ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شهریار - غزل‌ 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
پاشو ای مست ! که دنیا همه دیوانه‌ی توست
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی توست

در دکان همه‌ی باده‌فروشان تخته‌ست
آن که باز است همیشه ، درِ میخانه‌ی توست

دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی توست

ای زیارتگه رندان قلندر ! برخیز
توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌‌ی توست

همت ای پیر ! که کشکول گدایی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی توست

ای کلیدِ در گنجینه‌ی اسرار ازل
عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی توست

شمع من دور تو گردم که به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته ، پروانه‌‌ی توست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه‌‌ی توست

زُهره گو تا دمِ صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی توست

ای گدای سر خوانت همه شاهان جهان !
شهریار آمده ؛ دربان درِ خانه‌ی توست ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : دوشنبه 1395/10/27 + 11:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی‌وفا ! حالا که من افتاده‌ام از پا چرا ؟

نوشداروییّ و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل ! این زودتر می‌خواستی ؛ حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ! ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن ؛ با ما چرا ؟

وه ! که با این عمرهای کوتهِ بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ! جواب تلخ سربالا چرا ؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت !
اینقدَر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا ؟

در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین !
خامُشی شرط وفاداری بُود ؛ غوغا چرا ؟

شهریارا ! بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : دوشنبه 1395/10/27 + 11:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سنین عمر به هفتاد می‌رسد ما را
خدای من !‌ که به فریاد می‌رسد ما را ؟

گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند
دگر چه فایده از یاد می‌رسد ما را ؟

حدیث قصه‌ی سهراب و نوشداروی او
فسانه نیست کز اجداد می‌رسد ما را

اگر که دجله پر از قایق نجات شود
پس از خرابی بغداد می‌رسد ما را

به چاه گور ، دگر منعکس شود فریاد
چه جای داد که بیداد می‌رسد ما را

تو شهریار ! علی گو که در کشاکش حشر
علی و آل به امداد می‌رسد ما را ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/10/25 + 10:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
زمستان پوستین افزود بر تن ، کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را

ره ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد
زمستانی که نشناسد درِ دولت‌سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ،‌ ارباب می‌آید
که لرزاند تن عریان بی‌ برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید ،‌ سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی‌مروت کِی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی‌دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد ! این بی‌صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب ! دست آن مشکل‌گشایان را ؟

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رَستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش ، عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزیِ مردم دیدم و گفتم
که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی ، به ذلت می‌ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز ، پایان را ؟

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا ! بس
که می‌گیرند در شهر و دیار ما گدایان را ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/10/25 + 10:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
علی ! ای همای رحمت ! تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل ! اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من - به خدا قسم - خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نمانَد
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت ! تو بباری ، ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین ! در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کَرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون ،‌ به اسیر کن مدارا ؟

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب
که عَلم کند به عالم شهدای کربلا را ؟

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که می‌تواند که بسر برد وفا را ؟

نه خدا توانمش خواند ،‌ نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را !

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت !
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام‌ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان ، به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را :

"همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را"

ز نوای مرغ یا حق بشِنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : جمعه 1395/10/24 + 01:13 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - شعروگرافی
چاپ این صفحه




════════════════
ز ضرب تیشه‌ی فرهاد و تیر غمزه‌ی شیرین ،
هنوز ناله کشد بیستون ، دقیقه دقیقه ...

═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/24 + 01:24 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
من که تا صبح ، دعاگوی تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا ؟!

────────────────
مریض عشق را نبْود دوایی غیر جان دادن
مگر وصل تو سازد چاره ، درد انتظارم را

────────────────
سرو را با تو چه نسبت ؟ مه نو را چه نشان ؟
قامتی مُعتدل و طلعت زیباست تو را

────────────────
روز ماه رمضان ، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه‌ی خود را به گمانش که شب است !

────────────────
شاهکاری هست هر صنعتگری را در جهان ؛
شاهکار آفرینش ، خلقت زیبای توست

────────────────
از بس که نظر بر گُلِ رخسار تو دارم ،
شد شهره به هر شهر که خورشید پرستم !

────────────────
تو در نماز جماعت مرو ؛ که می‌ترسم
کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم !

────────────────
مرا هوای پریدن نبود از پی طوبی ؛
بهشتِ روی تو دیدم ، از آشیانه پریدم
────────────────
شرحی از یوسف گمگشته‌ی خود گر بدهم ،
شهرت گریه‌ی یعقوب ، مسلّم شکنم !

────────────────
به خواب دیده‌ام آن چشم نیم‌خوابش دوش ؛
گمان مبر که رَود دیده‌ام به خواب امشب ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/24 + 10:06 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - دوبیتی‌ها
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چشمان تو با فتنه به جنگ آمده است
ابروی تو غارتِ فرنگ آمده است

هرگز به دل تو ناله تأثیر نکرد ؛
اینجاست که تیر ما به سنگ آمده است !

────────────────
مُردم از حسرت آهو روشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرمشان

نیک‌رویان جهان را چو سرشتند ز گِل ،
سنگی اندر گِلشان بود ، همان شد دلشان !

────────────────
برداشت سپیده‌دم حجاب از طرفی
بگْرفت نگار من نقاب از طرفی

گر نیست قیامت ، از چه رو گشته عیان
ماه از طرفیّ و آفتاب از طرفی ؟!

═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/23 + 12:58 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام