تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



قاآنی - غزلیات 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گَرَم ز لطف بخوانی ، وَرَم به قهر برانی ،
تو قهرمانی و قادر ؛ بکن هر آنچه توانی

گرم به دیده زنی تیر ، اگر به سینه ، ننالم
که‌‌ گرچه آفت جسمی ، ولیک راحت جانی

نیَم سپند که لَختی بر آتشت ننشینم
هزار سالِ فزون گر بر آتشم بنشانی

من از جمال تو مستغنیم ز هر که به عالم
به حکم آنکه تو تنها نکوتر از دو جهانی

نظر به غیر تو ، بر هیچ آفریده نکردم
گناه من نبود گر ندانمت به چه مانی

اگرچه‌ عمر عزیز است ‌و جان ‌نکوست ، ولیکن
تو هم عزیزتر از این و هم نکوتر از آنی

به حال خسته‌ی قاآنی از وفا نظری کن
بدار حرمت پیران به شکر آنکه جوانی

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : شنبه 1395/07/24 + 09:24 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - غزلیات 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به رنگ و بوی جهانی ، نه بلکه بهتر از آنی
به حکم آنکه جهان پیر‌ گشته و تو جوانی

ستاره‌ای ؟ نه ، مَهی ؟ نه ، فرشته‌ای ؟ نه ، گلی ؟ نه
که هرچه گویمت آنی چو بنگرم بِه از آنی

که‌ گفت راحت روحی ؟ نه راحتی ، که بلایی
که گفت جوشن جانی ؟ نه جوشنی ، که سِنانی

ز خط و خال تو بردم‌‌ گمان که آهوی چینی
چو پنجه با تو زدم ، دیدمت که شیر ژیانی

جهان به‌ روی تو تازه‌ست و جان به بوی تو زنده
جهانِ جان تویی امروز ، از آنکه جانِ جهانی

همین نه آفت شهری که آفت دل و دینی
همی نه فتنه‌ی ملکی که فتنه‌ی تن و جانی

تو را ذخیره‌ی راحت شمردم از همه عالم
چو نیک ‌دیدمت آخر نِئی ذخیره ، زیانی

امانِ خلق نِئی ، از برای خلق عذابی
بهار عیش نِئی ، در فنای عیش خزانی

به قهر گفتمش آخر صبور بی‌تو نشینم
به خنده‌ گفت صبوری ز چون منی نتوانی

خلاف شرط ادب هست ورنه همچو اسیران
به سوی خود کِشمت با کمندِ جذبِ نهانی

منم حجاب ره تو ؛ چه باشد ار ز عنایت
مرا ز من بِرَهانی ، به خویشتن برسانی ؟

چگونه در سخن آید حدیث روی نکویت ؟
که حدّ حُسن تو برتر بُود ز درک معانی

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : شنبه 1395/07/24 + 09:23 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
واجب نبُود دل به بتی بیهُده بستن
کو را نبُود شیوه به جز عهد شکستن

هر دوست که با دوست ندارد سر پیمان
می‌باید از او رشته‌ی پیوند گسستن

چون یار ندارد خبر از یار ،‌ چه حاصل
نالیدن و خون خوردن و بر خاک نشستن ؟

یاری که وفا بیند و با غیر شود یار
شرط است بر او از سر عبرت نگرستن

چون باد خزان آمد و گل رفت به تاراج
ای ابر بهاری ! چه برآید ز گرستن ؟

هر بنده که بگریخت ز احسان خداوند
آزاد کُنَش ؛ کو نشود رام به بستن

بر زشت ، نکویی نتوان بست به زنجیر
از مشک ، سیاهی نتوان برد به شستن

با یار بگویید که از تیر ملامت ،
انصاف نباشد دل ما این همه خستن

زین پیش ، همه کام تو می‌جستم و اکنون
امّید ندارم به جز از دام تو جستن !

جان دادم و افسوس که جان نیست گیاهی
کو زنده شود سال دگر باز به رستن

قاآنی از این پس ز خیال تو صبور است
با آنکه محال است صبوری ز تو جستن ...

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : شنبه 1395/07/24 + 09:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند
روزم سیاه گشت و بَرَم سایه هم نماند

چون صبح از آن سبب نفَسِ سرد می‌کشم
کآن صبح‌ چهره چون نفسِ صبحدم نماند

با من ستم نمی‌کند ار یار من ، رواست
چندان ستم نمود که دیگر ستم نماند !

گویی : دلت چرا نشد از هجر من غمین ؟
آنقدر تنگ شد که در او جای غم نماند

چون ابر در فراق تو ، از بس گریستم
در چشم من چو چشمه‌ی خورشید نم نماند

مِی ده که وقتِ آمدن و رفتن از جهان ،
کس محتشم نیامد و کس محتشم نماند

ای خواجه ! عمرِ جام سفالین دراز باد
کو بهر باده هست اگر جام جم نماند

قاآنیا ! دل تو حرم‌خانه‌ی خداست
منّت خدای را که بتی در حرم نماند ...

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : جمعه 1395/07/23 + 12:36 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به جرم عشق تو گر می‌زنند بر دارم ،
گمان مبر که ز عشق تو دست بردارم

مگو که جان مرا با تو آشنایی نیست
که با وجود تو از هر که هست بیزارم

از آن سبب که زبان راز دل نمی‌داند
حدیث عشق تو را بر زبان نمی‌آرم

مرا دلیل بس این ، درگشاد و بست جهان
که رخ گشودی و بستی زبانِ گفتارم

صمدپرست نخواهد صنم ؛ من آن شَمَنم
که پیش چون تو صنم‌صورتی گرفتارم

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : جمعه 1395/07/23 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
هر جا حکایت از صنمی دلربا رود ،
از هر زبان ، بر او همه مدح و ثنا رود

در مسجدی که ساده‌رخی می‌کند نماز
صد دست بر فلک ز برای دعا رود

سر پیش‌ چشم من به حقیقت عزیز نیست
الّا دمی که در سرِ مهر و وفا رود

این پنج روز عمرِ گرامی ، عزیز دار
با دوستان بِهِل که به صدق‌ و صفا رود

چون کس خبر ندارد از اسرار علم غیب
حیف است از آن نفَس‌ که به چون و چرا رود

رویی گشاده دار و لبی بسته ، تا ز در
بیگانه آید ار به درون ، آشنا رو‌د

تیرم بزن ، بکش ، که خطا نیست مرگ من
مرگ من آن دَم است که تیرت خطا رود

بر صورتت مگر در و دیوار عاشقند ؟
کز هر کجا روم همه ذکر شما رود !

بر گنجِ طلعت تو اگر بنگرد گدا ،
چون از مقابل تو رود ،‌ پادشا رود

از خاطرم نمی‌رود آن ساقِ سیمگون
مشکل خیالِ سیم ز یاد گدا رود

زلفت چو ما ، نگون و پریشان و درهم است
آشفته روز آنکه تو را در قفا رود

خوابم ز چشم رفت و دل از دست و جان ز کف
بر من ز یک نیامدنت تا چه‌ها رود !

دور از تو ، شخص من پَرِ کاهی فزون نبود
وآن هم به باد رفت ، کنون تا کجا رود ؟

مشتاق روی دوست ، نخواهد به غیر دوست
کآن مدعی‌ست کَشْ سخن از مدعا رود

گر خاکِ پارس‌ شد همه دریا ، عجب مدار
زین آب‌های شور که از چشم ما رود ...

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : جمعه 1395/07/23 + 12:04 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دل شکسته‌ی من ، آهش ار اثر دارد ،
دعا کنم که خدایش شکسته‌تر دارد

ز سیمِ اشک و زرِ چهره‌ام توان دانست
که شهر عشق ، گدایان معتبر دارد

مراست خانه بیابان و دل ز خون ، دریا
تو عشق بین که مرا میرِ بحر و بر دارد

دلم به زلف تو آهی کشید و جانم سوخت
درست شد که به شب ، آهِ دل اثر دارد

به چشم سرمه کشد یا رب ! این بلای سیاه
ز بهر مردم مسکین چه در نظر دارد ؟

بدین امید دلم در رهت به خاک افتاد ،
که خم شود سرِ زلفت ز خاک بر دارد

چنین که زلف تو از ناز ، سر فکنده به پیش
محقق است که بس فتنه زیر سر دارد

سخن ز سنبل و نرگس مگوی قاآنی !
که زلف و چشم بتان حالت دگر دارد ...

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : پنجشنبه 1395/07/22 + 12:39 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

قاآنی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چه شیرین گفت خسرو این عبارت
که نبْود وصل شیرین بی‌مرارت

سرم را در ره وصل تو دادم
که بی‌سرمایه صَعْب افتد تجارت

سزد گر زنده‌ی جاوید مانم
که مرگ آمد ندیدم از حقارت !

مرا تهدیدِ کشتن چون کند دوست
به عمر جاودان بخشد بشارت

برون نِه از دل سوزان من پای
که می‌ترسم بسوزی از حرارت

که دارد فرصت خونخواری تو ؟
که صد تن می‌کشی از یک اشارت

به زلف و خال و خط بردی دلم را
سپه را حکم فرمودی به غارت

مجو در گریه قاآنی ! صبوری
که نتوان کرد در دریا عمارت ...

═══════ * ═══════
❖ #قاآنی

مورخ : پنجشنبه 1395/07/22 + 12:38 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3