تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



عبدالجبار کاکایی - غزل 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
من جز شما ، گلایه به صحنِ کجا بَرَم ؟
راز غریب را به کدام آشنا برم ؟

ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم !
جان را کجا گذارم و دل را کجا برم ؟

از تابِ جَعد و نافه‌ی آهو ، صبا چه بُرد ؟
من آمدم که بویی از آن ماجرا برم

چشم امید دارم از این جسم ناتوان
جان را به آستانه‌ی دارالشّفا برم

دل را به بحر تو بسپارم حباب‌وار
مس را به آتش تو بسوزم ، طلا برم

حاجت نگیرم از تو ، به جایی نمی‌روم
ای گنج درد ! آمدم از تو دوا برم

ای دل ! مقیم صحن "رضا" باش و صبر کن
نگذار از تو شِکوه به پیش خدا برم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/01/28 + 09:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
حاجت به اشارات و زبان نیست ، مترسک !
پیداست که در جسم تو جان نیست ، مترسک !

با باد به رقص آمده پیراهنت اما
در عمق وجودت هیجان نیست ، مترسک !

شب پای زمینی و زمین سفره‌ی خالی‌ست
این بی‌هنری ، نام و نشان نیست مترسک !

تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود
چشمان تو حتی نگران نیست ، مترسک !

پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی‌ست
پایان تو پایان جهان نیست ، مترسک !

این مزرعه آلوده‌ی کفتار و کلاغ است
بیدار شو از خواب زمان نیست مترسک ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : دوشنبه 1396/01/28 + 09:08 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بسیار شدی ؛ نام تو بسیار نوشتند
بسیار تو را بر در و دیوار نوشتند

منظومه‌ی خونخواهی فریاد تو را خلق ،
بسیار سرودند و به تکرار نوشتند

خورشید شدی ؛ شکل تو را نور کشیدند
تاریک شدی ؛ نام تو را تار نوشتند

از داغ اسیران تو صدبار سرودند
از مشق شهیدان تو صدبار نوشتند

ای آینه ! آن روز شکستی و پس از آن ،
بسیار شدی ؛ نام تو بسیار نوشتند ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/01/22 + 12:51 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد
ترسم این است که این رود به دریا نرسد

این که آویخته از دامنه‌ی کوه به دشت
می‌خرامد همه‌جا غلت‌زنان تا ... نرسد

ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ
از زمین کام بگیرد ... به من اما نرسد

پشت هر سنگ ، درنگی ، پسِ هر خار ، خسی
حتم دارم که به هم‌صحبتی ما نرسد

ماه ، مایوس شد و موج به دریا برگشت
بی‌سبب نیست که حتی به تماشا نرسد

من به هر صخره از این فاصله می‌کوبم سر
ترسم این است که این رود به دریا نرسد ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/01/22 + 12:47 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3