ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سهراب سپهری - اشعار نو 19
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
می‌خروشد دریا
هیچكس نیست به ساحل پیدا
لكه‌ای نیست به دریا تاریک
كه شود قایق
اگر آید نزدیک ...

مانده بر ساحل ،
قایقی ریخته شب بر سر او ،
پیكرش را ز رهی ناروشن
برده در تلخیِ ادراک فرو
هیچكس نیست كه آید از راه
و به آب افكنَدش
و در این وقت كه هر كوهه‌ی آب
حرف با گوش نهان می‌زندش ،
موجی آشفته فرا می‌رسد از راه كه گوید با ما
قصه‌‌ی یک شب طوفانی را

رفته بود آن شب ، ماهی‌گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی در خواب

صبح آن شب ، كه به دریا موجی
تن نمی‌كوفت به موجی دیگر ،
چشم ماهی‌گیران دید
قایقی را به رهِ آب كه داشت
بر لب از حادثه‌ی تلخِ شبِ پیشِ خبر

پس كشاندند سوی ساحل خواب‌آلودش
به همان جای كه هست
در همین لحظه‌ی غمناک بجا
و به نزدیكی او ،
می‌خروشد دریا
وز ره دور فرا می‌رسد آن موج كه می‌گوید باز
از شب طوفانی ،
داستانی نه دراز ...

────────────────
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر كه : زندگی
رنگِ خیال بر رخِ تصویرِ خواب بود

دل را به رنجِ هجر سپردم ، ولی چه سود ؟
پایان شام شكوه‌ام ،
صبح عتاب بود

چشمم نخورد آب از این عمرِ پُرشكست :
این خانه را تمامیِ پی ، روی آب بود

پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نكوبیده‌ام به راه
لیكن كسی ، ز راه مددكاری ،
دستم اگر گرفت ، فریب سراب بود

خوبِ زمانه رنگ دوامی به خود ندید ؛
كُندی نهفته داشت شبِ رنجِ من به دل ،
اما به كارِ روزِ نشاطم شتاب بود

آبادی‌ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور در دلم افسرد ، كز نخست
تصویر جغد ، زیبِ تنِ این خراب بود ...

────────────────
شب سردیست ، وَ من افسرده
راه دوریست ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می‌کنم تنها ، از جاده عبور ؛
دور ماندند ز من آدم‌ها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم‌ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی‌خبر آمد تا با دل من
قصه‌ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای ! این شب چقدَر تاریک است !

خنده‌ای کو که به دل انگیزم ؟
صخره‌ای کو که بدان آویزم ؟
قطره‌ای کو که به دریا ریزم ؟

مثل این است که شب نمناک است !
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : جمعه 1395/07/2 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
حرف‌ها دارم
با تو ای مرغی كه می‌خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می‌گشایی !

چه تو را دردیست
كز نهانِ خلوتِ خود می‌زنی آوا
و نشاط زندگی را از كف من می‌ربایی ؟

در كجا هستی نهان ای مرغ ؟!
زیر تور سبزه‌های تر
یا درون شاخه‌های شوق ؟
می‌پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا كه می‌شویی كنار چشمه‌ی ادراک ، بال و پر ؟

هر كجا هستی ، بگو با من
روی جاده ، نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو !
رعد دیگر پا نمی‌كوبد به بام ابر
مارِ برق از لانه‌اش بیرون نمی‌آید
و نمی‌غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا

روز خاموش است ، آرام است
از چه دیگر می‌كنی پروا ؟

────────────────
شب را نوشیده‌ام
و بر این شاخه‌های شكسته می‌گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تب‌دار سرگردان !
مرا با رنجِ بودن تنها گذار
مگذار خوابِ وجودم را پرپر كنم
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی‌تار و پود رویاها بیاویزم
سپیدی‌های فریب ،
روی ستون‌های بی‌سایه رجز می‌خوانند
طلسم شكسته‌ی خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته

او را بگو ،
تپش جهنمی مست !
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده‌ام
نوشیده‌ام كه پیوسته بی‌آرامم
جهنم سرگردان !
مرا تنها گذار ...

────────────────
... امشب
باد و باران هر دو می‌كوبند ؛
باد خواهد بركنَد از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ ، نقشی را فرو شوید
هر دو می‌كوشند ، می‌خروشند

لیک سنگ ، بی‌محابا در ستیغِ كوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین
سال‌ها آن را نفرسوده‌ست
كوشش هر چیز ، بیهوده‌ست

كوه اگر بر خویشتن پیچد،
سنگ ، برجا همچنان خونسرد می‌ماند
و نمی‌فرساید آن نقشی كه رویش كَند در یک فرصت باریک ،
یک نفر كز صخره‌های كوه بالا رفت ،
در شبی تاریک ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : پنجشنبه 1395/07/1 + 12:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در این اتاق تهی‌پیكر ،
انسان مه‌آلود !
نگاهت به حلقه‌ی كدام در آویخته ؟

درها بسته
و كلیدشان در تاریكی دور شد
نسیم از دیوارها می‌تراود ؛
گل‌های قالی می‌لرزد
بارانِ ستاره ، اتاقت را پر كرد
و تو در تاریكی گم شده‌ای
انسان مه‌آلود !

پاهای صندلی كهنه‌ات در پاشویه فرو رفته
درخت بید از خاک بسترت روییده
و خود را در حوض كاشی می‌جوید
تصویری به شاخه‌ی بید آویخته :
كودكی كه چشمانش خاموشی تو را دارد ،
گوئی تو را می‌نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی ،
گوئی مرا می‌نگری
انسان مه‌آلود !

تو را در همه‌ی شب‌های تنهایی
توی همه‌ی شیشه‌ها دیده‌ام
مادر مرا می‌ترساند :
لولو پشت شیشه‌هاست !
و من توی شیشه‌ها تو را می‌دیدم
لولوی سرگردان !
پیش آ ،
بیا در سایه‌هامان بخزیم
درها بسته
و كلیدشان در تاریكی دور شد
بگذار پنجره را به رویت بگشایم

انسان مه‌آلود از روی حوض كاشی گذشت
و گریان سویم پرید
شیشه‌ی پنجره شكست و فرو ریخت ؛
لولوی شیشه‌ها ،
شیشه‌ی عمرش شكسته بود ...

────────────────
ریشه‌ی روشنی پوسید و فروریخت
و صدا در جاده‌ی بی‌طرحِ فضا می‌رفت
از مرزی گذشته بود ،
در پی مرز گمشده می‌گشت
کوهی سنگین نگاهش را برید
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آویخت :
پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده
و کوه از خوابی سنگین پر بود
خوابش طرحی رهاشده داشت
صدا زمزمه‌ی بیگانگی را بویید ،
برگشت ،
فضا را از خود گذر داد
و در کرانه‌ی نادیدنی شب بر زمین افتاد ...

ادامه‌ی شعر

مورخ : پنجشنبه 1395/07/1 + 12:44 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
میان این سنگ و آفتاب ، پژمردگی افسانه شد
درخت ، نقشی در ابدیت ریخت

انگشتانم ، بُرنده‌ترین خار را می‌نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می‌زند
- این تو بودی که هر وزشی ،
هدیه‌ای ناشناس به دامنت می‌ریخت ؟
- و اینک هر هدیه ابدیتی است
- این تو بودی که طرح عطش را
بر سنگِ نهفته‌ترین چشمه کشیدی ؟
- و اینک چشمه‌ی نزدیک ، نقش عطش در خود می‌شکند
- گفتی نهال از طوفان می‌هراسد
- و اینک ببالید نورسته‌ترین نهالان !
که تهاجم بر باد رفت ...

────────────────
نوری به زمین فرود آمد ؛
دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم
از کجا آمده بود ؟
به کجا می‌رفت ؟
تنها دو جاپا دیده می‌شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

ناگهان جاپاها به راه افتادند
روشنی همراهشان می‌خزید
جاپاها گم شدند ،
خود را از روبرو تماشا کردم :
گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده‌ی خود به راه افتادم
صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم ،
شاید از بیابانی می‌گذشتم
انتظاری گمشده با من بود

ادامه‌ی شعر

مورخ : پنجشنبه 1395/07/1 + 11:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تهی بود و نسیمی‌
سیاهی بود و ستاره‌ای
هستی بود و زمزمه‌ای‌
لب بود و نیایشی‌
"من" بود و "تو"یی‌ ؛
نماز و محرابی‌ ...

────────────────
اینجاست ؛ آیید ، پنجره بگشایید ،
ای من و دگر من‌ها : صد پرتوِ من در آب‌ !

مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ ‌، اندیشه‌ی من ، جاده‌ی مرگ‌
آنجا نیلوفرهاست‌ ، به بهشت ‌، به خدا درهاست‌
اینجا ایوان ، خاموشیِ هوش ، پرواز روان‌

... من "صخره – من"ام‌ ، تو "شاخه – تو"یی
این بام گِلی ، آری ! این بام گلی ، خاک است و من و پندار
و چه بود این لكه‌ی رنگ ، این دود سبک ؟
پروانه گذشت ؟ افسانه دمید ؟
نِی ، این لكه‌ی رنگ ، این دود سبک ، پروانه نبود ؛ من بودم و تو
افسانه نبود ، ما بود و شما ...

────────────────
پنجره را به پهنای جهان می‌گشایم ؛
جاده تهیست ، درخت گرانبارِ شب است
ساقه نمی‌لرزد ، آب از رفتن خسته‌ست ؛
تو نیستی ، نوسان نیست
تو نیستی ، و تپیدن گردابی‌ست
تو نیستی ، و غریوِ رودها گویا نیست ، و دره‌ها ناخواناست ...

می‌آیی ؛ شب از چهره‌ها برمی‌خیزد ، راز از هستی می‌پرد
می‌روی ؛ چمن تاریک می‌شود ، جوشش چشمه می‌شكند
چشمانت را می‌بندی ؛ ابهام به علف می‌پیچد
می‌گذری ، و آیینه نفس می‌كشد

جاده تهیست ؛
تو باز نخواهی گشت ، و چشمم به راه تو نیست
پگاه ، دروگران از جاده‌ی روبرو سرمی‌رسند ؛
رسیدگی خوشه‌هایم را به رویا دیده‌اند ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : چهارشنبه 1395/06/31 + 10:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 14
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دریچه‌ی باز قفس بر تازگیِ باغ‌ها سرانگیز است
اما ، بال از جنبش رسته‌ست
وسوسه‌ی چمن‌ها بیهوده‌ست
میان پرنده و پرواز ، فراموشیِ بال و پر است

در چشم پرنده قطره‌ی بینایی است ؛
ساقه به بالا می‌رود ، میوه فرو می‌افتد ، دگرگونی غمناک است
نور ، آلودگی است
نوسان ، آلودگی است
رفتن ، آلودگی

پرنده در خوابِ بال و پرش تنها مانده‌ست
چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند
سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است
سرشاری‌اش ، قفس را می‌لرزاند
نسیم ، هوا را می‌شکافد ؛ دریچه‌ی قفس ، بی‌تاب است ...

────────────────
ای کرانه‌ی ما ! خنده‌ی گلی در خواب ، دستِ پارو‌ زن ما را بسته‌ست
در پی صبحی بی‌خورشیدیم ، با هجوم گل‌ها چه کنیم ؟
جویای شبانه‌ی نابیم ، با شبیخون روزن‌ها چه کنیم ؟

آن سوی باغ ، دست ما به میوه‌ی بالا نرسید
وزیدیم و دریچه به آیینه گشود
به درون شدیم و شبستان ما را نشناخت
به خاک افتادیم و چهره‌ی "ما" نقش "او" به زمین نهاد

تاریکی محراب ، آکنده‌ی ماست
سقف از ما لبریز ، دیوار از ما ، ایوان از ما
از لبخند تا سردی سنگ ؛ خاموشیِ غم
از کودکی ما تا این نسیم ؛ شکوفه - باران فریب

برگردیم که میان ما و گلبرگ ، گرداب شکفتن است
موج برون به صخره‌ی ما نمی‌رسد

ما جدا افتاده‌ایم و ستاره‌ی همدردی از شب هستی سرمی‌زند
ما می‌رویم و آیا در پی ما ، یادی از درها خواهد گذشت ؟
ما می‌گذریم و آیا غمی بر جای ما ، در سایه‌ها خواهد نشست ؟

برویم از سایه‌ی نی ، شاید جایی ، ساقه‌ی آخرین ،
گل برتر را در سبد ما افکند ...

────────────────
برخیزیم و دعا کنیم :
لب ما ، شیار عطر خاموشی باد !

نزدیک ما شب بی‌دردیست ؛ دوری کنیم
کنار ما ریشه‌ی بی‌شوریست ؛ برکَنیم
و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش درآییم
آتش را بشویم ، نی‌زارِ همهمه را خاکستر کنیم
قطره را بشوییم ، دریا را در نوسان آییم
و این نسیم ؛ بوزیم ، و جاودان بوزیم
و این گودال ، فرود آییم ، و بی‌پروا فرود آییم

بر خود خیمه زنیم ؛ سایبان آرامش ما ، ماییم
ما وزش صخره‌ایم ، ما صخره‌ی وزنده‌ایم
ما شب گامیم ، ما گام شبانه‌ایم
پروازیم ، و چشم به راه پرنده‌ایم
تراوش آبیم و در انتظار سبوییم

در میوه‌ی چینی بی‌گاه ،
رویا را نارس چیدند ، و تردید از رسیدگی پوسید

بیایید از شوره‌زارِ خوب و بد برویم
چون جویبار ، آیینه‌ی روان باشیم ؛
به درخت ، درخت را پاسخ دهیم
برویم ، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : چهارشنبه 1395/06/31 + 10:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 13
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در جوی زمان ، در خواب تماشای تو می‌رویم
سیمای روان ، با شبنمِ افشان تو می‌شویم
پرهایم ؟ پرپر شده‌ام
چشم نویدم ، به نگاهی تَر شده‌ام
این سو نه ، آن سویم
و در آن سوی نگاه ، چیزی را می‌بینم ، چیزی را می‌جویم
سنگی می‌شکنم ، رازی با نقش تو می‌گویم

برگ افتاد ، نوشم باد ؛ من زنده به اندوهم
ابری رفت ، من کوهم ؛ می‌پایم ، من بادم ؛ می‌پویم
در دشت دگر ، گل افسوسی چو بروید ، می‌آیم ، می‌بویم ...

────────────────
سرچشمه‌ی رویش‌هایی ، دریایی ، پایان تماشایی
تو تراویدی ؛ باغ جهان تَر شد ، دیگر شد

صبحی سر زد ، مرغی پر زد ، یک شاخه شكست ؛ خاموشی هست‌
خوابم بربود ، خوابی دیدم‌ : تابش آبی در خواب ، لرزش برگی در آب‌
این‌سو تاریكی مرگ ، آن‌سو زیبایی برگ‌ ؛
این‌ها چه‌ ، آن‌ها چیست‌ ؟ انبوه زمان‌ها چیست ؟
این می‌شكفد ، ترس تماشا دارد
آن می‌گذرد ، وحشت دریا دارد

پرتو محرابی ، می‌تابی
من هیچم‌ ؛ پیچکِ خوابی ، بر نرده‌ی اندوه تو می‌پیچم‌
تاریكی پروازی ‌، رویای بی آغازی ،
بی موجی ، بی رنگی ، دریای هم‌آهنگی !

────────────────
بر آبی چین افتاد ، سیبی به زمین افتاد
گامی ماند ، زنجِره خواند
همهمه‌ای ؛ خندیدند
بزمی بود ، برچیدند

خوابی از چشمی بالا رفت
این رهرو تنها رفت ، بی "ما" رفت
رشته گسست ؛ من پیچم ، من تابم
کوزه شکست ؛ من آبم
این سنگ ، پیوندش با من کو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من کو ؟
نقشی پیدا ، آیینه کجا ؟
این لبخند ، لب‌ها کو ؟ موج آمد ، دریا کو ؟

می‌بویم ، بو آمد
از هر سو ، های آمد ، هو آمد
من رفتم ، "او" آمد ، "او" آمد ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : چهارشنبه 1395/06/31 + 09:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 12
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آنی بود ؛ درها وا شده بود
برگی نه ، شاخی نه ، باغ فنا پیدا شده بود

مرغان مکان خاموش ، این خاموش ، آن خاموش ؛ خاموشی گویا شده بود
آن پهنه چه بود ؟ با میشی ، گرگی همپا شده بود

من رفته ، او رفته ؛ ما ، بی ما شده بود ؛ زیبایی ، تنها شده بود ...

────────────────
... در كف‌ها كاسه‌ی زیبایی ، بر لب‌ها تلخیِ دانایی
شهر تو در جای دگر ؛ ره می‌بر با پای دگر

- آمده‌ام ، آمده‌ام ، پنجره‌ها می‌شكفند
كوچه فرو رفته به بی‌سویی ، بی‌هایی ، بی‌هویی
- شهر تو نِی ، شهر تو نِی ،
در وزش خاموشی ، سیماها در دود فراموشی
شهر تو را نام دگر ؛ خسته نِه‌ای ، گام دگر

- آمده‌ام ، آمده‌ام ، درها رهگذرِ بادِ عدم
خانه ز خود وارسته ، جام "دو"یی بشكسته ،
سایه‌ی "یک" روی زمین ، روی زمان
- شهر تو نِی این و نه آن ؛
شهر تو گم تا نشود ، پیدا نشود ...

────────────────
از خانه به در ، از کوچه برون ، تنهایی ما سوی خدا می‌رفت
در جاده ، درختان سبز ، گل‌ها وا ، شیطان نگران ؛ اندیشه رها می‌رفت

خار آمد ، و بیابان ، و سراب
کوه آمد و خواب
آوازِ پَری ؛ مرغی به هوا می‌رفت ؟
- نِی ، همزاد گیاهی بود ، از پیش گیا می‌رفت
شب می‌شد و روز
جایی ، شیطان نگران ؛ تنهایی ما می‌رفت ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : سه شنبه 1395/06/30 + 12:41 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4