تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



ابوالفضل صمدی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار 1
چاپ این صفحه


این مسیر عمر نه ، خط عبور رنج‌هاست !
گاه اگر پیشانی‌ام از دامنت پُرچین‌تر است

---
باران چکامه‌ایست که در مدح عاشقان
خورشید و ابر و باد فراهم می‌آورند

---
به روی خود همه درها نبند ، كاج بلند !
بهار ،‌ پشت در خانه‌ی تو منتظر است

---
دلم به هیچ نیرزد مگر به لعنت شیطان !
اگر تقاص خود از دست روزگار نگیرد

---
ببر کبوتر غمگین به آسمان بلند
هزار نامه که خون از جراحت جگر است
---
کبوتر و تو و آن پشت‌بام و تنگ غروب
تو نیستی و منِ ساده بر همان بامم !
---
درین دو‌راهه چه خاکی به سر کنیم ای دوست ؟!
میان خودکشی و مرگ ، انتخابی نیست
---
افسوسْ جز کویر به جایی نمی‌رسد
ابری که دیدگانِ تر از دست داده است
---
دوای کهنه‌ی انسان ، هنوز هم عشق است
نهفته باشد اگر سال‌ها به پستوها
---
من به سرما عاجزم اما تحمل می‌کنم
جای داغ دست‌هایت تا ابد بر دوشم است



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 10:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 20
چاپ این صفحه


سهم من از غم تو این همه بیداد نبود
مرغِ دل جز به هوای غمت آزاد نبود

کس نفهمید که یکباره چه آمد به سرم
بس که می‌سوختم و قدرت فریاد نبود

سَر تقسیم گل و عشق و غزل‌های قشنگ
همه بودند و نبودی و دلم شاد نبود

دردِ شیرین مرا هیچ طبیبی نشناخت
سر بالین من آن لحظه که فرهاد نبود

دلم از سردی مهر تو به خود می‌پیچید
مگر ای دوست ! بهار دلت آباد نبود ؟

بال پرواز مرا یک نفر آرام شکست
این هم از لطف کسی جز خود صیاد نبود !

نشد انگار بگویی که دلت با ما نیست
نکند درد تو را هم لبِ فریاد نبود ؟



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 10:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 19
چاپ این صفحه


هرگز گرهت از غزلم واشدنی نیست
این غنچه‌ی دلتنگْ شکوفاشدنی نیست

شاید تو که از کوهْ روانی بتوانی
این برکه‌ی دلتنگ که دریاشدنی نیست

هر ماه که می‌آید از این خانه فراریست
این خانه‌ی ویران‌شده زیباشدنی نیست

افتاده به بن‌بستم و در پیش ندارم
راهی به جز آغوش تو ، اما شدنی نیست

عشق تو بزرگ است برای دلِ تنگم
اندوه تو در سینه‌ی من جاشدنی نیست

امروز جهان هیچ ، که انگار به تاریخ
خوش نقش‌تر از چشم تو پیداشدنی نیست



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 10:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 18
چاپ این صفحه


پایان هر شکار به سود پلنگ نیست
رستمْ همیشه فاتح میدان جنگ نیست

این مرد پاک‌باخته را سرزنش مکن
هرکس که عشق را بپذیرد زرنگ نیست

هرقدر هم که دور شوی از برابرم
هیمالیا ، بریدنی از رود گنگ نیست

شعری که از تو دم نزند عاشقانه نیست
شعری که عاشقانه نباشد قشنگ نیست

با ابرها ببار که وقتی تو نیستی
رنگین‌کمان خانه‌ی ما هفت‌رنگ نیست

گنجشک‌ها یکی‌یکی از شهر می‌روند
دیگر در این دیارْ مجال درنگ نیست

این تنگ آب کهنه ی بی‌اعتبار را
بشکن که جای زندگی یک نهنگ نیست



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 10:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - بندی برگزیده‌ از اشعار سپید 2
چاپ این صفحه


در غبار حرکت قطار تیره‌ی غروب
در هوای کوچ آخرین پرنده‌ها
سرزمین عاشقانه های خویش را ترک  می کنم ؛
با تمام روزهای تلخ ،
با وجود لحظه‌های خوب ...

پشت پنجره ، میان کوچه ، پشت بام
می‌روم برای آخرین نگاه
می‌روم برای آخرین سکوت
می‌روم به یاد آخرین کلام ...

---

ما که تو را ز یاد نبردیم ...

هر صبح ، پشت میز
چون کارد با پنیر در افتادیم
هر روز عصر در غم حصر تو ، خمیازه ای بلند کشیدیم
هر شب به روی منظره‌ی گرگ ، با قهر هرچه پنجره را بستیم
و آنگاه گوشه‌ای
در انتظار و ترس نشستیم ...

---

بس کن ماه !

کوهستان‌ها را
از خواب قرون و اعصار بیدار می‌کنی

کوه نمی تواند همانند من
محترمانه دوستت بدارد ؛
ناگهان نعره می‌زند
و جهان را به آتش می‌کشد ...



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 10:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - بندی برگزیده‌ از اشعار سپید 1
چاپ این صفحه


با من از کدام بهار سخن می گویی ؟

هر سال ، زمستان را رنگ می‌کنند
و به دست کودکان خیابانی
شاخه شاخه
به رهگذران می فروشند ،
بزک شده با آینه‌ای شکست خورده
و تنگاب ماهی قرمز ...

---

هان ای رفیق قافله‌ی مرگ !
اَفرای بازمانده‌ی پاییز ،
باغ گلوله خورده‌ی بی‌برگ ،
ای قلب کوهناک خروشان !

این کوله‌بار تلخ حقیقت را
از شانه‌های زخمی خود وا کن
و بر تنت ، قبای سیه‌کاری
چون مردم زمانه بپوشان

زیرا دیری‌ست راستی و درستی
معیار هیچ آینه‌ای نیست ...

---

اینک غروب جمعه ی پاییز ،
ساعت چهار عصر ،
بغضم کنار پنجره‌ی رو به آفتاب
در هم شکسته است ...

امروز حال من ،
حال برادری‌ست که در پیش چشم‌هاش
بر گونه‌های نازک و گلگون خواهرش
سیلی نشسته است ...

---

آه ! وقتی آن‌همه صدا و حرف
وقتی آن‌همه سکوت پاک و ژرف
در غبار کهنه‌ی زمان خاک خورده است ،
لاجرم
ردپای ما به روی برف سال‌های رفته نیز
زیر تیغ آفتاب روزگار مرده است ...



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 01:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - چهار پاره
چاپ این صفحه


می‌خواستم غزل بنویسم
دیدم چهار پاره شد آن سرو
هر تکه‌اش به یک طرف افتاد
یک آسمانْ ستاره شد آن سرو

تا آمدم ز ماه بگویم
دیدم که غرق خون شد و افتاد
پهلو گرفت کشتی اندوه
آمد لب فرات به فریاد

می‌خواستم ز کوه بگویم
دیدم به سوگ ماه نشسته
گویی که کار کوه تمام است
گویی که پشت کوه شکسته

تا آمدم ز خیمه بگویم
دیدم نشست و سوخت در آتش
دیدم به گوشه گوشه‌ی آن خاک
روییده است خون سیاوش

گفتم که یاحسین بگویم
دیدم که خودْ اسیر یزیدم
هرگز نمی‌رسد به تو دستم
ای آرزوی سبز شهیدم !

اینک چه محشری‌ست خدایا
از دست آسمان عَلم افتاده
جا مانده یک طرفْ تنِ صد چاک
یک سوی دستی از قلم افتاده

بر پای آهوان گریزان
ای خار ! تازیانه زدن تا چند ؟
بر گیسوی سری که به نیزه‌ست
ای تندباد ! شانه زدن تا چند ؟

کارم درین دیار تمام است
ای خواهر غریب کجایی ؟
دارند می‌برند سرم را
ای آخرین طبیب کجایی ؟

خورشید سربرهنه برآشفت
"کای زیردست مردم مکار
آوازه نام‌تان به خیانت
هم‌کاسه با خلیفه‌ی خونخوار !

سوی حسین نامه نوشتید
وآنگاه عهد خویش گسستید
تف بر شما که فرق علی را
هم با نفاق خویش شکستید"

از کوفه رفت قافله‌ی عشق
با کودکان بسته به زنجیر
مردان سرسپرده به نیزه
زن‌های دل‌سپرده به تقدیر

در خود شکست قافله‌ی درد
چون بغضْ در غروب بیابان
اما هنوز روزنه ای هست ؛
سجاد ، شمعِ شام غریبان



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 01:17 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 17
چاپ این صفحه


خوش آمدی ز فرادست آسمان ، باران
به پایتخت جهنم ، به این جهان ، باران !

بزن به صورت این خانه‌های سیمانی
مگر گشوده شود چشم‌هایشان ، باران

بشوی از تن این كوچه‌ها سیاهی را
ببار تا دمِ خورشیدْ بی‌امان ، باران

همیشه عاشق آواز آبی‌ات بودم
برای منْ غزل تازه‌ای بخوان ، باران

كویر بی‌كسی ام ، بی‌ستاره‌ای مایوس
رها مكن تو مرا نیزْ ناگهان ، باران

به یك اشاره‌ی تو سفره‌ی دلم وا شد
كنار سفره‌ی من امشبی بمان ، باران

ز عشق دم نزنی ، مردم از تو می‌رنجند !
رفیق ساده‌ی یكرنگ مهربان ، باران !

مرو به خاطر من ، من كه دوستت دارم
نرنج از سخنِ تلخ دیگران ، باران



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 01:12 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4