ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شاطر عباس صبوحی - غزل 12
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا در آن حلقه‌ی زلف تو گرفتار شدم ،
سوختم تا که من از عشق خبردار شدم

من چه کردم که چنین از نظرت افتادم ؟
چاره‌ای کن که به لطف تو گنهکار شدم

خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود
بوی عطری به مشامم زد و بیدار شدم

تا در آن سلسله‌ی زلف تو افتادم من
بی‌سبب چیست که پیش نظرت خوار شدم ؟

برو ای باد صبا ! بر سر کویش تو بگو
که ز مهجوری تو دست و دل از کار شدم

جان به لب آمد و راز تو نگفتم به کسی
نقد جان دادم و عشق تو خریدار شدم ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : شنبه 1395/09/13 + 09:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سال‌ها قد تو را خامه‌ی تقدیر کشید
قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید

خواست رخسار تو با زلف گره‌گیر کِشد
فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید

مدتی چند بپیچید به خود و آخر کار
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید

جای ابروی تو نقّاش ، پس از آهوی چشم
تا به بازیچه نگیرند دُمِ شیر کشید

لاغری بین که در اندیشه‌ی نقشم ، نقّاش
آنقدَر ماند که تصویر مرا پیر کشید

گر خرابم کنی ای عشق ! چنان کن ؛ باری
که نشاید دگرم منّت تعمیر کشید

نتوان بهر علاج دل دیوانه‌ی ما
از سر زلف به دوش اینهمه زنجیر کشید ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : شنبه 1395/09/13 + 09:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 10
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دلبرم گر به تبسّم لب خود باز کند
کِی مسیحا به جهان دعوی اعجاز کند ؟

دین و دل ، هر دو به یکبار به تاراج بَرَد
در صف سیمبران گر سخن آغاز کند !

رونق مهر و قمر افکنَد از اوج فلک
زلف شبگون ، رخ مه‌رو ، اگر ابراز کند

ببرد صبر و شکیبم اگر آن لُعْبتِ ناز
بهر صید دل من ، حمله چنان باز کند !

خلّج و تبّت و چین است مگر منظر او
کاین چنین دلبری و عشوه‌ی طنّاز کند ؟

به یکی جو نخرم سلطنت ملک جهان
بت غارتگر من ، گر هوس ناز کند

وصل دلدار صبوحی نتوان شد حاصل
هر زمان هجر تو را شعبده‌ای ساز کند ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : شنبه 1395/09/13 + 09:19 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دیده در هجر تو شرمنده‌ی احسانم کرد
بس که شب‌ها گهرِ اشک به دامانم کرد

عاشقان ، دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند
حال آشفته‌ی آن جمع ، پریشانم کرد

تا که ویران شدم ، آمد به کفم گنج مراد
خانه‌ی سیلِ غم‌آباد که ویرانم کرد

شمّه‌ای از گل روی تو به بلبل گفتم
آن تُنُک‌حوصله ، رسوای گلستانم کرد

داستان شب هجران تو گفتم با شمع
آنقدَر سوخت که از گفته پشیمانم کرد ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : جمعه 1395/09/12 + 11:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زد ،
آشیان دل صد سلسله را برهم زد

تابش حُسن تو در کعبه و بتخانه فتاد
آتش عشق تو بر محرم و نامحرم زد

تو صنم ، قبله‌ی صاحب‌نظرانی امروز
که زَنَخْدان تو آتش به چَهِ زمزم زد

حال دلسوخته‌ی عشق ، کسی می‌داند
که به دل ، زخم تو را در عوض مرهم زد

خجلت و شرم به حدّیست که در مجلس دوست
آستین هم نتوان بر مژه‌ی پر نم زد ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : جمعه 1395/09/12 + 11:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شام هجران مرا صبح نمایان آمد
محنت آخر شد و اندوه به پایان آمد

نفس باد صبا باز مسیحایی کرد
مگر از زلف خم اندر خم جانان آمد

شکر ایزد که دگربار ، به کوریّ رقیب
دلبرم شاد رُخ و خرّم و خندان آمد

عجبی نیست گَرَم از کَرَم پیر مغان
رنج راحت شد و هم درد به درمان آمد

گرچه بسیار چشیدی ستمِ زهر فراق
دلبر شاد به بزمت شکرستان آمد

ساقیا ! ساغر لبریز از آن باده بده
که ز خُمْخانه‌ی حق ، هدیه به مستان آمد

مطرب ! آغاز کن آن نغمه‌ی داوودی را
که ز الحان خوشش ، جان به سلیمان آمد

مژده ای صدرنشینان صف میکده ! باز
که صبوحی ز حرم مست و غزلخوان آمد ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : جمعه 1395/09/12 + 11:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در این زمانه نه یاری ، نه غمگساری هست
غریب کشور حُسنیم ؛‌ روزگاری هست

ز شوخ چشمی و طنّازی و جفاجویی ،
به دامن مژه‌ام اشک بی‌قراری هست

شکست خار کهن‌آشیانِ گلزارم
همی شنیده‌ام از بلبلان بهاری هست

ز ابر دست تو منّت نمی‌کشم ساقی !
اگر قدح ندهی ، چشم مِیگساری هست

شب وصال ،‌ صبوحی ز بخت تیره‌ی خویش
خبر نداشت ز پی شام ، انتظاری هست ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : پنجشنبه 1395/09/11 + 09:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دلی که در خم زلف ، شانه می‌طلبد ،
چو طائری است که شب ، آشیانه می‌طلبد

ز شوق خال تو ، دل می‌تپد در آن خم زلف
حریص بین ، که به دام است و دانه می‌طلبد !

دلم به خانه‌خرابیّ خویش می‌گرید
چو بهر زلف تو مشّاطه شانه می‌طلبد

ز بهر کشتنم این بس که دوستدار وی‌ام
دگر چرا پی قتلم بهانه می‌طلبد ؟!

چو مُفْلسی‌ست که خواهد ز مُمْسکی نعمت
کسی که راحتی از این زمانه می‌طلبد

هزار مرتبه بستی به روی من در و باز
دلم گشایش از این آستانه می‌طلبد ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : پنجشنبه 1395/09/11 + 09:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام