ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شاطر عباس صبوحی - ابیات پراکنده
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آهوی چشم تو نازم که چو نخجیر کند ،
شیر را گیرد و در زلف تو زنجیر کند

تکیه بر گوشه‌ی ابرو زده چشمت ؛ آری
ترک چون مست شود ، دست به شمشیر کند

بی‌سبب خون من آن ابروی پیوسته نریخت ؛
رنگ را خواست که پاک از دم شمشیر کند

دیده‌ام خواب پریشانی و هر کس شنود
بر سر زلف پریشان تو تعبیر کند ...

────────────────
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک رو از پی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم در سر ، نه پایی داشتم در گِل
به دست خویش کردم اینچنین بی‌دست و پا خود را

═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/23 + 12:55 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - مُخَمَّس
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای زلف تو چون مار و رخ تو چون گنج !
بی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج
از سیلی عشق تو رُخم گشته چو نارنج
دین و دل و عقل و خِرد و هوش مرا سنج


بر باد شده در صدد روی تو هر پنج


هرگز نبُود حور چو روی تو به رضوان
سروی به نکوییّ قدت نیست به بستان
روی تو گل سرخ و خطت سبزه و ریحان
هم قند و نبات و شکر و پسته و مرجان


ریزد ز لب لعل سخنگوی تو هر پنج


در دست غمت چند زنم ناله و فریاد ؟
باز آی ، که عشق تو مرا کَند ز بنیاد
هرگز نبُود چون قد و بالای تو شمشاد
حور و ملک و آدمی و جنّ و پریزاد


هستند ز خدّام سر کوی تو هر پنج

ای خسرو خوبان ! نظری کن سوی درویش
مگذار که از عشق تو گردد جگرم ریش
دیوانه‌ی عشق تو ندارد خبر از خویش
خال و خط و زلف و مژه و چشم تو زآن پیش


کردند برآشفتگی موی تو هر پنج


تا چشم من آن روز بر آن سیمْبَر افتاد ،
از شوق جمالش به دل من اثر افتاد
مرغان چمن را همه سودا به سر افتاد
سرو و سمن و یاسمن و عرعر و شمشاد

پستند به پیش قد دلجوی تو هر پنج

در باغ وصال تو و گمگشته شبه سنج
مهرت به دلم نقش گرفته‌ست چو شطرنج
بنشسته شب و روز ، دو افعی به سرِ گنج
چشم و لب و رخساره و ابروی تو بی‌رنج


زیباست بر آن عارض نیکوی تو هر پنج


غم تاخت اگر بر سر و سامان صبوحی ،
ساقی ! بدر آی از درِ ایوان صبوحی
بنشین ز کَرم در برِ یاران صبوحی
دین و دل و عقل و خرد و جان صبوحی


گردید به تاراج دو ابروی تو هر پنج
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/23 + 10:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای که صد سلسله دل ، بسته به هر مو داری !
باز دل می‌بری از خلق ؟ عجب رو داری !

خون عشّاق ، حلال است ، مگر در بر تو
که به دل ، عادت چنگیز و هلاکو داری

از گل و لاله و سرو لبِ جو بیزارم
تا تو بر سروِ قَدَت روضه‌ی مینو داری

تو پریزاده ، نگردی به جهان ، رامِ کسی
حالت مرغ هوا ، شیوه‌ی آهو داری

جای مستان همه در گوشه‌ی محراب افتاد
تا که بالای دو چشمت خم ابرو داری

گر صبوحی شده پابست تو ، این نیست عجب
تا که صد سلسله دل ، در خم گیسو داری ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/17 + 11:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
از حالت چشم تو مرا بیم گرفته
کاین شوخ پریچهر ، چه تصمیم گرفته ؟

این شیوه‌ی عاشق‌کُشی و دلشکنی را
یا رب ! ز دبستانِ که تعلیم گرفته ؟

آوازه‌ی حُسن تو و آوارگی من
صد شهر گشوده است و صد اقلیم گرفته

گوئی به عزای دل من ، زلف سیاهت
پوشیده سیه ، مجلس ترحیم گرفته !

شد جور تو تقسیم به اعضای وجودم
آهم عوضِ خارجِ تقسیم گرفته

در قلب صبوحی بکن ای یار ! تفحّص
باری که خیال تو ، چه تصمیم گرفته ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/17 + 11:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به اختیار زدم دل به زلف یار ، گره
به کار خویش فکندم به اختیار ، گره

شماره‌ی گرهِ زلف خود ، به سُبحه مکن
که صد گره چه کند در برِ هزار گره ؟

گره مزن سرِ زلف دو تا به یکدیگر
که هیچکس نزند مار را به مار ، گره

به سایه‌ی مژه‌ام پا منه ، که می‌ترسم
خدا نکرده خورَد برگ گل به خار،  گره

گره زدی سر زلف و دلم ز ناله فتاد
فتد ز نغمه ، چو افتد به سیم تار ، گره

بسی به کار صبوحی گره زده زلفت
چو مفلسی زده بر سیم خوش‌عیار ، گره
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/17 + 10:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
صبر در عشق تو جانا ! هله تا چند کنم ؟
من که مُردم ز غمت حوصله تا چند کنم ؟

تا سر زلف پریشان تو دیدم ، گفتم
از پریشانی خاطر گله تا چند کنم ؟

روزگاریست که با زلف تو در کشمکشم
پنجه در پنجه‌ی یک سلسله تا چند کنم ؟

به امیدی که بیفتم عقب محمل دوست
جای در جلد سگ قافله تا چند کنم ؟

گاه قربانی جان است به تقصیر نگاه
به طواف حرمت ، هَرْوَله تا چند کنم ؟

بعد از این بایدم از سر به ره عشق شتافت
سعی با پای پر از آبله تا چند کنم ؟

مُفتی از حرمت مِی گفت ، من از حکمت وی
بحث با جاهل این مسأله تا چند کنم ؟

جانش آمد به لب و باز صبوحی می‌گفت
صبر در عشق تو جانا ! هله تا چند کنم ؟
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/16 + 11:05 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 14
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طالب طُرّه‌ی خم در خم جانانه شدم
عاقلان ! سلسله آرید که دیوانه شدم

در جهان بودنم از دوستی اوست ، بلی !
شایقِ گنج بُدم ، ساکن ویرانه شدم

خادم مسجدِ آدینه اگر بودم دوش ،
از دَمِ پیر مغان ، خازن میخانه شدم

نکنم سجده به شکرانه ، چرا تا که چنین
فارغ از صومعه و سُبحه‌ی صددانه شدم

از من ای ‌دوست ! مباش اینهمه بیگانه که من
آشنای تو شدم ، کز همه بیگانه شدم

تا چو آن شمع شب‌افروز به اغیار تویی ،
زآتش غیرت دل ، غیرت پروانه شدم

گر جنون دارم اگر عقل ، صبوحی ! باری
رفتم و مایل آن دلبر فرزانه شدم ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/16 + 11:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 13
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در خم زلف تو ، پابند جنون شد دل من
بی‌خبر از دو جهان ، غرقه به خون شد دل من

چون که با رشته‌ی گیسوی تو پیوندی داشت ،
مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من

اینهمه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود
که گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من ؟

آنچه گفتم به دل از روی نصیحت ، نشنید
عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من

بعد مرگ من اگر بر سر خاکم گذری ،
دهمت شرح که از دست تو چون شد دل من

سال‌ها سخت‌تر از کوه گران بود ، ولیک
در سر عشق تو بی‌صبر و سکون شد دل من

نقطه‌ی خال تو تا دید به پرگار وجود
یکسر از دایره‌ی عقل ، برون شد دل من
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/16 + 10:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام