تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



ابوالفضل صمدی - غزل 8
چاپ این صفحه


آبی بیفشان باز بر خشم و هیاهویم
آرام کن این قلب ویران از تکاپویم

رقصان میان شعله های رنج می‌سوزم
جاری شو ای زاینده رود مهربان ، سویم

از عشق می‌پرهیزی اما عشقْ آزادیست
همراه من پرواز کن گنجشک ترسویم !

غمگین مباش از شاخه‌های سرد دلگیرم
من مرده‌ام اما در آغوش تو می‌رویم

سهرابم و در خاک و خون دیریست می‌غلتم
یا مرگ باش ای نازنین ، یا نوشدارویم

با هرکه از اندوه خود گفتم ، رهایم کرد
آه ای دل خونین ! تو می‌فهمی چه‌ می‌گویم



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 11:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 7
چاپ این صفحه


آن غزل‌ها که به رویای تو از بر کردم
پیش پای تو لب پنجره پرپر کردم

عمر  بی‌حاصل خود زیر قطار شب و روز
بی‌تو انداختم و عمر خود آخر کردم

سوختم ، زندگی‌ام سوخت ، غزل‌هایم سوخت
بس که خاکستر اندوه تو بر سر کردم

ماجرای تو و خود را به سرانگشت غزل
همه با جوهر خون وارد دفتر کردم

من به پیشانی تقدیر ، سرانجام ای عشق
قصه‌ی مرگ تو را خواندم و باور کردم

نازک قلب تو رنجید ز من ، مرگم باد !
به ستم ، گوشه‌ی چشمان تو را تر کردم

درد دل بود ، ببخش آینه‌ی دلگیرم
خاطرت را اگر این‌گونه مکدر کردم



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 11:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 6
چاپ این صفحه


نه آسمان آبی‌ست ، نه دریا دگر دریاست
تا این شب تاریکِ بی‌فرجام  پابرجاست

خورشید با زنبیل خود هر روز می آید
خورشید مسکینی که دستش خالی از فرداست

خورشید با آن صورت زرد بزک کرده
اطوار در می آورد ، یعنی جهان زیباست !

آری جهان زیباست ، این را ماه می فهمد
ماه شب‌ْافروزی که در بندِ شب یلداست

ای آنکه می‌گفتی درین ظلمت خدایی هست
با ما نگفتی بین آدم‌ها چرا تنهاست ؟

آری خدا دارد تماشا می‌کند ما را
پشت همین دیوارها ، پشت همین درهاست

ای یونس دلتنگ در کام نهنگ صبر !
آزادی‌ات از قعر اقیانوسْ یک رویاست

رویاست ، اما بازخواهم گشت ، باور کن
از کنج این زندان ، رهایی سرنوشت ماست



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 11:05 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 5
چاپ این صفحه


تو فرق داری ، عاشق آزرده می‌خواهی
باغی که توفانش به یغما برده می‌خواهی

شادی نمی‌آید به من ، شادی نمی‌آید
پژمرده می‌خواهی مرا ، پژمرده می‌خواهی

تا آمدی ، گلبرگ‌هایم را لگد کردی
چون قالی کرمان مرا پاخورده می‌خواهی

باید بمیرد هر کسی کام از تو می‌جوید
شلاق بی رحمی که تنها گُرده می‌خواهی

من جویباری هرزه‌ام ! باید رها باشم
بیهوده از من برکه‌ای دلمرده می‌خواهی

من سردم است ، آغوش وا کنْ داغِ داغم کن
خورشید من تا کی مرا افسرده می خواهی ؟



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 11:01 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 4
چاپ این صفحه


حوّا ! به من ببخش هوای بهشت را
دیگر کن این جهنم بدْسرنوشت را

درهم‌تنیده ساقه‌ی بازوی ما به هم
اینک نگر تفاهم زیبا و زشت را

فریاد می‌کشم که همه شهر بشنوند
می‌خواهم آن الهه‌ی خاکی‌سرشت را

می‌خواهم آن دو قُمریِ گم‌کرده‌ راه را
وآن چشم‌های سرمه‌ای زیر کِشت را

ای آرزوی سبزْ مرا سربلند کن
تسلیم کن به باغ منْ اردیبهشت را



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 10:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 3
چاپ این صفحه


عمر گل‌های بلندآوازه ی ایران کم است
فرصت نوروزْ در این جنگلِ عریان کم است

شستشوی خاک ، کار لکه های ابر نیست
سیل جاری کن خداوندا ! که این باران کم است

ای که خوشبختی قلم خورده‌است در تقدیر تو
در کنار کوهِ غم‌های تو کوهستان کم است

در قبال آنچه خوکان بر سرت آورده‌اند
قرن‌ها نفرین به چنگیز و هلاکوخان کم است

کشتی ما غرق شد هرگاه توفانی وزید
ناخدا بسیارْ اما نوحِ کشتیبان کم است

باغ فینْ دلسرد ، کاشی‌های آبی رنگ زرد
خون جوشانِ امیری در رگ کاشان کم است

رَخش را زین کن ، به زانو دربیاور مرگ را
از کدامین نانجیبی رستم دستان کم است ؟

ای وطن ! این ناخلف فرزند در شأن تو نیست
زودتر قربانی‌ام کن ، فرصت خوبان کم است



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : دوشنبه 1394/11/12 + 10:28 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 2
چاپ این صفحه


دنیای رنگارنگ آدم‌ها همین است
از من مرنج ای مهربان ، دنیا همین است

از خویش می‌ترسانمت ، دست خودم نیست
کار مترسک‌های نازیبا همین است

گفتم که می‌ترسم به دور از تو بمیرم
گفتی سرانجام پرستوها همین است

یک لحظه از بودن کنارم می‌هراسی
همسایگی با جنگلی تنها همین است

رفتار ناهنجارم از دیوانگی نیست
زنجیرها را پاره کن ! دریا همین است

باید بیایی دست‌هایم را بگیری
فرجام آدم‌های نابینا همین است



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : یکشنبه 1394/11/11 + 02:09 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوالفضل صمدی - غزل 1
چاپ این صفحه


ای بادهای هرزه ! از جانم چه می‌خواهید ؟
از باغ دلگیر زمستانم چه می‌خواهید ؟

همچون کبوتر ، دین و ایمان من آزادی‌ست
حالا مسیحی یا مسلمانم ، چه می‌خواهید ؟

هان ای کلاغان خبرچین ! سفره ام خالی‌ست
نان مرا خوردید ، از ایمانم چه می‌خواهید ؟

قلب مرا هر روز می کاوید و غیر از عشق
چیزی نمی یابید ، حیرانم چه می‌خواهید ؟

کوه و درخت و درّه و دریا به نام کیست ؟
من یا شما ؟ از خاک ویرانم چه می‌خواهید ؟

من با قبای ژنده ی خود ، کنج تنهایی
در حصر سگ های نگهبانم ، چه می‌خواهید ؟

راه نفس را نیز بر لب های من بستید
از چشم های غرق بارانم چه می‌خواهید ؟

یک برگ نفرت از شما ، یک برگ دیگر مهر
از دفتر عمر پریشانم چه می‌خواهید ؟

آتشفشان مرده ام ، توفان خاموشم
دیگر چه می‌ترسید ، از جانم چه می‌خواهید ؟



#ابوالفضل_صمدی

مورخ : یکشنبه 1394/11/11 + 01:57 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4