ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری - رباعیات 2
چاپ این صفحه


دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست
چون تو به عیادت آمدی ، رنج رواست !

بر بوی عیادت تو امشب همه شب
ز ایزد به دعا ، درد همی خواهم خواست !

---

در سایه‌ی آن زلف مشوش که تو راست
ای بس دل سرگشته‌ی غمکش که تو راست

می‌بر دل و می‌ده غم و فارغ می‌رو
دور از دل من زهی دلِ خوش که تو راست

---

دیدار تو در جهان ، جهانی دگر است
رخسار تو ماهِ آسمانی دگر است

گر جان بشود رواست اندر غم تو

ما را غم تو به نقد جانی دگر است

---
با آنکه دلم در غم هجرت خون است
شادی به غم توام ز غم افزون است

اندیشه کنم هر شب و گویم یارب
هجرانش چنین است ، وصالش چون است ؟!

---
گر شرح نمی‌دهم که حالم چون است
یا از تو مرا چه درد روزافزون است

پیداست چو روزْ نزد هرکس که مرا
با این لب خندان چه دل پر خون است !


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:22 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 1
چاپ این صفحه


ای هجر !‌ مگر نهایتی نیست تو را
وی وعده‌ی وصلْ غایتی نیست تو را

ای عشق مرا به صد هزاران زاری
کُشتی و جز این کفایتی نیست تو را

---

نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را
نه عقل به کام دل رساند ما را

چون یار ز پیش می‌بِراند ما را
کو مرگ که زین باز رهاند ما را ؟

---

دل باز چو بر دام غمِ عشق آویخت
صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت

بس برنآمد که دامن اندر دندان
از دست غمْ آخر به تُکِ پای گریخت

---

همواره چو بخت خود جوانی بادت
چون دولت خویش کامرانی بادت

ای مایه‌ی زندگانی از نعمت تو
این شربت آب زندگانی بادت

---
ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت
انگیخته دولتِ جهان دل‌شادت

ای روز جهان مبارک از دولت تو
روز نو و سال نو مبارک بادت


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 11:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - مقطعات ( تکه‌ها / ابیات پراکنده / سروده‌های ناتمام ) 2
چاپ این صفحه


خواهی که بِهین کار جهانْ کار تو باشد
زین هردو یکی کار کن از هر چه کنی بس

یا فایده ده آنچه بدانی دگری را
یا فایده گیر آنچه ندانی ز دگر کس

---
شب تاریک و باد سرد و ابر تند و بارنده
غلاما خیز و آتش کن که هیزم داری افکنده

اگر از دود و آن آتش تو را مهمان فراز آید
تو از مال من آزادی که مهمان بهتر از بنده

---
تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم ؟
بی‌وسیلت نتوانی که به درها پویی

من اگر شعر نگویم پی کاری گیرم
که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی

قیمت عمر من و عمر تو یکسان نبُود
کانچه من جویم از این عمر ، تو آن کی جویی ؟

باد رنگین بدل عمر که در خانه نهند
بوی آن می‌برم الحق تو همانا اویی

ضایع از عمر من آنست که شعری گویم
حاصل از عمر تو آنست که شعری گویی



#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 11:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - مقطعات ( تکه‌ها / ابیات پراکنده / سروده‌های ناتمام ) 1
چاپ این صفحه


هرکه سعیِ بد کند در حقِّ خلق
همچو سعی خویشْ بد بیند جزا

همچنین فرمود ایزد در نبی
لیس للانسان الّا ما سعی

---
اگر عالم سراسر ظلم گیرد
نیابد هیچ مظلوم از فلک داد

همه ظلم از نجوم و از فلک دان
که لعنت بر نجوم و بر فلک باد

---
نیست یک تن در همه روی زمین
کو به نوعی از جهان فرسوده نیست

نیست بی‌غصه به گیتی هیچ کار
در زمانه هیچ شخص آسوده نیست

رنده می‌باید چنانْک آید ز پیش
کار گیتی بر کسی پیموده نیست

---
در آینه چون نگاه کردم
یک موی سفید خود بدیدم

زاندیشه‌ی ضعف و وهم پیری
در آینه نیز ننْگریدم

امروز به شانه‌ای از آن موی
دیدم دو سه تار و برطپیدم

شاید که خورم غم جوانی
کز پیری خود چو بر رسیدم


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - قصیده 2
چاپ این صفحه


ای خداوندی که مقصود بنی‌آدم تویی
کارساز دولت و فرمان‌ده عالم تویی

آفرینش خاتمی آمد در انگشت قضا
گر جهان داند وگرنه نقش این خاتم تویی

ماتم سَنجَر اگر قتل ملکشه تازه کرد
ای ملکشاه معظّم ، سور آن ماتم تویی

ملک مشرق گر تو را شد ملک مغرب هم تو راست
شاه ایران گر تویی دارای توران هم تویی

هرکه دارد ، از تو دارد اسم و رسم خسروی
شاه اعظم شان توست و خسرو اعظم تویی

مور و مار و مرغ و ماهی جمله در حکم تواند
گم مکن انگشتری کاکنون بجای جم تویی

یوسف و موسی و عیسی نیستی لیک از ملوک
شاه یوسف روی و موسی دست و عیسی‌دم تویی

حمله بی‌شرک پذیری ، جمله بی‌منت دهی
خسروا در یک قبا صد رستم و حاتم تویی

پادشاه نسل آدم تا جهان باشد تو باش
زانکه اهل پادشاهی از بنی آدم تویی

فایض است از رایت و از پرچمت صبح و سحر
آنکه او را صبح رایت وز سحر پرچم تویی



#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - قصیده 1
چاپ این صفحه


زهی کارت از چرخ بالا گرفته
حدیثت ز چین تا به صُنعا گرفته

رکاب تو را چرخ توسن بسوده
عنان تو را بخت والا گرفته

به نامت هنر فال فرخنده جسته
به یادت خرد جام صَهبا گرفته

زهی نعل شبدیز و لعل کلاهت
ز تحت‌الثُری تا ثریا گرفته

به هنگام جود و به گاه سخاوت
دل و همتت رسم دریا گرفته

ز لفظ خطیبان مِدحَت سرایت
همه عرصه‌ی عالم آوا گرفته

به یک حمله در خدمت شاه عالم
همه ملک جمشید و دارا گرفته

به فرّ و به اقبال سلطان عالم
سر و افسر و ملک دنیا گرفته

زمان و زمین را بساط کلامت
چو خورشید بالا و پهنا گرفته

سر تیغت از خون او داج دشمن
ز شَنگَرف و سیماب سیما گرفته

گه از خون دل رنگ یاقوت داده
گه از رنگ خون رنگ مینا گرفته

تویی سرفرازی که هست آفرینت
ز اقصای چین تا به بَطحا گرفته

من مدح‌خوان را شب و روز نکبت
در انواع تیمار تنها گرفته

ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عَنقا گرفته

شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شب‌های یلدا گرفته

مرا صنعت چرخ توسن شکسته
مرا صولت دهر رعنا گرفته

گهم نکبت چرخ اخضَر گرفته
گهم حلقه‌‌ی دام سودا گرفته

من از وحشت دل سوی حضرت تو
چو موسی ره طور سینا گرفته

ز خورشید رای تو و نور دستت
همه دهر نور تجلی گرفته

ز برهان جَیب تو و معجزاتت
سواد زمین دست بَیضا گرفته

من اندر شکایات امروز و امشب
درِ عشوه‌‌ی شب ز فردا گرفته

سر دامن و آستین بلا را
چو وامِق سر زلف عذرا گرفته

ز بس دهشَت ‌جان و دلْ دست کل را
رها کرده و پای اجزا گرفته

ز قرآن ربوده کمال فصاحت
وز انجیل خطِّ معما گرفته

در خدمتت اختیاری نمانده
در حضرتت جمع غوغا گرفته

همیشه که نامست از حسن یوسف
جهانی حدیث زلیخا گرفته

بمان ای خداوند و مخدوم عالم
که هست از تو دینْ قدر والا گرفته



#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 33
چاپ این صفحه


آخر ای جانِ جهان با من جفا تا کی کنی ؟
دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی ؟

چون به جز جور و جفاکاری نداری روز و شب
پس مرا بیغاره‌ی مهر و وفا تا کی کنی ؟

باختم در نرد عشقت این جهان و آن جهان
چون همه درباختم با من دغا تا کی کنی ؟

از وفای انوری چون روی گردانیده‌ای
شرم دار از روی او آخر جفا تا کی کنی ؟

---
از من ای جان روی پنهان می‌کنی
تا جهان بر من چو زندان می‌کنی

آشکارا گشت رازم تا ز من
خنده‌ی دزدیده پنهان می‌کنی

خون دل‌های عزیزان ریختن
گرچه دشوارستْ آسان می‌کنی

هرچه ممکن گردد از جور و جفا
با دل مسکین منْ آن می‌کنی



#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 32
چاپ این صفحه


دلم بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی
چه بود آخر تو را مقصود از این آزار بی‌معنی ؟

نگار ازین جفا کردن بدان تا من بیازارم
روا داری که خوانندت جهانی یار بی‌معنی ؟

وگر جایی دگر تیزست روزی چند بازارت
مشو غره نگارینا بدان بازار بی‌معنی

همی گفتی که تا عمرم تو را هرگز بنگذارم
کنون حیران بماندستم از این گفتار بی‌معنی

---
بی‌گناه از من تبرّا می‌کنی
آنچه از خواریست با ما می‌کنی

سهل می‌گیرم خطاکاری تو
ورچه می‌دانم که عمدا می‌کنی

من خود از سودای تو سرگشته‌ام
هر زمان با من چه صفرا می‌کنی

کشتی عمرم شکستست ای عجب !
چشمم از خونابه دریا می‌کنی

جان نخواهم برد امروز از غمت
وعده‌ی وصلم به فردا می‌کنی

انوری چون در سر کار تو شد
بر سر خلقش چه رسوا می‌کنی



#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 09:59 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
1
2
3
4
5
6
7