تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری ● قصیده ۲
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ای خداوندی که مقصود بنی‌آدم تویی
کارساز دولت و فرمان‌ده عالم تویی

آفرینش خاتمی آمد در انگشت قضا
گر جهان داند، وگرنه نقش این خاتم تویی

ماتم سَنجَر اگر قتل ملکشه تازه کرد
ای ملکشاه معظّم! سور آن ماتم تویی

ملک مشرق گر تو را شد، ملک مغرب هم تو راست
شاه ایران گر تویی، دارای توران هم تویی

هرکه دارد، از تو دارد اسم و رسم خسروی
شاه اعظم شان توست و خسرو اعظم تویی

مور و مار و مرغ و ماهی جمله در حکم تواند
گم مکن انگشتری کاکنون به جای جم تویی

یوسف و موسی و عیسی نیستی، لیک از ملوک
شاه یوسف‌روی و موسی‌دست و عیسی‌دم تویی

حمله بی‌شرک پذیری، جمله بی‌منت دهی
خسروا! در یک قبا صد رستم و حاتم تویی

پادشاه نسل آدم تا جهان باشد تو باش
زآنکه اهل پادشاهی از بنی‌آدم تویی

فائض است از رایت و از پرچمت صبح و سحر
آنکه او را صبح رایت وز سحر پرچم تویی

══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● قصیده ۱
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

زهی کارت از چرخ بالا گرفته
حدیثت ز چین تا به صُنعا گرفته

رکاب تو را چرخ توسن بسوده
عنان تو را بخت والا گرفته

به نامت هنر فال فرخنده جسته
به یادت خِرد جام صَهبا گرفته

زهی نعل شبدیز و لعل کلاهت
ز تحت‌الثُری تا ثریا گرفته

به هنگام جود و به گاهِ سخاوت
دل و همّتت رسم دریا گرفته

ز لفظ خطیبان مِدحَت سرایت
همه عرصه‌ی عالم آوا گرفته

به یک حمله در خدمت شاه عالم
همه ملک جمشید و دارا گرفته

به فرّ و به اقبال سلطان عالم
سر و افسر و ملک دنیا گرفته

زمان و زمین را بساط کلامت
چو خورشید بالا و پهنا گرفته

سر تیغت از خون او داج دشمن
ز شَنْگَرف و سیماب سیما گرفته

گه از خون دل رنگ یاقوت داده
گه از رنگ خون رنگ مینا گرفته

تویی سرفرازی که هست آفرینت
ز اقصای چین تا به بَطحا گرفته

منِ مدح‌خوان را شب و روز نکبت
در انواع تیمار تنها گرفته

ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عَنقا گرفته

شب محنت من ز امداد فکرت
درازیّ شب‌های یلدا گرفته

مرا صنعت چرخ توسن شکسته
مرا صولت دهر رعنا گرفته

گهم نکبت چرخ اخضَر گرفته
گهم حلقه‌‌ی دام سودا گرفته

من از وحشت دل، سوی حضرت تو
چو موسی رهِ طور سینا گرفته

ز خورشید رای تو و نور دستت
همه دهر نور تجلّی گرفته

ز برهان جَیب تو و معجزاتت
سواد زمین دست بَیضا گرفته

من اندر شکایات امروز و امشب
درِ عشوه‌‌ی شب ز فردا گرفته

سر دامن و آستین بلا را
چو وامِق سر زلف عذرا گرفته

ز بس دهشَت ‌جان و دل، دست کل را
رها کرده و پای اجزا گرفته

ز قرآن ربوده کمال فصاحت
وز انجیل، خطِّ معما گرفته

در خدمتت اختیاری نمانده
در حضرتت جمع غوغا گرفته

همیشه که نام است از حُسن یوسف
جهانی حدیث زلیخا گرفته

بمان ای خداوند و مخدوم عالم
که هست از تو دین قدر والا گرفته

══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۹
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

یک زمان از غم نیاسایم همی
تا که هستم، باده‌پیمایم همی

می‌کنم تدبیر گوناگون، ولیک
بسته‌ی تقدیر نگشایم همی

چند باشم در وفای دلبران؟
چون دمی زیشان نیاسایم همی

جان و دل را در هوای مَه‌وَشان
جز غم و تیمار نفْزایم همی

می‌روم هرجا و می‌جویم مراد
عاقبت نومید بازآیم همی...

────────────────
آگه نِئی ز حالم، ای جان و زندگانی!
دردا که در فراقت، می‌بگذرد جوانی

عمری همی گذارم، روزی همی شمارم
روزی چنان که آید، عمری چنان که دانی

هرگز ز من ندیدی یک روز بی‌وفایی
هرگز ز تو ندیدم یک روز مهربانی!

در کار من نظر کن، بر حال من ببخشای
تا چند بی‌وفایی؟ تا کی ز بدگمانی؟

ای یار ناموافق! رنجی‌ست بی‌نهایت
وی بخت نامساعد! کاری‌ست آسمانی...
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 09:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۸
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ندارم جز غم تو غمگساری
نه جز تیمار تو، تیمارداری

مرا از تو، غم تو یادگار است
از این بهتر چه باشد یادگاری؟

بدان تا روزگارم خوش کنی تو
بر آن امّید بودم روزگاری

همه امّید در وصل تو بستم
بسر شد عمر و هم نگشاد کاری...

────────────────
ای عاشقان گیتی! یاری دهید یاری
کآن سنگ‌دل، دلم را خواری نمود خواری

چون دوستانِ یکدل، دل پیش تو نهادم
بسته به دوستی دل، بنموده دوستداری

گفتم که دل ستانم، ناگاه دل سپردم!
بر طمْع دل‌ستانی، ماندم به دل‌سپاری

جز صبر و بردباری، رویی همی نبینم
چون عاشقم، چه چاره جز صبر و بردباری...؟
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 09:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۷
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

روی خوب خویش را پنهان مکن
دل به دست توست؛ قصد جان مکن

حجره‌ی بیداد، آبادان مخواه
خانه‌ی صبر مرا ویران مکن

هر زمان گویی بریزم خون تو
رغم بدخواهان مگوی و آن مکن

سر مگردان از من و ای جان! مرا
در هوای خویش سرگردان مکن

انوری را بی‌جنایت ای نگار!
در غم هجران خود گریان مکن

────────────────
ای دیر به دست آمده! بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگ‌دلان، دیر رسیدی
چون دوستی سنگ‌دلان، زود برفتی

زآن پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود، برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد، بجستی
ناکرده مرا وصل تو خشنود، برفتی

آهنگ به جانِ منِ دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود، برفتی...
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 01:36 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۶
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ای برده دل من و جفا کرده
با فرقتِ خویشم آشنا کرده

آخر به جفا مرا بیازردی
در اولِ دوستی وفا کرده

روی از تو بتا! چگونه گردانم؟
پشت از غمِ عشق تو دو تا کرده

هر روز مرا هزار بد گویی
من بر تو هزار شب دعا کرده!

ای رنج فراق روی و موی تو
جان و دل من ز من جدا کرده

وآنگه منِ مستمندِ بی‌دل را
در محنت عاشقی رها کرده

────────────────
مسکین دلم به داغِ جفا ریش کرده‌ای
جور از همه جهان تو به من بیش کرده‌ای

دل ریش شد، هنوز جفا می‌کنی بر او
ای پُر نمک! دلم همه بر ریش کرده‌ای

بر عاشقان جفا کنی ای دوست! روز و شب
لیکن ز جمله بر دل ما بیش کرده‌ای

گفتی که از فراق، چه رنجت همی رسد؟
آری! قیاس ما ز دل خویش کرده‌ای...
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 01:20 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۵
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

دلم بردیّ و برگشتی، زهی دلدار بی‌معنی
چه بود آخر تو را مقصود از این آزار بی‌معنی؟

نگار! از این جفا کردن بدان تا من بیازارم
روا داری که خوانندت جهانی یار بی‌معنی؟

وگر جایی دگر تیز است روزی چند بازارت
مشو غرّه نگارینا! بدان بازار بی‌معنی

همی گفتی که تا عمرم تو را هرگز بِنَگْذارم
کنون حیران بماندستم از این گفتار بی‌معنی...

────────────────
ای مردمان! بگویید آرام جان من کو؟
راحت‌فزای هرکس، محنت‌رسان من کو؟

نامش همی نیارمْ بردن به پیش هرکس
گه‌گه به ناز گویم سرو روان من کو؟

در بوستان شادی، هرکس به چیدن گل
آن گل که نشْکُفیده‌ست در بوستان من کو؟

جانانِ من سفر کرد، با او برفت جانم
بازآمدن از ایشان، پیداست آن من کو؟

هرچند در کمینه،‌ نامه همی نیرزم
در نامه‌ی بزرگان زو داستان من کو؟

هرکس به خان و مانی، دارند مهربانی
من مهربان ندارم، نامهربان من کو؟
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 01:08 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۴
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

سرِ آن دارم کامروز برِ یار شوم
برِ آن دلبر دُردی‌کش عیّار شوم

به خرابات و مِی و مَصْطَبه ایمان آرَم
وز مناجات شب و صومعه بیزار شوم

چون که شایسته‌ی سجاده و تسبیح نیَم
باشد ای دوست! که شایسته‌ی زُنّار شوم

تو اگر معتکف توبه همی باشی، باش
من همی معتکف خانه‌ی خَمّار شوم

رو تو و قامتِ موْذن، که مرا زین مستی
تا قیامت سر آن نیست که هشیار شوم...

────────────────
آتش ای دلبر! مرا بر جان مزن
در دل مسکین من دندان مزن

شرط و پیمان کرده‌ای در دوستی
دوستی کن؛ شرط بر پیمان مزن

هجر و وصلت، درد و درمان من است
مردمی کن؛ وصل بر هجران مزن

دیده‌ی بخت مرا گریان مکن
گردنِ بخت مرا خندان مزن

چشم را گو در رُخم خنجر مکش
زلف را گو بر دلم چوگان مزن

جان و دل چون هر دو همراه تواند
گر مسلمانی، ره ایشان مزن
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 12:56 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
1
2
3
4
5
6
7