من در چمن نباشم
آخر نه باغبانم ؛‌ شرط است من نباشم

ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار
چاکم بُود گریبان گر در کفن نباشم

عهدی که رشته‌ی آن با اشک تاب دادی
زلف تو خود بگوید من دل‌شکن نباشم

اکنون که شمع جمعی ، دودم به سر رود بِه
تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم

بی چون تو همزبانی من در وطن غریبم
گر باید این غریبی ، گو در وطن نباشم

با عشق زادم ای دل ! با عشق میرم ای جان !
من بیش از این اسیر زندان تن نباشم

بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان
گر غیرتم نجوشد پس تهْمْتن نباشم

بیگانه بود یار و بگْرفت خوی اغیار
من نیز شهریارا ! جز خویشتن نباشم ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/11/12 + 10:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگرگوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل می‌خورم و چشم نظربازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب‌نظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حُسن و جوانیّ و هنر
عجبا ! هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره‌بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه خود می‌گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبُود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا ! چه کنم ؟ لعلم و والا گهرم ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/9 + 11:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چو بستی در به روی من ، به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی ، به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو ؟
به خود بازآمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده‌دل‌تر بود و با ما از تو یک‌روتر
من این‌ها هر دو با آیینه‌ی دل روبرو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریه‌ی پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل ! که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

ملول از ناله‌ی بلبل مباش ای باغبان ! رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من مِی در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه‌ پنهان در گلو کردم

حراج عشق و تاراج جوانی ،‌ وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

از این پس شهریارا ! ما و از مردم رمیدن‌ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/9 + 11:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده‌دل من که قسم‌های تو باور کردم

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زآنهمه ناله که من پیش تو کافر کردم

تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم

زیر سر بالش دیباست تو را ؛ کِی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم

در و دیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا ناله‌ی ناکامی خود سر کردم

در غمت داغ پدر دیدم و چون درّ یتیم
اشک‌ریزان هوس دامن مادر کردم

اشک از آویزه‌ی گوش تو حکایت می‌کرد
پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم

بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
چشم را حلقه‌صفت دوخته بر در کردم

جای مِی ، خون جگر ریخت به کامم ساقی
گر هوای طرَب و ساقی و ساغر کردم

شهریارا ! به جفا کرد چو خاکم پامال
آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/11/9 + 10:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا هستم ای رفیق ! ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست ،
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست ، چه سود از دویستم ؟

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار !
من در صف خَزَف چه بگویم که چیستم ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : پنجشنبه 1395/11/7 + 10:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام