تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری ● غزلیات ۲۳
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

تو را من دوست می‌دارم، ندانم چیست درمانم
نه روی هجر می‌بینم، نه راه وصل می‌دانم

نپرسی هرگز احوالم، نسازی چاره‌ی کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم

دلم بردیّ و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بی‌دل، صبر نتْوانم

اگر با من نخواهی ساخت، جانم همچو دل بستان
که بی‌وصل تو اندر دل، وبالِ دل بُود جانم...

────────────────
بی‌گناه از من تبرّا می‌کنی
آنچه از خواری‌ست، با ما می‌کنی

سهل می‌گیرم خطاکاریّ تو
ورچه می‌دانم که عمدا می‌کنی

من خود از سودای تو سرگشته‌ام
هر زمان با من چه صفرا می‌کنی

کشتی عمرم شکسته‌ست ای عجب!
چشمم از خونابه دریا می‌کنی

جان نخواهم بُرد امروز از غمت
وعده‌ی وصلم به فردا می‌کنی

انوری چون در سر کار تو شد
بر سر خلقش چه رسوا می‌کنی
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 12:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۲
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ای آرزوی جانم! در آرزوی آنم
کز هجر، یک شکایت، در گوش وصل خوانم

دانی چگونه باشم در محنتی چنینم؟
زآن پس که دیده باشی در دولتی چنانم

با دل به درد گفتم کآخر مرا نگویی
کآن خوشدلی کجا شد؟ دل گفت می‌ندانم

گه‌گه به آب دیده خرسند کردمی دل
کار آنچنان شد اکنون، آن هم نمی‌توانم

من این همه ندانم، دانم که می‌برآید
جانم ز آرزویت، ای آرزوی جانم!

────────────────
جانا! ز غم عشق تو امروز چنانم
کاندر خمِ زلف تو توان کرد نهانم

بر چهره عیان گشت به یک‌بار ضمیرم
وز دیده نهان کرد به یک‌بار نشانم

زین بیش مَمان در غم خویشم که از این پس
دانی که اگر بی‌تو بمانم، بِنَمانم

از دست فراقت، اگرم دست نگیری
زودا که فراق تو بَرد دست به جانم

هرچند که اندیشه کنم تا غرض تو
از کشتن من چیست؟ همی هیچ ندانم...
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 12:43 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۱
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم
دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم

ایمان و کفر نیست مرا در غمش، که من
در کار او به کفر و به ایمان نمی‌رسم

راهی‌ست بی‌کرانه غم عشقش و مرا
چون پای صبر نیست، به پایان نمی‌رسم

یاری‌ست بس عزیز، به ما زآن نمی‌رسد
صیدی‌ست بس شگرف، بدو زآن نمی‌رسم

گوید به ما ز حرمت ما کم همی رسی
حرمت بهانه‌ای‌ست، ز حِرمان نمی‌رسم

سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد
معذورم ار به خدمت سلطان نمی‌رسم

────────────────
کار جهان نگر که جفای که می‌کشم
دل را به پیشِ عهدِ وفای که می‌کشم

این نعره‌های گرم ز عشقِ که می‌زنم؟
این آه‌های سرد برای که می‌کشم؟

بهر رضای دوست ز دشمن جفا کِشند
چون دوست نیست، بهر رضای که می‌کشم؟

دل در هوای او ز جهانی کرانه کرد
آخر نگویدم که هوای که می‌کشم

ای روزگار عافیت! آخر کجا شدی؟
باری، بیا ببین که برای که می‌کشم

شهری‌ست انوری و شب و روز این غزل
کار جهان نگر که جفای که می‌کشم
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 12:41 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲۰
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

یارم تویی به عالم یار دگر ندارم
تا در تنم بُود جان، دل از تو برندارم

دل برندارم از تو، وز دل سخن نگویم
زآن دل سخن چه گویم؟ کز وی خبر ندارم

دارم غم تو دائم، با جان و دل برابر
زیرا که جز غم تو چیزی دگر ندارم

هر ساعتی فریبم دل را به عشوه‌ی تو
گوئی که عشوه‌ی تو، یک یک ز بر ندارم

گفتی که صبر بُگزین تا کام دل بیابی
صبر از چنان جمالی نَشْگِفت اگر ندارم

صبرم چگونه باشد از عشق ماه‌رویی؟
کاندر زمانه کس را زو دوست‌تر ندارم...

────────────────
نگارا! جز تو دلداری ندارم
به جز تو در جهان یاری ندارم

به جز بازار وسواس تو در دل
-به جانِ تو- که بازاری ندارم

اگرچه خاطرم آزرده‌ی توست
ز تو در خاطر آزاری ندارم

تو را -باری- به هر غم، غمخوری هست
غمِ من خور که غمخواری ندارم

بسانِ انوری در گلْسِتانم
چه بدبختم که خود خاری ندارم
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : جمعه 1394/11/16 + 10:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۱۹
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

در دستِ غم یار دلارام بماندم
هشیارترین مرغم و در دام بماندم

بردم نَدَبِ عشق ز خوبان جهان من
از دستِ دلِ ساده سرانجام بماندم!

یک گام به کام دل خودکامه نهادم
سرگشته همه عمر در آن گام بماندم

آتش زدم اندر دل، تا جمله بسوزد
دلسوخته شد آخر و من خام بماندم

بر بام طمع رفتم، تا وصل ببینم
بشکست قضا پایم و بر بام بماندم

یاران همه رفتند ز ایامِ حوادث
افسوس که من در گَوِ ایام بماندم...

────────────────
هرچند به جای تو وفا دارم
هم از تو توقع جفا دارم

در سر ز تو همچنان هوس دارم
در دل ز تو همچنان هوا دارم

از من چو جهان مبر که تو دانی
کز دولت این جهان تو را دارم

بیگانه مشو چو دین و دل با من
چون با غم تو، دل آشنا دارم

گویی که مگوی راز با خصمان
حاشاللَه که این روا دارم
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1394/11/15 + 01:04 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۱۸
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

کس نداند کز غمت چون سوختم
خویشتن در چه بلا اندوختم

دیدنی دیدم از آن رخسار تو
جان بدان یک دیدنت بفروختم

برکشیدم جامه‌ی شادی ز تن
وز بلا دَلْقی کنون نو دوختم

هرچه دانش بود گم کردم همه
در فراقت زرگری آموختم

زر براندودم بر این رخسار سیم
آتش اندر کوره‌ی دل سوختم

────────────────
برآنم کز تو هرگز برنگردم
به گرد دلبری دیگر نگردم

دل اندر عشق بستم، ور همه عمر
جفا بینم هم از تو برنگردم

مرا اسلام مانده‌ست؛ اندر آن کوش
که از هجران تو کافر نگردم

چنانم من ز هجرانت نگارا!
کز این غم تا زیَم، بهتر نگردم
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1394/11/15 + 12:56 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۱۷
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

به جان آمد مرا کار از دل خویش
غمی گشتم ز کار مشکل خویش

در آن دریا شدستم غرقه، کآنجا
به جز غم می‌نبینم ساحل خویش

به راه وصل می‌پویم، ولیکن
همه در هجر بینم منزل خویش

مبادا هیچ آسایش دلم را
اگر جز رنج بینم حاصل خویش

اگر کس قاتل خود بود هرگز!
منم آنکس؛ نخستین قاتل خویش

────────────────
که را در شهر برگویم غم دل
که آید در دو عالم محرم دل؟

دلی دارم همیشه همدم غم
غمی دارم همیشه همدم دل

دلِ عالم نمی‌دانم یقین دان
از آن افتاده‌ام در عالم دل

دلیّ و صد هزاران آهِ خونین
ز حد بگذشت الحق ماتم دل

کنار مرحمت ار بازگیری
به خرواران فرو ریزم غم دل
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1394/11/15 + 12:47 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۱۶
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

وصلت به آبِ دیده میسر نمی‌شود
دستم به حیله‌های دگر در نمی‌شود

هرچند گرد پای و سر دل برآمدم
هیچم حدیث هجر تو در سر نمی‌شود

دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان
یک ذره‌ش آرزوی تو کمتر نمی‌شود

با آنکه کس به شادی من نیست در غمت
زین یک متاعم اینهمه درخور نمی‌شود

گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید
گفتی مرا حدیث تو باور نمی‌شود!

جانا! از این حدیث تو را خود فراغتی‌ست
گر باورت همی شود و گر نمی‌شود

گویی چو زر شود همه کارت چو زر بُود
کارت ز بی‌زری‌ست که چون زر نمی‌شود...

────────────────
دل در هوست ز جان برآید
جان در غمت از جهان برآید

گو جان و جهان مباش، اَندیک
مقصود تو از میان برآید

سودیست تمام اگر دلی را
یک غم ز تو رایگان برآید

همخانه‌ی هرکه شد غم تو
زودا که ز خان ‌و مان برآید

وآنکس که فرو شود به کویَت
دیرا که از او نشان برآید

گویی که اگرچه هست کامم
تا کام دلِ فلان برآید

لیکن ز زبان این و آن است
هر طعنه که از زبان برآید

نشْنیدستی چنان توان مُرد
ای جانِ جهان! که جان برآید؟

دل طعنه‌ی تو بدید، بخْرید
تا دیده‌ی این و آن برآید!

ارزان مفروش انوری را
گر بازخَری، گران برآید
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1394/11/15 + 12:26 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام