ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری ● رباعیات ۱۴
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در دام غم تو بسته‌ای هست چو من
وز جور تو دل‌شکسته‌ای هست چو من

برخاستگانِ عشق تو بسیارند
در عهد وفا نشسته‌ای هست چو من

────────────────
دل هرچه ز بد دید، پسندید از تو
وز جمله جهان برید و نبرید از تو

گفتی که نبیند دلت از من غم هجر
دیدی که به عاقبت همان دید از تو!

────────────────
جان، درد تو یادگار دارد بی تو
اندوه تو در کنار دارد بی تو

با این همه، من ز جان به جان آمده‌ام
جان در تن من چه کار دارد بی تو؟!

────────────────
بر من درِ محنت و بلا باز مخواه
درد من دلداده‌ی جان‌باز مخواه

جانی که به عاریت دو دَم یافته‌ام
چندان که دمی بینمت، آن باز مخواه

────────────────
آیا که مرا تو دست گیری یا نه؟
فریاد رسی در این اسیری یا نه؟

گفتی که تو را به بندگی بپذیرم
خدمت کردم اگر، پذیری یا نه؟

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:40 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۱۳
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کس نیست غم اندوخته‌تر زین که منم
با درد تو آموخته‌تر زین که منم

گفتی که نِئی به عشق، درپخته هنوز
خامی چه کنی سوخته‌تر زین که منم؟

────────────────
من دل به کسی جز از تو آسان ندهم
چیزی که گران خریدم، ارزان ندهم

صد جان بدهم در آرزوی دل خویش
وآن دل که تو را خواست به صد جان ندهم

────────────────
ای عشق! در آفاق بسی تاختیَم
تا از دل و دلدار برانداختیَم

آخر حقِ صحبتی که با توست مرا
بشناس و همان گیر که نشناختیَم

────────────────
ای دل! مگذار عمر، چون بی‌خبران
ایمن منشین ز روزگارِ گذران

تو طاق نِئی؛ با تو همان خواهد کرد
ایام که کرد و می‌کند با دگران

────────────────
هرْچ از چو تویی نزیبد ای دوست! مکن
وین خیره‌کشی گرچه تو را خوست، مکن

گفتی ببرم جان تو و باکی نیست
جانا! -نه ز بهر جان- نه نیکوست؛ مکن

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:30 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۱۲
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چون روی ندارم که به رویت نگرم
باری؛ به سر کوی تو برمی‌گذرم

در دیده کشم ز آرزوی رخ تو
گردی که ز کوی تو به دامن سپرم

────────────────
در کار تو هر روز، گرفتارترم
غم‌های تو را به جان خریدارترم

هر روز به چشم من نکو روی‌تری
هرچند که بیش بینمت، زارترم

────────────────
من بنده که کمتر، سگ کویت باشم
این بس باشد که مدح‌گویت باشم

اقبال نیَم که سال و ماه و شب و روز
واجب باشد که پیش رویت باشم

────────────────
بازیچه‌ی دور آسمانم، چه کنم؟
سرگشته‌ی گردش جهانم، چه کنم؟

از هرچه همی کنم، پشیمان گردم
آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم؟

────────────────
شب‌ها چو ز روزِ وصل او یاد کنم
تا روز، هزارگونه فریاد کنم

ترسم که شبِ اجل امانم ندهد
تا باز به روز وصل، دل شاد کنم

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:20 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۱۱
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نه در غم عشق یار، یاری دارم
نه همنفسی، نه غمگساری دارم

بس خسته نهان و آشکاری دارم
یا رب! چه شکسته‌بسته کاری دارم

────────────────
در کوی غمت، هزار منزل دارم
وز دست تو پای صبر در گِل دارم

در راه تو کار سخت مشکل دارم
دل نیست پدید و صد غم دل دارم

────────────────
نام تو نویسم ار قلم بردارم
کوی تو گذارم چو قدم بردارم

جز روی تو را نبینم ای جان جهان!
در عمر خود ار دیده ز هم بردارم

────────────────
راز تو ز بیم خصم، پنهان دارم
ور نه، غم و محنت تو چندان دارم

گویی که ز دل نداریَم دوست همی
آری ز دلت ندارم، از جان دارم!

────────────────
من با تو که عشق جاودانی دارم
یک مهر و هزار مهربانی دارم

با من صنما! چو زندگانی نکنی
من بی تو بگو چه زندگانی دارم؟
═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:13 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۱۰
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با خاک برابرم ز بی‌سنگی خویش
وز دل خجل از دوام دلتنگی خویش

یا رب! بدهم شرم ز بی‌شرمی خویش
تا باز رهم ز ننگِ بی‌ننگی خویش

────────────────
تا دست طمع بشستم از عالم خاک
از گرد زمانه دامنی دارم پاک

امّید بقا یکی شد و بیم هلاک
چون من ز جهان برفتم، از مرگ چه باک؟

────────────────
در هجر همی بسوزم از شرم خیال
در وصل همی بسوزم از بیم زوال

پروانه‌ی شمع را همین باشد حال
در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال

────────────────
منزل، دوردست و روز بی‌گاه ای دل!
زین رو مکش انتظارِ همراه ای دل!

بشتاب که منقطع فراوان هستند
زین راه دراز و روز کوتاه ای دل!

────────────────
ای دل! طمع از وصال جانان بگسل
سررشته‌ی آرزو به دندان بگسل

زآن پیش که بگسلند جان از تن تو
از بهر خدا، علایقِ جان بگسل

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 12:06 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۹
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
از دست تو بنده داستانی شده گیر
وز مهر، نشانه‌ی جهانی شده گیر

دل رفت و نمانْد جان و تن بر خطر است
من ماندم و عشق و نیم‌جانی شده گیر

────────────────
دل،‌ شادی روز وصلت ای شمعِ طراز!
با صد شب هجر بیش گفته‌ست به راز

تا خود پس از این زآن همه شب‌های دراز
با روز وصال بی‌غمی گوید باز

────────────────
در منزل دل، غم تو می‌آید و بس
در سکنه‌ی جان، غم تو می‌باید و بس

تا صبحِ جمالِ فتنه‌زای تو دمید
گوئی که ز شب،‌ غم تو می‌زاید و بس

────────────────
ای دل! تو برو به نزد جانان می‌باش
ساعت‌ْ ساعتْ منتظر جان می‌باش

ای تن! تو بیا ندیمِ هجران می‌باش
جان می‌کَن و خون می‌خور و خندان می‌باش

────────────────
یک‌چند نهان از دل بی‌حاصل خویش
با صبر پناه کردم از مشکل خویش

کام دلم آن بود که سرگشته شوم
گردانْ گردانْ شدم به کام دل خویش

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 11:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۸
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با دل گفتم که عشق، چون روی نمود
در دامن صبر، چنگ محکم کن زود

دل گفت مرا که بر تو باید بخشود
گر معتمدِ صبر تو، من خواهم بود!

────────────────
جان ، یک نفس از درد تو می‌نآساید
وز دل، نفسی بی‌تو همی برنآید

یک‌بار دگر وصل تو درمی‌باید
وآنگه پس از آن اگر نمانم، شاید!

────────────────
شد عمر و زمانه را جوادی نرسید
وز نامه‌ی آرزو سوادی نرسید

دستی که به دامن قناعت نزدیم
دردا که به دامن مرادی نرسید

────────────────
دی ما و مِی و عیش خوش و روی نگار
و امروز غم جدایی و فرقت یار

ای گردش ایام! تو را هر دو یکی‌ست؛
جان بر سر امروز نهم، دی باز آر!

────────────────
ای ماه تمام! برنیایی آخر
جانی که همی رخ ننمایی آخر

چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال
جان من و ماه من! کجایی آخر؟

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 11:23 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● رباعیات ۷
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با روی تو از عافیت، افسانه بمانْد
وز چشم تو عقل، شوخ و دیوانه بماند

ایام ز فتنه‌ی تو در گوشه نشست
خورشید ز سایه‌ی تو در خانه بماند

────────────────
پست افکندم غم تو ای سرو بلند!
شادم که مرا غمت بدین روز افکند

داد من و بیداد تو، آخر تا کی؟
عذر من و آزار تو، آخر تا چند؟

────────────────
آن را که خِرد مصلحت‌آموز شود
کی در غم عید و بند نوروز شود؟

عیدی شمرد که روز نوروز شود
هر شب که به عافیت بر او روز شود

────────────────
یک نیمدمَم از جهان به دست آمده بود
وصلش به بهای جان به دست آمده بود

ارزانْش ز دست من برون کرد فلک
افسوس که بس گران به دست آمده بود

────────────────
دل، درخورِ صحبت دل‌افروز نبود؛
زآن بر منِ مستمند دلسوز نبود

زآن شب که برفت و گفت خوش‌باد شبت
هرگز شبِ محنت مرا روز نبود

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 10:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
1
2
3
4
5
6
7