ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



ابوالفضل صمدی - غزل 16
چاپ این صفحه


چاک‌چاک از بس که خنجر خورده از یاران تنم
پا به پای ابر می‌گرید به حالم دشمنم !

پوستم یا استخوانم ؟ از چه خلقم کرده‌اند ؟
هر چه هستم آدمیزادم ، نه کوهِ آهنم

شخم دارد می‌خورد روح من از چنگال درد
من به جرم مرد بودن بسته بر گاوآهنم !

هفت دریا عاجزند از آنکه خاموشم کنند
قصد خاکستر شدن هرگز ندارد خرمنم

خشم ، گاهی دشنه دستم می‌دهد تا بگسلم
رگ به رگ از خویشتن ، اما مگر دل می کَنَم ؟

دیگر از رسوا شدن ترسی ندارم ، سال‌هاست
لکه‌های ننگْ جا خوش کرده بر پیراهنم

زیر دست تو تَرک برداشتم ، ترکم مکن
ضربه‌ای دیگر بزن ، بگذار در هم بشکنم

پاره پاره پیکرم را وصله کن بر قامتش
حاضرم از هم بپاشم جای خاک میهنم

از بهشت چشم‌هایت بس که طردم کرده‌ای
گاه می‌پندارم آدم نیستم ، اهریمنم !

تو چه می‌دانی چه می‌گویم ، چه دارم می‌کشم ؟
بی‌خبر از حال منْ آنجا تویی ، اینجا منم



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 01:05 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 15
چاپ این صفحه


یا مثل این مردم ، مسلمان کن خودت را
یا چون شرابی کهنه کتمان کن خودت را

ای کاش جای کوه ،‌ دل می کندی از عشق
ای کوهکن ! کافیست ، ویران کن خودت را

یا سنگ باش و گوشه ای آرام بنشین
یا ابر شو ، برخیز و باران کن خودت را

بر خویش عصیان کن ، شبیه گردبادی
گردی برانگیزان و توفان کن خودت را

درها به رویت باز ، کو پس بال پرواز ؟
این مسخ آزادیست ، زندان کن خودت را

حرف بهار اینجا خریداری ندارد
برگرد کوهستان ، زمستان کن خودت را

بالا بلند ، ای کوه مغرور غریبم !
مانند ما با خاکْ یکسان کن خودت را

ای عشق ! می‌ترسم تو را از من بگیرند
در پرده ای از اشکْ پنهان کن خودت را



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 01:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 14
چاپ این صفحه


ناگهان برخیز ! دیگر زجر عالم با من است
شانه ام ویران و کوهستانی از غم با من است

"تو خودت را و جهانِ کوچکت را دیده ای
 من چه گویم ؟ رنج فرزندان آدم با من است !"

نام زیبای شما در چنگ ما پژمرده شد
 دارم از این درد می‌میرم که هر دم با من است

برده داران ، مست تاج و تختْ می‌تازند سخت
 زیر این شلاق باران ، قامتی خم با من است

"اندکی طاقت بیاور ، نزد خورشیدم هنوز
 عاقبت می آیم و عیسی‌بن‌مریم با من است"

این تو و این خیلِ سربازان جان ‌بر‌ کف ، "دریغ
عده‌ای بسیار بر من ، عده‌ای کم با من است"

یاس بر من چیره شد تا ماه را منکر شدم
 شرم انکار شما تا عمر دارم با من است

"اسب را زین کرده‌ام امروز و فردا می‌رسم
 وآن سلیمانی نگینِ سبزِ خاتم با من است"

من تو را گم کرده‌ام در گیر و دار گرگ و میش
 "این نشانم ؛ بیرقِ سرخِ محرّم با من است

می شکافم کوه را ، دیوار اقیانوس را
هر که راهم را ببندد ، مشت محکم با من است"

همچنان تردید می کردم که دستم را گرفت
گفت "نزدیک است ، می‌آیم ، خدا هم با من است"



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 12:57 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 13
چاپ این صفحه


دنبال عشق رفتی و یک عمر تاختی
وقتی به خویش آمدی ای دل که باختی

دست تو را کسی نگرفت ای دل غریب
 آنَک تمام آدمیان را شناختی

عهد غزل گذشت که آوار شد سرت
 با یاد عشقْ آن همه بیتی که ساختی

از خرمن وجود تو خاکستری نماند
 ققنوس‌وار تا دمِ آخر گداختی

با هر کسی که ساختی ، ای چرخ روزگار !
با من که غمگسار تو بودم نساختی



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 12
چاپ این صفحه


هنوز مثل گل اطلسی ، جوان هستی
گل همیشه بهاری ،‌ تو جاودان هستی

سپید کرد به یکباره گیسوانت را
ولی هنوز تو با عشقْ مهربان هستی

بدون نام تو ، طالع نمی‌شود خورشید
تو قرن هاست که در قلب آسمان هستی

چقدر خواست تو را در مُحاق محو کند
به رغم این شبِ تاریک همچنان هستی

برای این که به پایت رسد ، خودش را کُشت
ولی هنوز تو زیباتر از خزان هستی

کسی به جز تو در اینجا به فکر گل‌ها نیست
فقط میان جهنم ، تو باغبان هستی

میان این همه پژواک ،‌ آنچه خواهد ماند
صدای توست که آیینه‌ی زمان هستی

بتاب ماه من ، ای شمس لنگرودی من !
تو آخرین غزل اسطوره‌ی جهان هستی



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 12:06 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 11
چاپ این صفحه


تمام روزنه‌ها بر نگاه ما بسته است
نگاه کن همه‌ی روزنامه‌ها بسته است

سکوت کرده چرا جنگلِ زبانْ گنجشک ؟
زبانِ کوچک گنجشک‌ها چرا بسته است ؟

کبوتری که خدا بال داده تا بپَرد
شکسته‌بال و پریشان و دست و پا بسته است

بخند ، باز درین روزگار تیره بخند
که عمر ما به همین خنده‌ی تو وابسته است

چه شد که خاتم فیروزه دست دیو افتاد
چرا دهان سلیمانِ ماجرا بسته است ؟

تویی که آب نبستی به روی دشمن و دوست
ببین زمانه به روی تو آب را بسته است !

ازین قبیله کجا می توان شکایت برد ؟
به روی ما که درِ خانه‌ی خدا بسته است

به تار حنجره ام چنگ می‌زند فریاد
چگونه بشکنم این بغض را ؟ فضا بسته است



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 12:02 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 10
چاپ این صفحه


ظلمت کنار رفت که ناگاه آمدی
چون مرغِ سینه‌سرخ سحرگاه آمدی

آزادی تو روی جهان را سفید کرد
بیرون ز حصر ابر ، چنان ماه آمدی

باید نماز شکر بخوانم که عاقبت
با این دل شکسته‌ی ما راه آمدی

در قلب آهنین تو یک شعله آه من
آنقدر گُر گرفت که کوتاه آمدی

حس می‌کنم اگرچه دلت جای دیگری‌ست
حس می کنم اگرچه به اکراه آمدی

مهتاب این شب ظلمانی ! به چشم من
شادم که چند لحظه‌ی کوتاه آمدی



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 12:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 9
چاپ این صفحه


با کوه اندوهم مرا جا می‌گذارید
آری مرا دارید تنها می‌گذارید

پر می‌کشید از باغ ویرانم به شادی
گویی قدم در باغ رویا می‌گذارید

من زنده ام اما مرا کنج بیابان
چونان اجاقی مرده بر جا می‌گذارید

تنها نه بر اندام ویران من و عشق
بر پاره‌ای از جان خودْ پا می‌گذارید

من دردهایم را فرو خوردم ، نگفتم
حالا مجال گریه آیا می‌گذارید ؟

دست شما را کی رها کردم به غربت
که این چنینم دست‌تنها می گذارید ؟

زیر پر و بالم پناه آورده بودید
حالا مرا بی‌بال و پر ، وا می‌گذارید

داغی که من دیدم خدا ناکرده روزی
گر سهم‌تان شد ، سر به صحرا می‌گذارید

پاییزْ بی‌رحمانه گل‌های مرا ریخت
آنَک شما پا روی آن‌ها می‌گذارید

یک تکه از پیراهن غمناک من بود
سنگی که روی نعش دریا می‌گذارید



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 11:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4