ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



محتشم کاشانی - قطعه
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ذوق مشکل که گذارد دو نفس زنده مرا
گر شود یک نفس آن گوهر نایاب ز من

از رخ و ابروی او روی نتابم به خدا
رو بتابند اگر قبله و محراب ز من

محتشم ! گر به رفاقت شود آن بت مهمان
از تو دین و دل و دانش ، دگر اسباب ز من

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : شنبه 1395/10/25 + 10:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه




════════════════
سیه ابریست چشمم در هوای هاله‌ی خطش
علامت‌های پیدا گشتن باران در او پیدا !

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : جمعه 1395/10/24 + 01:10 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه




════════════════
بر آن شدی که کنی نام خویش بر دل غیر
خیال سکه زدن بر زرِ دغل کردی

نبود بد عمل من ؛ چرا در آزارم
عمل به قول رقیبان بدعمل کردی ؟

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : جمعه 1395/10/24 + 12:55 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گفته بودی می‌کنم با محتشم روزی وفا
شاه خوبان ! وعده کردیّ و وفا کی می‌کنی ...

────────────────
چند سویت نگرم ؟ عشوه‌ی چشمی بنما
عشوه‌ی چشم نباشد گرهِ ابرویی !

────────────────
من آن نیَم که نهم پا ز حد برون ، ورنه
میانه‌ی من و سرحدِ وصل یک قدم است

────────────────
انگیختم غباری و آزردمش به جان
خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود

────────────────
من ز تقصیر تو رسوای دو عالم نشدم
شهره‌ی عشق تو رسواتر از این می‌باید

────────────────
یاری یاران مرا از یار دور افکنده است !
کافرم گر بعد از این یاری کنم الّا به یار

────────────────
دی که بهر قتل می‌کردی شمار عاشقان ،
من یقین کردم که پیشت در حسابی نیستم !

────────────────
چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل ؟!
تو که پای بر صُراحی زدی و قدح شکستی

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/22 + 01:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کسی ز روی چنان ، منع چون کند ما را
خدا برای چه داده‌ست چشم بینا را ؟!

────────────────
دیدیم چشم جادوی آن مَه شبی به خواب
اما دگر به چشم ندیدیم خواب را !

────────────────
رنج را از تنِ مایل به اجل دور افکند
مژده‌ی پرسش او بس که به دل شور انداخت

────────────────
از غمزه‌ی پر فن تو پیداست
کیفیّت صلح و صورت جنگ !

────────────────
محتشم ! نزد خِرد تنگ فضایی‌ست جهان
کز قناعت من دلتنگ بدان ساخته‌ام

────────────────
تاب دیدار تو چون آورم ای غیرت حور !؟
من که نادیده مَه روی تو ، شیدا گشتم

────────────────
تو آن صیاد بی‌قیدی که با قیدم رها کردی
من آن صیدم که هرجا می‌روم در دام صیادم

────────────────
هیچ زخمی نزد آن غمزه که کاری نفتاد !
من افتاده چه گویم ز کدام افتادم ؟!
────────────────
با وجود جلوه‌ی تو ، خلق حیران من‌اند
بس که حیران گشته‌ام بر قد رعنای تو من

────────────────
به زبانِ جور ممکن بُود امتحان عاشق
تو به تیغم آزمودی و همان در امتحانی !
═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/22 + 12:57 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - ترکیب‌بند
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باز این چه شورش است که در خلق عالم است ؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخِ صور خاسته تا عرش اعظم است ؟

این صبح تیره باز دمید از کجا کز او
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است ؟

گویا طلوع می‌کند از مغرب ، آفتاب
کآشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا ، بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و مَلک بر آدمیان نوحه می‌کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده‌ی کنار رسول خدا ، حسین

کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده‌ی میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر ، گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زآن تشنگان هنوز به عَیّوق می‌رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا


آندم فلک بر آتش غیرت ، سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

کاش آن زمان سُرادِقِ گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون ، بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان‌سوز اهل بیت
یک شعله‌ برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرِکت کرد آسمان
سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه‌ی دریای خون شدی

گر انتقام آن نفِتادی به روز حشر
با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی ؟

آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

ادامه‌ی شعر

مورخ : چهارشنبه 1395/10/22 + 12:13 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - رباعیات
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طراح که طرح این بنا ریخته است
انواع صنایع به هم آمیخته است

دهقانیِ باغ سحر ، پنداری از اوست
کز آب ، نهال‌ها برانگیخته است ...

────────────────
یاری که به نیش غم ، دلی ریش نکرد
بر من ستم از طاقت من بیش نکرد

هرچند که انتظار بسیارم داد
آخر نه وفا به وعده خویش نکرد

────────────────
این بنده که ملک نظم پیوستش بود ،
تسخیر جهان مرتبه‌ی پستش بود

در دست نداشت غیر اشعار نفیس
در پای تو ریخت آنچه در دستش بود

────────────────
زآن پیش که هجر تو بَرَد آرامم
آمد به وداع تو دل خودکامم

فریاد که بیشتر ز هنگام فراق
دل سوخت از این وداع بی‌هنگامم

────────────────
در راه دگر اگرچه چُست آمده‌ای
در راه وفا و مهر سست آمده‌ای

ای یار درست وعده‌ی دیر وفا !
دیر آمده‌ای ولی درست آمده‌ای

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/19 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 24
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چون پیش یار ، قید و رهایی برابر است ،
آنجا اگر روی و گر آیی ، برابر است

یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت
با صد هزار سال جدایی برابر است

لطفی نمی‌کنی که طفیلِ رقیب نیست
لطفی چنین به قهر خدایی برابر است

هر بوالهوس که گفت فدای تو جان من
پیشت به عاشقان فدایی برابر است

شوخی که نرخ بوسه به جایی دهد قرار
در کیش ما به حاتم طائی برابر است

از غیر رو نهفتن و در پرده دم زدن
با صد هزار چهره‌گشایی برابر است

دل خوش مکن به خسروِ بی‌عشق ، محتشم !
کاین خسروی کنون به گدایی برابر است ...

────────────────
بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید
فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید

عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر
کوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید

شهر دل زود بپرداز که از چار طرف
لشکری تازه برون از حد و اندازه رسید

میوه‌ی وصل تو آن بِه که گذارم به رقیب
از ریاضِ دگرم چون ثمر تازه رسید

ساقیا ! باده ز خُمخانه‌ی دیگر برسان
که در این بزم مرا کار به خمیازه رسید

محتشم طرح کتاب دگر افکند مگر
کار اوراق جلالیّه به شیرازه رسید ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/19 + 12:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4