تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری - رباعیات 6
چاپ این صفحه


خاک قدم تو تاجِ خورشید ارزد
یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد

شکر ایزد را که از تو نومید شدم
وین نومیدی ، هزار امّید ارزد

---

جانا غم تو به هر عطایی ارزد
وصلت به کشیدن بلایی ارزد

در تهمت تو اگر بریزندم خون
این تهمت تو به خون بهایی ارزد

---

تشریف هوای تو به هر جان نرسد
ملک غم تو به هر سلیمان نرسد

درمان‌طلبان ز درد تو محرومند
کان درد به طالبان درمان نرسد

---
آخر دل من به وصل پیروز نشد
شایسته‌ی صحبت دل‌افروز نشد

دردا که به عشوه روزِ عمرم ز غمش
شب گشت و شب فراق او روز نشد

---
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
زلفین تو چون دسته‌ی شمشاد آمد

برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد
کز دست تو همچو من به فریاد آمد


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 10:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 5
چاپ این صفحه


باد سحری گذر به کویت دارد
زان بوی بنفشه‌زار مویت دارد

در پیرهن غنچه نمی‌گنجد گل
از شادی آن‌که رنگ رویت دارد

---

دل گرچه غمت ز جان نهان می‌دارد
اشکم همه خرده در میان می‌دارد

جان بی‌تو کنون فراق تن می‌طلبید
دل بی‌تو کنون ماتم جان می‌دارد

---

نه دل ز وصال تو نشانی دارد
نه جان ز فراق تو امانی دارد

بیچاره تنم ، همه جهان داشت به تو
واکنون به هزار حیله جانی دارد

---
آن کو به من سوخته‌خرمن نگرد
رحم آرد اگر به چشم دشمن نگرد

آن را که به عشق رغبتی هست ، کجاست ؟
تا رنجه شود نخست و در من نگرد

---
گر دست غم تو دامن من گیرد
کمتر غم جان بود که در من گیرد

از دوستی تو برنگردانم روی
گر روی زمین به جمله دشمن گیرد


#انوری

مورخ : یکشنبه 1394/11/18 + 10:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 4
چاپ این صفحه


معشوق مرا عهد من از یاد برفت
وان عهد و وفا به باد ، بَرداد و برفت

پایم به حیَل ببست و آزاد برفت
آتش به من اندر زد و چون باد برفت

---

دلبر چو دلم به عشوه بربود ، برفت
غم‌های مرا به غمزه بفزود ،‌ برفت

بس دیر به دست آمد و بس زود برفت
آتش به من اندر زد و چون دود برفت

---

با قدر تو آب آسمان ریخته باد
با خاک درت ستاره آمیخته باد

گر کم کند از سر تو یک مویْ فلک
خورشید ازو به مویی آویخته باد

---
هرگز دلم از وفای تو فرد مباد
یک دم ز غم تو بی‌دمِ سرد مباد

گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد
پس یک نفس از درد تو بی‌درد مباد

---
گر دوست مرا به کام دشمن دارد
یا خسته‌دل و سوخته‌خرمن دارد

گو دار ، کزین جفا فراوان بیش است
آن منّت غم که بر دل من دارد


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:29 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 3
چاپ این صفحه


عشقی که همه عمر بماند این است
دردی که ز من جان بستاند این است

کاری که کسش چاره نداند این است
وان شب که به روزم نرساند این است

---

تا چند طلب کنم وفای تو که نیست ؟
تا کِی گیرم کسی به جای تو که نیست ؟

گفتی که تو را جان و جهان جز من نیست
ای جان جهانْ به خاک ‌پای تو که نیست

---

چون آتش سودای تو جز دود نداشت
مسکینْ دل من ، امید بهبود نداشت

در جستن وصل تو بسی کوشیدم
چون بخت نبود ، کوششم سود نداشت

---
عمری که تر و خشک من آن بود ، گذشت
وان مایه که کردمی بدان سود ، گذشت

افسوس که روز بی‌غمی ،‌ دیر رسید
پس چون شب وصل دلبران زود گذشت

---
عیشی که نمودم از جوانی همه رفت
عهدی که خریدم از جهان دم‌دمه رفت

هین ای بز لنگِ آفرینش ! بشتاب
وین سبزه‌ی عاریت رها کن ، رَمه رفت


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:26 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 2
چاپ این صفحه


دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست
چون تو به عیادت آمدی ، رنج رواست !

بر بوی عیادت تو امشب همه شب
ز ایزد به دعا ، درد همی خواهم خواست !

---

در سایه‌ی آن زلف مشوش که تو راست
ای بس دل سرگشته‌ی غمکش که تو راست

می‌بر دل و می‌ده غم و فارغ می‌رو
دور از دل من زهی دلِ خوش که تو راست

---

دیدار تو در جهان ، جهانی دگر است
رخسار تو ماهِ آسمانی دگر است

گر جان بشود رواست اندر غم تو

ما را غم تو به نقد جانی دگر است

---
با آنکه دلم در غم هجرت خون است
شادی به غم توام ز غم افزون است

اندیشه کنم هر شب و گویم یارب
هجرانش چنین است ، وصالش چون است ؟!

---
گر شرح نمی‌دهم که حالم چون است
یا از تو مرا چه درد روزافزون است

پیداست چو روزْ نزد هرکس که مرا
با این لب خندان چه دل پر خون است !


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 01:22 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - رباعیات 1
چاپ این صفحه


ای هجر !‌ مگر نهایتی نیست تو را
وی وعده‌ی وصلْ غایتی نیست تو را

ای عشق مرا به صد هزاران زاری
کُشتی و جز این کفایتی نیست تو را

---

نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را
نه عقل به کام دل رساند ما را

چون یار ز پیش می‌بِراند ما را
کو مرگ که زین باز رهاند ما را ؟

---

دل باز چو بر دام غمِ عشق آویخت
صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت

بس برنآمد که دامن اندر دندان
از دست غمْ آخر به تُکِ پای گریخت

---

همواره چو بخت خود جوانی بادت
چون دولت خویش کامرانی بادت

ای مایه‌ی زندگانی از نعمت تو
این شربت آب زندگانی بادت

---
ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت
انگیخته دولتِ جهان دل‌شادت

ای روز جهان مبارک از دولت تو
روز نو و سال نو مبارک بادت


#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 11:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● ابیات پراکنده ۲
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

خواهی که بِهین کار جهان، کار تو باشد
زین هر دو یکی کار کن از هر چه کنی بس

یا فایده دِه آنچه بدانی دگری را
یا فایده گیر آنچه ندانی ز دگر کس

────────────────
شب تاریک و باد سرد و ابر تند و بارنده
غلاما! خیز و آتش کن که هیزم داری افکنده

اگر از دود و آن آتش، تو را مهمان فراز آید
تو از مال من آزادی که مهمان بهتر از بنده

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 11:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● ابیات پراکنده ۱
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

هر که سعیِ بد کند در حقِّ خلق
همچو سعی خویش، بد بیند جزا

همچنین فرمود ایزد در نبی:
"لیس لِلْانسان الّا ما سعی"

────────────────
اگر عالم سراسر ظلم گیرد
نیابد هیچ مظلوم از فلک داد

همه ظلم از نجوم و از فلک دان
که لعنت بر نجوم و بر فلک باد

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
1
2
3
4
5
6
7