ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سهراب سپهری - اشعار نو 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بازآمدم از چشمه‌ی خواب ، كوزه‌ی تَر در دستم‌
مرغانی می‌خواندند ، نیلوفر وا می‌شد
كوزه‌ی تر بشكستم‌ ، در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم‌ ...

────────────────
دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ،
هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزنِ نور ، شب ما را بکند روزن روزن

ما بی‌تاب ، و نیایش بی‌رنگ
از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد درخورْد نیوشیدنِ تو

ما هسته‌ی پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم ،
باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم

ما جنگل انبوهِ دگرگونی
از آتشِ همرنگی صد اخگر برگیر ، بر هم تاب ، بر هم پیچ ،
شلاقی کن ، و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما ، در ما ، جنگل یک‌رنگی به در آرَد سر

چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت
نم زن بر چهره‌ی ما
باشد که شکوفا گردد زنبقِ چشم ،
و شود سیراب از تابش تو ، و فرو افتد

بینایی ره گم کرد
یاری کن ، و گره زن نگهِ ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما ، همه تو

ما چنگیم ؛ هر تار از ما دردی ، سودایی
زخمه کن از آرامشِ نامیرا ، ما را بنواز
باشد که تهی گردیم ، آکنده شویم از والا "نُتِ" خاموشی

آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش
خود را در ما بفکن
باشد که فرا گیرد هستی ما را ، و دگر نقشی ننشیند در ما

ادامه مطلب

مورخ : سه شنبه 1395/06/30 + 01:37 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 10
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
می‌رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه !
راهی بود از ما تا گُلِ هیچ
مرگی در دامنه‌ها ، ابری سرِ كوه ، مرغان لبِ زیست
می‌خواندیم : "بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به كران ، و صدایی به كویر"

می‌رفتیم ، خاک از ما می‌ترسید ، و زمان بر سر ما می‌بارید
خندیدیم ؛ ورطه پرید از خواب ، و نهان‌ها آوایی افشاندند
ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه
بنشستیم ، تو چشمت پُرِ دور ، من دستم پُرِ تنهایی ، و زمین‌ها پُرِ خواب
خوابیدیم ؛ می‌گویند : دستی در خوابی گل می‌چید

────────────────
سایه شدم ، و صدا كردم :
كو مرزِ پریدن‌ها ، دیدن‌ها ؟ كو اوجِ "نه من" ، دره‌ی "او" ؟
و ندا آمد : لب‌بسته بپو

مرغی رفت ، تنها بود ، پُر شد جامِ شگفت
و ندا آمد : بر تو گوارا باد ، تنهاییِ تنها باد !

دستم در كوهِ سَحر "او" می‌چید ، "او" می‌چید
و ندا آمد : و هجومی از خورشید

از صخره شدم بالا ؛ در هر گام ، دنیایی تنهاتر ، زیباتر
و ندا آمد : بالاتر ، بالاتر !

آوازی از رهِ دور ؛ جنگل‌ها می‌خوانند ؟
و ندا آمد : خلوت‌ها می‌آیند

و شیاری ز هراس
و ندا آمد : یادی بود ، پیدا شد ، پهنه چه زیبا شد ... !

────────────────
نی‌ها ، همهمه‌شان می‌آید
مرغان ، زمزمه‌شان می‌آید
در ، باز و نگه ، كم
و پیامی رفته به بی‌سوییِ دشت‌

گاوی زیر صنوبرها ،
ابدیت روی چَپَرها
از بن هر برگی ، وهمی آویزان
و كلامی نی ‌،
نامی نی

پایین ‌، جاده‌ی بی‌رنگی
بالا ، خورشیدِ هم‌آهنگی ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : سه شنبه 1395/06/30 + 11:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
"خانه‌ی دوست كجاست ؟" ؛ در فَلَق بود كه پرسید سوار
آسمان مكثی كرد
رهگذر ، شاخه‌ی نوری كه به لب داشت ، به تاریكیِ شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

"نرسیده به درخت ،
كوچه‌باغی‌ست كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی‌ست ؛
می‌روی تا تهِ آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در می‌آرد ،
پس به سمتِ گلِ تنهایی می‌پیچی ،
دو قدم مانده به گُل ،
پای فواره‌ی جاویدِ اساطیرِ زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد
در صمیمیّت سیالِ فضا ، خش‌خشی می‌شنوی :
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه‌ی نور
و از او می‌پرسی
خانه‌ی دوست كجاست ..."

────────────────
قایقی خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب ؛
دور خواهم شد از این خاک غریب
كه در آن هیچكسی نیست كه در بیشه‌ی عشق ،
قهرمانان را بیدار كند

قایق از تور ، تهی
و دل از آرزوی مروارید ،
همچنان خواهم راند
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی كه سر از آب به در می‌آرند
و در آن تابشِ تنهاییِ ماهی‌گیران ،
می‌فشانند فسون از سرِ گیسوهاشان -

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند :
"دور باید شد ، دور
مرد آن شهر ، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاریِ یک خوشه‌ی انگور نبود
هیچ آیینه‌ی تالاری ، سرخوشی‌ها را تكرار نكرد
دور باید شد ، دور
شب سرودش را خواند ؛
نوبت پنجره‌هاست"

ادامه‌ی شعر

مورخ : یکشنبه 1395/06/28 + 11:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آب را گِل نكنیم ؛
در فرودست انگار ، كفتری می‌خورد آب
یا كه در بیشه‌ی دور ، سیره‌ای پَر می‌شوید
یا در آبادی ، كوزه‌ای پُر می‌گردد

آب را گل نكنیم ؛
شاید این آب روان ، می‌رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید ، نان خشكیده فرو برده در آب

زن زیبایی آمد لب رود ،
آب را گل نكنیم ؛
روی زیبا دو برابر شده است

چه گوارا این آب !
چه زلال این رود !
مردم بالادست ، چه صفایی دارند !
چشمه‌هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد !
من ندیدم دِهِشان ،
بی‌گمان پای چَپَرهاشان ، جا پای خداست
ماهتاب آنجا ، می‌كند روشن پهنای كلام
بی‌گمان در دِه بالادست ، چینه‌ها كوتاه است
مردمش می‌دانند ، كه شقایق چه گلی‌ست
بی‌گمان آنجا آبی ، آبی‌ست
غنچه‌‌ای می‌شكفد ، اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد !
كوچه‌باغش پُرِ موسیقی باد !

مردمانِ سرِ رود ، آب را می‌فهمند ؛
گِل نكردندش ، ما نیز
آب را گل نكنیم ...

────────────────
"دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز ،
نه این دقایق خوشبو ، كه روی شاخه‌ی نارنج می‌شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، كه در سكوت میان دو برگِ این گل شب‌بوست ،
نه هیچ چیز ، مرا از هجوم خالی اطراف
نمی‌رهاند
و فكر می‌كنم
كه این ترنمِ موزونِ حُزن تا به ابد
شنیده خواهد شد ... "

... - چرا گرفته دلت ؟ مثل آنكه تنهایی
- چقدر هم تنها !
- خیال می‌كنم
دچار آن رگِ پنهانِ رنگ‌ها هستی
- دچار یعنی ؟
- عاشق
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر که ماهی كوچک ، دچار آبی دریای بیكران باشد
- چه فكر نازک غمناكی !

ادامه‌ی شعر

مورخ : یکشنبه 1395/06/28 + 11:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن ،
واژه‌ای در قفس است

حرف‌هایم ، مثل یک تكه چمن ، روشن بود
من به آنان گفتم :
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشایید ، به رفتار شما می‌تابد

و به آنان گفتم :
سنگ ، آرایش كوهستان نیست
همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ
در كف دست زمین ، گوهر ناپیدایی‌ست ،
كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند ؛
پی گوهر باشید
لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن‌های درشت

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه‌ی چوب ببیند باغی ،
صورتش در وزشِ بیشه‌ی شور ابد خواهد ماند
هر كه با مرغ هوا دوست شود ،
خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود
آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند ،
می‌گشاید گرهِ پنجره‌ها را با آه

زیر بیدی بودیم ،
برگی از شاخه‌ی بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می‌خواهید ؟
می‌شنیدیم كه به هم می‌گفتند :
سِحر می‌داند ، سحر !

سر هر كوه رسولی دیدند ،
ابرِ انكار به دوش آوردند
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد
خانه‌هاشان پُرِ داوودی بود ،
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه‌ی هوش
جیبشان را پُرِ عادت كردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم ...

────────────────
با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود
میوه‌ها آواز می‌خواندند
میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند
در طَبَق‌ها ، زندگی روی كمالِ پوست‌ها ، خوابِ سطوحِ جاودان می‌دید

اضطراب باغ‌ها در سایه‌ی هر میوه روشن بود
گاه مجهولی میان تابشِ بِه‌ها شنا می‌كرد
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد
بینش همشهریان ، افسوس !
بر محیطِ رونقِ نارنج‌ها خط مماسی بود ...

ادامه‌ی شعر

مورخ : یکشنبه 1395/06/28 + 09:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چشمک افق‌ها ، چه فریب‌ها كه به نگاهم نیاویخت !
و انگشت شهاب‌ها ، چه بیراهه‌ها كه نشانم نداد !

آمدم تا تو را بویم،
و تو : گیاه تلخ افسونی !
به پاس این همه راهی كه آمدم ،
زهر دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی ،
به پاس این همه راهی كه آمدم ...

────────────────
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفرِ وارونه‌ی چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد

مانده تا سینی ما پُر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی كه نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پَری می‌رسد از روزن منظومه‌ی برف

تشنه‌ی زمزمه‌ام
مانده تا مرغِ سر چینه‌ی هذیانیِ اسفند ، صدا بردارد
پس چه باید بكنم ،
من كه در لخت‌ترین موسم بی‌چَهچَهِ سال
تشنه‌ی زمزمه‌ام ؟

بهتر آن است كه برخیزم ؛
رنگ را بردارم ،
روی تنهایی خود نقشه‌ی مرغی بكشم ...

────────────────
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده‌ی خواب است و من در وهم خود بیدار :

چه دیگر طرح می‌ریزد فریبِ زیست ،
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : شنبه 1395/06/27 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
پشت كاجستان ، برف
برف ، یک دسته كلاغ

جاده یعنی غربت
باد ، آواز ، مسافر ، وَ كمی میل به خواب
شاخ پیچک ، وَ رسیدن ، وَ حیاط

من ، وَ دلتنگ ، وَ این شیشه‌ی خیس
می‌نویسم ، وَ فضا
می‌نویسم ، وَ دو دیوار ، وَ چندین گنجشک

یک نفر دلتنگ است
یک نفر می‌بافد
یک نفر می‌شمرد
یک نفر می‌خواند

زندگی یعنی : یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی‌ها كم نیست : مثلا" این خورشید ،
كودکِ پس‌فردا ،
كفترِ آن هفته

یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است
و هنوز ، آب می‌ریزد پایین ، اسب‌ها می‌نوشند

قطره‌ها در جریان ،
برف بر دوشِ سكوت
و زمان روی ستون فقراتِ گل یاس ...

────────────────
صدا كن مرا ؛
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی‌ست
كه در انتهای صمیمیتِ حزن می‌روید

در ابعاد این عصر خاموش ،
من از طعم تصنیف در متن ادراکِ یک كوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من ، شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌كرد ؛
و خاصیت عشق این است ...

كسی نیست ؛
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت كنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین ؛ عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌كنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام
بیا ذوب كن در كف دست من ، جرم نورانی عشق را

ادامه‌ی شعر

مورخ : شنبه 1395/06/27 + 11:16 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گیاه نارنجی خورشید ،
در مرداب اتاقم می‌روید کم‌ کم

بیدارم ؛
نپنداریدم در خواب
سایه‌ی شاخه‌ای بشکسته
آهسته خوابم کرد

اکنون دارم می‌شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل‌های پشیمانی را پرپر می‌کنم ...

────────────────
صدای آب می‌آید ؛ مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند ؟
لباس لحظه‌ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف ، نخ‌های تماشا ، چکه‌های وقت
طراوت روی آجرهاست ، روی استخوان روز

چه می‌خواهیم ؟
بخار فصل ، گردِ واژه‌های ماست
دهان ، گلخانه‌ی فکر است

سفرهایی تو را در کوچه‌هاشان خواب می‌بینند
تو را در قریه‌های دور ، مرغانی به هم تبریک می‌گویند

چرا مردم نمی‌دانند
که لادن اتفاقی نیست ؟
نمی‌دانند در چشمان دُم جُنبانکِ امروز ، برقِ آب‌های شطّ دیروز است ؟
چرا مردم نمی‌دانند
که در گل‌های ناممکن هوا سرد است ؟

────────────────
تیرگی می‌آید
دشت می‌گیرد آرام
قصه‌ی رنگی روز
می‌رود رو به تمام

شاخه‌ها پژمرده‌ست
سنگ‌ها افسرده‌ست
رود می‌نالد
جغد می‌خواند
غم بیاویخته با رنگ غروب
می‌تراود ز لبم قصه‌ی سرد :
دلم افسرده در این تنگِ غروب ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : شنبه 1395/06/27 + 10:00 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4