تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری - غزلیات 31
چاپ این صفحه


یک زمان از غم نیاسایم همی
تا که هستم باده‌پیمایم همی

می‌کنم تدبیر گوناگون ولیک
بسته‌ی تقدیر نگشایم همی

چند باشم در وفای دلبران ؟
چون دمی زیشان نیاسایم همی

جان و دل را در هوای مه‌وشان
جز غم و تیمار نفزایم همی

می‌روم هرجا و می‌جویم مراد
عاقبت نومید باز آیم همی

---
آگه نِه‌ای ز حالم ای جان و زندگانی
دردا که در فراقت می‌بگذرد جوانی

عمری همی گذارم ، روزی همی شمارم
روزی چنان که آید ، عمری چنانک دانی

هرگز ز من ندیدی یک روز بی‌وفایی
هرگز ز تو ندیدم یک روز مهربانی

در کار من نظر کن ، بر حال من ببخشای
تا چند بی‌وفایی ، تا کی ز بدگمانی ؟

ای یار ناموافق ، رنجیست بی‌نهایت
وی بخت نامساعد ، کاریست آسمانی



#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 30
چاپ این صفحه


ندارم جز غم تو غمگساری
نه جز تیمار تو تیمارداری

مرا از تو ، غم تو یادگارست
از این بهتر چه باشد یادگاری ؟

بدان تا روزگارم خوش کنی تو
بر آن امّید بودم روزگاری

همه امید در وصل تو بستم
به‌سر شد عمر و هم نگشاد کاری

---
ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری
کان سنگ‌دلْ دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یک‌دلْ دل پیش تو نهادم
بسته به دوستی دلْ بنموده دوستداری

گفتم که دل ستانم ، ناگاه دل سپردم
بر طمْع دل‌ستانی ماندم به دل‌سپاری

جز صبر و بردباری رویی همی نبینم
چون عاشقم چه چاره جز صبر و بردباری



#انوری

مورخ : شنبه 1394/11/17 + 10:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 29
چاپ این صفحه


گر تو را روزی ز ما یاد آمدی
دل کجا از غم به فریاد آمدی

خرمن اندوه کِی ماندی به جای
گر ز سوی وصل تو باد آمدی

کاشکی بر دست کار چاپُکی
بخت ما با چشمت استاد آمدی

نام بیداد از جهان برخاستی
گر ز زلفت گه‌گهی داد آمدی

ور به جانی وصل تو ممکن شدی
عاشقت پیوسته دلشاد آمدی

---
تو گر دوست داری مرا ور نداری
منم همچنان بر سر دوستداری

به هر دست خواهی برون آی با من
ز تو دست‌برد و ز من بردباری

چه دارم ز عشق تو ؟ عمری گذشته
نیاری بدین خاصیت روزگاری

دل آنجا نهادم که عهدی بکردی
به پای وفا بر کدام استواری

همان بِه که با خوی تو دل نبندم
که الحق چنین خوب‌خویی نداری



#انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 02:37 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 28
چاپ این صفحه


روی خوب خویش را پنهان مکن
دل به دست توست ، قصد جان مکن

حجره‌ی بیداد آبادان مخواه
خانه‌ی صبر مرا ویران مکن

هر زمان گویی بریزم خون تو
رغم بدخواهان مگوی و آن مکن

سر مگردان از من و ای جانْ مرا
در هوای خویش سرگردان مکن

انوری را بی‌جنایت ای نگار
در غم هجران خود گریان مکن

---
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگ‌دلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگ‌دلان زود برفتی

زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود ، برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ به جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود ، برفتی



#انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 02:36 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 27
چاپ این صفحه


ای برده دل من و جفا کرده
با فرقت خویشم آشنا کرده

آخر به جفا مرا بیازردی
در اولِ دوستی وفا کرده

روی از تو بتا چگونه گردانم ؟
پشت از غمِ عشق تو دو تا کرده

هر روز مرا هزارْ بد گویی
من بر تو هزار شب دعا کرده

ای رنج فراق روی و موی تو
جان و دل من ز من جدا کرده

وانگه من مستمند بی‌دل را
در محنت عاشقی رها کرده
---
مسکین دلم به داغ جفا ریش کرده‌ای
جور از همه جهان تو به من بیش کرده‌ای

دل ریش شد ، هنوز جفا می‌کنی بر او
ای پُر نمک دلم همه بر ریش کرده‌ای

بر عاشقان جفا کنی ای دوستْ روز و شب
لیکن ز جمله بر دل ما بیش کرده‌ای

گفتی که از فراق ، چه رنجت همی رسد ؟
آری قیاس ما ز دل خویش کرده‌ای



#انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 02:20 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 26
چاپ این صفحه


جرم رهی دوستی روی تو
آفت سودای دلش موی تو

دلْ نفس عشق تو تنها زند
در همه دل‌ها هوس روی تو

ناوکِ غمزه مزن آندان که او
کشته‌ی هر غمزده‌ی خوی تو

هست بسی یوسفِ یعقوب‌رنگ
پیرهنی کوست درو بوی تو

از در خود عاشق خود را مران
رحم کن انگار سگ کوی تو

---
ای مردمان بگویید آرام جان من کو ؟
راحت‌فزای هرکس ، محنت‌رسان من کو ؟

نامش همی نیارمْ بردن به پیش هرکس
گه‌گه به ناز گویم سرو روان من کو ؟

در بوستان شادی هرکس به چیدن گل
آن گل که نشْکُفیدست در بوستان من کو ؟

جانانِ من سفر کرد ، با او برفت جانم
باز آمدن از ایشانْ پیداست آن من کو ؟

هرچند در کمینه ،‌ نامه همی نیرزم
در نامه‌ی بزرگان زو داستان من کو ؟

هرکس به خان و مانی ، دارند مهربانی
من مهربان ندارم ، نامهربان من کو ؟



#انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 02:08 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 25
چاپ این صفحه


سر آن دارم کامروز برِ یار شوم
برِ آن دلبر دُردی‌کش عیار شوم

به خرابات و می و مَصْطَبه ایمان آرم
وز مناجات شب و صومعه بیزار شوم

چون که شایسته‌ی سجاده و تسبیح نیَم
باشد ای دوست که شایسته‌ی زُنّار شوم

کار می‌دارد و معشوق و خرابات و قمار
کی بُود کِی ، که دگر بر سر انکار شوم

تو اگر معتکف توبه همی باشی ، باش
من همی معتکف خانه‌ی خَمّار شوم

رو تو و قامت موْذن که مرا زین مستی
تا قیامت سر آن نیست که هشیار شوم

---
آتش ای دلبر مرا بر جان مزن
در دل مسکین من دندان مزن

شرط و پیمان کرده‌ای در دوستی
دوستی کن ، شرط بر پیمان مزن

هجر و وصلت درد و درمان من است
مردمی کن ، وصل بر هجران مزن

دیده‌ی بخت مرا گریان مکن
گردن بخت مرا خندان مزن

چشم را گو در رخم خنجر مکش
زلف را گو بر دلم چوگان مزن

جان و دل چون هر دو همراه تواند
گر مسلمانی ، ره ایشان مزن



#انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 01:56 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 24
چاپ این صفحه


تو را من دوست می‌دارم ، ندانم چیست درمانم
نه روی هجر می‌بینم نه راه وصل می‌دانم

نپرسی هرگز احوالم ، نسازی چاره‌ی کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم

دلم بردی و آن‌گاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بی‌دلْ صبر نتْوانم

اگر با من نخواهی ساخت ، جانم همچو دل بستان
که بی‌وصل تو اندر دل ، وبال دل بود جانم

---
دل را به غمت نیاز می‌بینم
کارت همه کبر و ناز می‌بینم

وان جامه که دی وصل ما بودی
اکنون نه بر آن طراز می‌بینم

صد گونه زیان همی پدید آید
سرمایه‌ی دل چو باز می‌بینم

آنرا که فلک همی کند نازش
او را به تو هم نیاز می‌بینم



#انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 01:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
1
2
3
4
5
6
7