ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شاطر عباس صبوحی - غزل 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
رفت دلم همچو گوی ، در خم چوگان دوست
وه که ز من برگرفت ، رفت به قربان دوست

نِی متصوّر مراست خوب‌تر از صورتش
ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست

بر سر سودای دوست ، گر برود سر ز دست
پای نخواهم کشید از سر میدان دوست

گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش
دوست رها کی کند دست ز دامان دوست ؟

پر شده پیمانه‌ام ، گرچه ز خون جگر
بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

من نه به خود گشته‌ام فتنه‌ی آن روی و موی
فتنهٔ جان و دل است نرگس فتّان دوست

گر به علاج دلم ، آمده‌ای ای طبیب !
درد دلم را بجوی ، چاره ز درمان دوست

شیخ بر ایمان من ، طعنه اگر زد ، چه باک ؟
کافرِ شیخیم ما ، لیک مسلمان دوست

ذره‌صفت تا به چرخ ، رقص‌کنان می‌روم
گر دهدم پرتوی ، مهر درخشان دوست

در ره عشقش دلا ! پای مَنِه جز به صدق
جادوی بابل بَرَد دست ز دستان دوست

خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند ،
شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : پنجشنبه 1395/09/11 + 10:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ایا صیّاد ! رحمی کن ؛ مرنجان نیم‌جانم را
بِکَن بال و پرم ، امّا مسوزان استخوانم را

اگر قصد شکارم داشتی ، اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو ، مسوزان آشیانم را

به گردن‌بسته‌ای چون رشته‌ی بر پای زنجیرم
مروّت کن ؛ اجازت ده که بگشایم زبانم را

به پیرامون گُل از بس خَلیده خار در پایم ،
شده خونین به هر جای چمن بینی نشانم را

در این کنج قفس دور از گلستان سوختم ، مُردم
خبر کن ای صبا ! از حال زارم ، باغبانم را

ز تنهایی دلم خون شد ؛ - خدا را - محرم رازی
که بنویسم به سوی دوستانم ، داستانم را

من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد شبانم را

اسیرم ساخت در دست قضا و پنجه‌ی دشمن
دچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : یکشنبه 1395/09/7 + 01:53 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا مرا عشق تو ای خسرو خوبان !‌ به سر است ،
پند هفتاد و دو ملت به برم بی‌اثر است

نه من اندر طلبت بر درِ دیر و حرمم
هر که جویای جمال تو بُود ، دربدر است

می‌نماید که تو از خیل پری‌زادانی
کی به این دلبری و حسن و لطافت بشر است ؟

واعظ از عشقِ رُخت ، منع منِ زار کند
گرچه پندش پدرانه‌ست ، ولی بی‌اثر است

دل مبندید به اوضاع جهان هیچ ، که من
آزمودم ؛ همه اوضاع جهان بی‌ثمر است

عاشق کوی تو از تیغ نگرداند روی ؛
تیغ ابروی تو را جان صبوحی سپر است ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : یکشنبه 1395/09/7 + 01:52 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نیست او را سر مویی سر سودایی ما
کار شد سخت ، مگر بخت کند یاری ما

تا به آهوی ختن ، نسبت چشمت دادند
شهره گردید به هر شهر ، خطا کاری ما

گر بدادیم بهای دهنت ، نقدِ روان
سود بردیم که شد هیچ خریداری ما

همه شب تا به سحر ، از غم رویت شادیم
به امیدی که بیایی تو به غمخواری ما

چند آزار دل ما دهی ، ای راحتِ جان ؟!
راحت جان مگرت هست دل‌آزاری ما ؟

تو که چون سرو ، ز آسیبِ خزان آزادی
چه غمی باشدت از حال گرفتاری ما ؟

چشم فتّان تو را دوش بدیدم در خواب ؛
ای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : یکشنبه 1395/09/7 + 10:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - شعروگرافی 3
چاپ این صفحه




════════════════
ستاره‌ی سحری بود عشق بی‌ثمرم ؛
میان جمع درخشید ، لیک تنها مُرد ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : سه شنبه 1395/08/25 + 10:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه




════════════════
ای که خورشید شدی ، روی نهادی به گریز !
جر سوی مشرقِ برگشت ، فرار تو نبود ...

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : یکشنبه 1395/08/23 + 12:46 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه




════════════════
ز غم گداختم و اشک گرم ، سردم کرد ؛
ز من بترس که پولاد آبدیده منم

═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : یکشنبه 1395/08/23 + 12:43 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سیمین بهبهانی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چشم و روی او با هم سازگار و من حیران
 کاین سپیدی بخت است ، آن سیاهیِ جادوست ؟!

────────────────
حالم ای چشمه‌ی جوشنده ! به شب می‌دانی
که خود از سنگ سیه بستر و بالین داری

────────────────
تو که خود عاشق و دیوانه‌ی یار دگری
کی خبر از دل دیوانه‌ی سیمین داری ؟

────────────────
با آنهمه دلداده ، دلش بسته‌ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه‌پسندش

────────────────
خیال او چو درآمد به کلبه‌ام شب تار
زبان شکر گشودم ز بخت روشن خویش

────────────────
خورشید بهمنی تو و لطفت مدام نیست
اما خوشم به مرحمت گاه گاه تو

────────────────
عاقل که منعم می‌کند زین شیوه‌ی دیوانگی ،
گر گویمش وصفی از او ، ترسم که مجنونش کنم !

────────────────
دل همچو پرستویی ، هر دم به دیاری شد
آخر چه شدش حاصل ، زین دربه‌دری عمری ؟
────────────────
از گفتگوی خلق مخور غم ، که گاهگاه
ابر سیه به چهره‌ی مهتاب می‌دود

────────────────
ای که چون صدف ما را در کنار پروردی
با گهرفروشانم ، از چه آشنا کردی ؟
═══════ * ═══════
❖ #سیمین_بهبهانی

مورخ : یکشنبه 1395/08/23 + 12:02 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام