تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سهراب سپهری - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه




════════════════
آفتابی یکدست
سارها آمده‌اند
تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند

من اناری را می‌کنم دانه ، به دل می‌گویم :
خوب بود این مردم ، دانه‌های دلشان پیدا بود
می‌پرد در چشمم آب انار ؛ اشک می‌ریزم ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : دوشنبه 1395/07/5 + 09:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه




════════════════
هنگام کودکی
در انحنای سقف ایوان‌ها ،
درون شیشه‌های رنگی پنجره‌ها ،
میان لک‌های دیوارها ،
هرجا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود ،
شبیه این گل کاشی را دیدم
و هر بار رفتم بچینم ،
رویایم پرپر شد ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : دوشنبه 1395/07/5 + 09:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - چهار پاره‌ها 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دیرگاهیست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرحِ لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیک پاهایم در قیرِ شب است

رخنه‌ای نیست در این تاریكی ؛
در و دیوار به هم پیوسته
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقشِ وهمی‌ست ز بندی رَسته

نَفَس آدم‌ها
سر به سر افسرده‌ست
روزگاریست در این گوشه‌ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده‌ست

دست جادویی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌كنم هرچه تلاش ،
او به من می‌خندد

نقش‌هایی كه كشیدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح‌هایی كه فكندم در شب ،
روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهیست كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی ؛
دست‌ها ، پاها در قیر شب است ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : دوشنبه 1395/07/5 + 08:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - چهار پاره‌ها 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آفتاب است و بیابان چه فراخ !
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غُرابان ، دیگر
بسته هر بانگی از این وادی ، رخت

در پس پرده‌‌ای از گرد و غبار
نقطه‌‌ای لرزد از دور سیاه ؛
چشم اگر پیش رود ، می‌بیند
آدمی هست كه می‌پوید راه

تنش از خستگی افتاده ز كار
بر سر و رویش ، بنْشسته غبار
شده از تشنگی‌اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار

هر قدم پیش رود ، پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندكی راه چو می‌پیماید
می‌كند فكر كه می‌بیند خواب ...

────────────────
قصه‌ام دیگر زنگار گرفت ؛
با نفس‌های شبم پیوندی‌ست
پرتوی لغزد اگر بر لب او ،
گویدم دل : هوس لبخندی‌ست

خیره چشمانش با من گوید :
كو چراغی كه فروزد دل ما ؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت :
آتشی كو كه بسوزد دل ما ؟

خشت می‌افتد از این دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی كلنگ ،
سیل اگر آمد ، آسانش برد

بادِ نمناکِ زمان می‌گذرد ،
رنگ می‌ریزد از پیكر ما
خانه را نقش فساد است به سقف ،
سرنگون خواهد شد بر سر ما

گاه می‌لرزد باروی سكوت ؛
غول‌ها سر به زمین می‌سایند
پای در پیشِ مبادا بنهید ،
چشم‌ها در رهِ شب می‌پایند !

تكیه‌گاهم اگر امشب لرزید ،
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس‌های شبم پیوندی‌ست ؛
قصه‌ام دیگر زنگار گرفت ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : شنبه 1395/07/3 + 09:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - چهار پاره‌ها 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در شب تردید من ، برگ نگاه !
می‌روی با موج خاموشی كجا ؟
ریشه‌ام از هوشیاری خورده آب ؛
من كجا ، خاک فراموشی كجا

دور بود از سبزه‌زارِ رنگ‌ها
زورقِ بستر ، فراز موج خواب
پرتوی آیینه را لبریز كرد ؛
طرح من آلوده شد با آفتاب

اندُهی خم شد فراز شطّ نور ؛
چشم من در آب می‌بیند مرا
سایه‌ی ترسی به ره لغزید و رفت
جویباری خواب می‌بیند مرا

در نسیمِ لغزشی رفتم به راه ،
راه ، نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لب‌ها ره نیافت ؛
ریگِ باد آورده‌ای را باد برد ...

────────────────
دود می‌خیزد ز خلوتگاه من‌
كس خبر كِی یابد از ویرانه‌ام ؟
با درونِ سوخته دارم سخن‌
كی به پایان می‌رسد افسانه‌ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افكندم در آب ‌،
لیک از ژرفای دریا بی‌خبر

بر تنِ دیوارها طرحِ شكست‌
كس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می‌دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید

تا بدین منزل نهادم پای را
از دَرای كاروان بُگْسسته‌ام‌
گرچه می‌سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته‌ام‌

تیرگی پا می‌كشد از بام‌ها ؛
صبح می‌خندد به راه شهر من‌
دود می‌خیزد هنوز از خلوتم‌
با درون سوخته دارم سخن‌ ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : شنبه 1395/07/3 + 09:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - چهار پاره‌ها 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باغ باران خورده می‌نوشید نور
لرزشی در سبزه‌های تر دوید ؛
او به باغ آمد ، درونش تابناک ،
سایه‌اش در زیر و بم‌ها ناپدید

شاخه خم می‌شد به راهش مست‌بار
او فراتر از جهانِ برگ و بَر
باغ ، سرشار از تراوش‌های سبز
او ، درونش سبزتر ، سرشارتر

در سر راهش درختی جان گرفت
میوه‌اش همزاد همرنگِ هراس
پرتوی افتاد در پنهانِ او ؛
دیده بود آن را به خوابی ناشناس

در جنونِ چیدن از خود دور شد
دست او لرزید ، ترسید از درخت
شور چیدن ، ترس را از ریشه كند ؛
دست آمد ، میوه را چید از درخت ...

────────────────
می‌تراوید آفتاب از بوته‌ها
دیدمش در دشت‌های نَم‌زده
مستِ اندوهِ تماشا ، یارِ باد ،
مویش افشان ، گونه‌اش شبنم زده

لاله‌ای دیدیم - لبخندی به دشت -
پرتوی در آب روشن ریخته
او صدا را در شیار باد ریخت :
"جلوه‌اش با بوی خاک آمیخته"

رود ، تابان بود و او موج صدا :
"خیره شد چشمان ما در رودِ وهم"
پرده روشن بود ، او تاریک خواند :
"طرح‌ها در دست دارد دودِ وهم"

چشم من بر پیکرش افتاد ، گفت :
"آفت پژمردگی نزدیک او"
دشت ؛ دریای تپش ، آهنگ ، نور
سایه می‌زد خنده‌ی تاریک او

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : شنبه 1395/07/3 + 09:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 21
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
اهل كاشانم
روزگارم بد نیست

تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستانی ، بهتر از آب روان

و خدایی كه در این نزدیكی‌ست :
لای این شب‌بوها ، پای آن كاج بلند
روی آگاهیِ آب ، روی قانون گیاه

من مسلمانم ؛
قبله‌ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه ، مُهرم نور
دشت ، سجاده‌ی من
من وضو با تپشِ پنجره‌ها می‌گیرم
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست ؛
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می‌خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سرِ گلدسته‌ی سرو
من نمازم را ، پی "تكبیرة الاحرام" علف می‌خوانم ،
پی "قد قامت" موج

كعبه‌ام بر لب آب ،
كعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست
كعبه‌ام مثل نسیم ، می‌رود باغ به باغ ، می‌رود شهر به شهر
"حجر الاسود" من ، روشنی باغچه است

اهل كاشانم
پیشه‌ام نقاشی است ؛
گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ ، می‌فروشم به شما
تا به آوازِ شقایق كه در آن زندانی‌ست ،
دلِ تنهایی‌تان تازه شود
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می‌دانم
خوب می‌دانم ، حوض نقاشی من بی‌ماهی‌ست

اهل كاشانم
نَسَبَم شاید برسد
به گیاهی در هند ، به سفالینه‌ای از خاکِ "سیَلْک"

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها ، پشت دو برف ،
پدرم پشت دو خوابیدنِ در مهتابی ،
پدرم پشت زمان‌ها مرده‌ست
پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،
مادرم بی‌خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد ، پاسبان‌ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند مَن خربزه می‌خواهی ؟
من از او پرسیدم : دلِ خوش ، سیری چند ؟

پدرم نقاشی می‌كرد
تار هم می‌ساخت ، تار هم می‌زد
خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرفِ سایه‌ی دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ،
باغ ما نقطه‌ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید ، قوسی از دایره‌ی سبز سعادت بود ...

... من به مهمانی دنیا رفتم ؛
من به دشت اندوه ،
من به باغ عرفان ،
من به ایوانِ چراغانیِ دانش رفتم

رفتم از پله‌ی مذهب بالا
تا ته كوچه‌ی شک ،
تا هوای خنکِ استغنا ،
تا شب خیسِ محبت رفتم
من به دیدار كسی رفتم در آن سرِ عشق ...

... چیزها دیدم در روی زمین :
كودكی دیدم ، ماه را بو می‌كرد
قفسی بی در دیدم كه در آن ، روشنی پرپر می‌زد
نردبانی كه از آن ، عشق می‌رفت به بام ملكوت
من زنی را دیدم ، نور در هاوَن می‌كوبید
ظهر در سفره‌ی آنان نان بود ، سبزی بود ، دوریِ شبنم بود ، كاسه‌ی داغ محبت بود

من گدایی دیدم ، در به در می‌رفت آواز چكاوک می‌خواست
و سپوری كه به یک پوسته‌ی خربزه می‌برد نماز
بره‌ای را دیدم ، بادبادک می‌خورد
من الاغی دیدم ، یونجه را می‌فهمید
در چراگاهِ "نصیحت" ، گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می‌گفت : "شما"
من كتابی دیدم ، واژه‌هایش همه از جنس بلور
كاغذی دیدم ، از جنس بهار
موزه‌ای دیدم ، دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سرِ بالینِ فقیهی نومید ، كوزه‌ای دیدم لبریزِ سوال

قاطری دیدم بارش "انشا"
اُشْتُری دیدم بارش سبد خالیِ "پند و امثال"

من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد
من قطاری دیدم ، فِقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت
من قطاری دیدم ، كه سیاست می‌برد ( و چه خالی می‌رفت )
من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد
و هواپیمایی ، كه در آن اوجِ هزاران پایی ،
خاک از شیشه‌ی آن پیدا بود :
كاكل پوپک ،
خال‌های پَرِ پروانه ،
عكس غوكی در حوض
و عبور مگس از كوچه‌ی تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک ، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید
و بلوغ خورشید ...

ادامه‌ی شعر

مورخ : جمعه 1395/07/2 + 11:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 20
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دنگ ... ، دنگ ...
ساعتِ گیجِ زمان در شب عمر
می‌زند پی در پی زنگ
زهرِ این فکر که این دم ، گذر است
می‌شود نقش به دیوارِ رگِ هستیِ من
لحظه‌ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده‌ست
لیک چون باید این دم گذرد ،
پس اگر می‌گریم ،
گریه‌ام بی‌ثمر است
و اگر می‌خندم ،
خنده‌ام بیهوده‌ست ...


دنگ ... ، دنگ ...
لحظه‌ها می‌گذرد
آنچه بگذشت ، نمی‌آید باز
قصه‌ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی‌پاسخ
بر لبِ سردِ زمان ماسیده‌ست ...

تند برمی‌خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن ، همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم ،
آنچه می‌ماند از این جهد به جای :
خنده‌ی لحظه‌ی پنهان شده از چشمانم
وآنچه بر پیکر او می‌ماند :
نقش انگشتانم

دنگ ...
فرصتی از کف رفت
قصه‌ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام ،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،
وارهانیده از اندیشه‌ی من ، رشته‌ی حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال ...

می‌رود نقش پی نقش دگر ،
رنگ می‌لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می‌زند پی در پی زنگ ؛
دنگ ... ، دنگ ... ، دنگ ...

────────────────
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش

طرحی از ویرانه‌های دور
گر به گوش آید صدای خشک ‌؛
استخوانِ مرده می‌لغزد درون گور

دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی‌نصیب از نور

خواب ، دربان را به راهی برد
بی‌صدا آمد كسی از در ،
در سیاهی آتشی افروخت
بی‌خبر اما
كه نگاهی در تماشا سوخت‌

گرچه می‌دانم كه چشمی راه دارد با فسونِ شب ‌،
لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش ‌:
آتشی روشن درون شب‌ ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : جمعه 1395/07/2 + 11:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4