تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سهراب سپهری - اشعار نو 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
روزی خواهم آمد ، وَ پیامی خواهم آورد
در رگ‌ها ، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پُرِ خواب!
سیب آوردم ؛ سیب سرخ خورشید

... خواهم آمد سر هر دیواری ، میخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره‌ای ، شعری خواهم خواند
هر كلاغی را كاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت ...

────────────────
باغ سبز تقرب !
تا كجای كویر ،
صورت ناب یک خواب شیرین ؟

ای شبیهِ مكثِ زیبا
در حریم علف‌های قربت !

در چه سمت تماشا ،
هیچِ خوشرنگ سایه خواهد زد ؟

كِی انسان ، مثل آوازِ ایثار
در كلام فضا كشف خواهد شد ؟

ای شروع لطیف !
جای الفاظ مجذوب ، خالی !

────────────────
امشب
درِ یک خواب عجیب
رو به سمت كلمات باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد ،
روی اوصاف زمین خواهد غلتید ،
تا حضورِ وطنِ غایبِ شب خواهد رفت
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت

... امشب
ساقه‌ی معنی را
وزش دوست تكان خواهد داد ،
بُهت ، پرپر خواهد شد

ته شب ، یک حشره
قسمت خرّم تنهایی را
تجربه خواهد كرد

داخلِ واژه‌ی صبح ،
صبح خواهد شد ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : جمعه 1395/06/26 + 12:36 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نیمروز آمد
بوی نان از آفتابِ سفره تا ادراک جسمِ گل سفر می‌كرد
مرتعِ ادراک خرّم بود

دست من در رنگ‌های فطریِ بودن شناور شد ؛
پرتقالی پوست می‌كندم
شهر در آیینه پیدا بود
دوستان من كجا هستند ؟
روزهاشان پرتقالی باد !

پشت شیشه ، تا بخواهی شب
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج ،
در اتاق من صدای كاهش مقیاس می‌آمد
لحظه‌های كوچک من تا ستاره فكر می‌كردند
خواب روی چشم‌هایم چیزهایی را بنا می‌كرد :
یک فضای باز ، شن‌های ترنم ، جای پای دوست ...

────────────────
نه تو می‌پایی ، و نه كوه . میوه‌ی این باغ : اندوه ، اندوه
گو بتراود غم ؛ تشنه سبویی تو . افتد گل ؛ بویی تو
این پیچکِ شوق ؛ آبش ده ، سیرابش كن
آن كودکِ ترس ؛ قصه بخوان ، خوابش كن

... این آب روان ، ما ساده‌تریم . این سایه ، افتاده‌تریم
نه تو می‌پایی ، و نه من
دیده‌ی تَر بگشا ؛ مرگ آمد ، در بگشا ...

────────────────
گوش كن ، دورترین مرغ جهان می‌خواند
شب سلیس است ، وَ یكدست ، وَ باز

... گوش كن ، جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را
چشم تو ، زینت تاریكی نیست
پلک‌ها را بتكان ، كفش به پا كن ، وَ بیا
و بیا تا جایی ، كه پَرِ ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشیند با تو

... پارسایی‌ست در آنجا كه تو را خواهد گفت :
بهترین چیز ، رسیدن به نگاهی‌ست كه از حادثه‌ی عشق تَر است ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : جمعه 1395/06/26 + 12:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باید کتاب را بست ؛

باید بلند شد ،
در امتداد وقت قدم زد ،
گل را نگاه کرد ،
ابهام را شنید

باید دوید تا تهِ بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید

باید نشست ؛
نزدیک انبساط ،
جایی میان بیخودی و کشف ...

────────────────
یک نفر باید از این حضور شكیبا ،
با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید

یک نفر باید این حجم كم را بفهمد ،
دست او را برای تپش‌های اطراف معنی كند ؛
قطره‌ای وقت ،
روی این صورتِ بی‌مخاطب بپاشد

یک نفر باید این نقطه‌ی محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند

یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید ...

────────────────
كاج‌های زیادی بلند
زاغ‌های زیادی سیاه
آسمانِ به اندازه آبی
سنگچین‌ها ، تماشا ، تجرد
كوچه‌باغِ فرا رفته تا هیچ
ناودان مزین به گنجشک
آفتابِ صریح
خاکِ خشنود ...

چشم تا كار می‌كرد ،
هوش پاییز بود ...

... فكر ،
آهسته بود
آرزو دور بود
مثل مرغی كه روی درخت حكایت بخواند

در کجاهای پاییزهایی که خواهند ،
یک دهان مشجر
از سفرهای خوب
حرف خواهد زد ؟

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : جمعه 1395/06/26 + 11:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4