تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری - رباعیات 10
چاپ این صفحه


با خاکْ برابرم ز بی‌سنگی خویش
وز دل خجل از دوام دلتنگی خویش

یارب بدهم شرمْ ز بی‌شرمی خویش
تا باز هم ز ننگ بی‌ننگی خویش

---

تا دست طمع بشستم از عالم خاک
از گرد زمانه دامنی دارم پاک

امّید بقا یکی شد و بیم هلاک
چون من ز جهان برفتم از مرگ چه باک

---

در هجر همی بسوزم از شرم خیال
در وصل همی بسوزم از بیم زوال

پروانه‌ی شمع را همین باشد حال
در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال

---
منزلْ دوردست و روزْ بی‌گاه ای دل
زین رو مکش انتظار همراه ای دل

بشتاب که منقطع فراوان هستند
زین راه دراز و روز کوتاه ای دل

---
ای دل طمع از وصال جانان بگسل
سررشته‌ی آرزو به دندان بگسل

زان پیش که بگسلند جان از تن تو
از بهر خدا علایق جان بگسل


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:06 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 9
چاپ این صفحه


از دست تو بنده داستانی شده گیر
وز مهر نشانه‌ی جهانی شده گیر

دل رفت و نماند جان و تن بر خطرست
من ماندم و عشق و نیم‌جانی شده گیر

---

دل ،‌ شادی روز وصلت ای شمع طراز
با صد شب هجر بیش گفتست به راز

تا خود پس از این زان همه شب‌های دراز
با روز وصال بی‌غمی گوید باز

---

در منزل دل ، غم تو می‌آید و بس
در سکنه‌ی جان ، غم تو می‌باید و بس

تا صبحِ جمال فتنه‌زای تو دمید
گویی که ز شب ،‌ غم تو می‌زاید و بس

---
ای دل تو برو به نزد جانان می‌باش
ساعت‌ْساعت منتظر جان می‌باش

ای تن تو بیا ندیم هجران می‌باش
جان می‌کن و خون می‌خور و خندان می‌باش

---
یک‌چند نهان از دل بی‌حاصل خویش
با صبر پناه کردم از مشکل خویش

کام دلم آن بود که سرگشته شوم
گردان‌گردان شدم به کام دل خویش


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 11:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 8
چاپ این صفحه


با دل گفتم که عشقْ چون روی نمود
در دامن صبرْ چنگ محکم کن زود

دل گفت مرا که بر تو باید بخشود
گر معتمد صبر تو من خواهم بود !

---

جان ، یک نفس از درد تو می‌ناساید
وز دل نفسی بی‌تو همی برناید

یک‌بار دگر وصل تو درمی‌باید
وانگه پس از آن اگر نمانمْ شاید

---

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید
وز نامه‌ی آرزو سوادی نرسید

دستی که به دامن قناعت نزدیم
دردا که به دامن مرادی نرسید

---
دی ما و می و عیش خوش و روی نگار
و امروز غم جدایی و فرقت یار

ای گردش ایام تو را هر دو یکیست
جان بر سر امروز نهم ، دی باز آر

---
ای ماه تمام ، برنیایی آخر
جانی که همی رخ ننمایی آخر

چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال
جان من و ماه من ، کجایی آخر


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 11:23 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 7
چاپ این صفحه


با روی تو از عافیت ، افسانه بماند
وز چشم تو عقلْ شوخ و دیوانه بماند

ایام ز فتنه‌ی‌تو در گوشه نشست
خورشید ز سایه‌ی تو در خانه بماند

---

پست افکندم غم تو ای سرو بلند
شادم که مرا غمت بدین روز افکند

داد من و بیداد تو آخر تا کی ؟
عذر من و آزار تو آخر تا چند ؟

---

آن را که خرد مصلحت‌آموز شود
کی در غم عید و بند نوروز شود ؟

عیدی شمرد که روز نوروز شود
هر شب به عافیت بر او روز شود

---
یک نیم دمَم از جهان به دست آمده بود
وصلش به بهای جان به دست آمده بود

ارزانش ز دست من برون کرد فلک
افسوس که بس گران به دست آمده بود

---
دل درخور صحبت دل‌افروز نبود
زان بر من مستمند دلسوز نبود

زان شب که برفت و گفت خوش‌باد شبت
هرگز شب محنت مرا روز نبود


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 10:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 6
چاپ این صفحه


خاک قدم تو تاجِ خورشید ارزد
یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد

شکر ایزد را که از تو نومید شدم
وین نومیدی ، هزار امّید ارزد

---

جانا غم تو به هر عطایی ارزد
وصلت به کشیدن بلایی ارزد

در تهمت تو اگر بریزندم خون
این تهمت تو به خون بهایی ارزد

---

تشریف هوای تو به هر جان نرسد
ملک غم تو به هر سلیمان نرسد

درمان‌طلبان ز درد تو محرومند
کان درد به طالبان درمان نرسد

---
آخر دل من به وصل پیروز نشد
شایسته‌ی صحبت دل‌افروز نشد

دردا که به عشوه روزِ عمرم ز غمش
شب گشت و شب فراق او روز نشد

---
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
زلفین تو چون دسته‌ی شمشاد آمد

برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد
کز دست تو همچو من به فریاد آمد


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 10:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 5
چاپ این صفحه


باد سحری گذر به کویت دارد
زان بوی بنفشه‌زار مویت دارد

در پیرهن غنچه نمی‌گنجد گل
از شادی آن‌که رنگ رویت دارد

---

دل گرچه غمت ز جان نهان می‌دارد
اشکم همه خرده در میان می‌دارد

جان بی‌تو کنون فراق تن می‌طلبید
دل بی‌تو کنون ماتم جان می‌دارد

---

نه دل ز وصال تو نشانی دارد
نه جان ز فراق تو امانی دارد

بیچاره تنم ، همه جهان داشت به تو
واکنون به هزار حیله جانی دارد

---
آن کو به من سوخته‌خرمن نگرد
رحم آرد اگر به چشم دشمن نگرد

آن را که به عشق رغبتی هست ، کجاست ؟
تا رنجه شود نخست و در من نگرد

---
گر دست غم تو دامن من گیرد
کمتر غم جان بود که در من گیرد

از دوستی تو برنگردانم روی
گر روی زمین به جمله دشمن گیرد


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 10:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 4
چاپ این صفحه


معشوق مرا عهد من از یاد برفت
وان عهد و وفا به باد ، بَرداد و برفت

پایم به حیَل ببست و آزاد برفت
آتش به من اندر زد و چون باد برفت

---

دلبر چو دلم به عشوه بربود ، برفت
غم‌های مرا به غمزه بفزود ،‌ برفت

بس دیر به دست آمد و بس زود برفت
آتش به من اندر زد و چون دود برفت

---

با قدر تو آب آسمان ریخته باد
با خاک درت ستاره آمیخته باد

گر کم کند از سر تو یک مویْ فلک
خورشید ازو به مویی آویخته باد

---
هرگز دلم از وفای تو فرد مباد
یک دم ز غم تو بی‌دمِ سرد مباد

گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد
پس یک نفس از درد تو بی‌درد مباد

---
گر دوست مرا به کام دشمن دارد
یا خسته‌دل و سوخته‌خرمن دارد

گو دار ، کزین جفا فراوان بیش است
آن منّت غم که بر دل من دارد


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:29 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 3
چاپ این صفحه


عشقی که همه عمر بماند این است
دردی که ز من جان بستاند این است

کاری که کسش چاره نداند این است
وان شب که به روزم نرساند این است

---

تا چند طلب کنم وفای تو که نیست ؟
تا کِی گیرم کسی به جای تو که نیست ؟

گفتی که تو را جان و جهان جز من نیست
ای جان جهانْ به خاک ‌پای تو که نیست

---

چون آتش سودای تو جز دود نداشت
مسکینْ دل من ، امید بهبود نداشت

در جستن وصل تو بسی کوشیدم
چون بخت نبود ، کوششم سود نداشت

---
عمری که تر و خشک من آن بود ، گذشت
وان مایه که کردمی بدان سود ، گذشت

افسوس که روز بی‌غمی ،‌ دیر رسید
پس چون شب وصل دلبران زود گذشت

---
عیشی که نمودم از جوانی همه رفت
عهدی که خریدم از جهان دم‌دمه رفت

هین ای بز لنگِ آفرینش ! بشتاب
وین سبزه‌ی عاریت رها کن ، رَمه رفت


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:26 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
1
2
3
4
5
6
7