تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری - غزلیات 15
چاپ این صفحه


طاقت عشق تو زین بیشم نمانْد
بیش از این بی‌تو سرِ خویشم نماند

راست می‌خواهی ،‌ نخواهم بی‌تو عمر
برگ گفتار کمابیشم نماند

شد توانگر جانم از تیمار و غم
زان دل بی‌صبر درویشم نماند

تا گرفتم آشنایی با غمت
در جهان بیگانه و خویشم نماند

چون کنم تدبیر کارت ، چون کنم ؟
چون دل تدبیراندیشم نماند

---
درد تو دلا نهان نمانَد
اندوه تو جاودان نماند

از عشق مشو چنین شکفته
کان روی نکو چنان نماند

آوازه‌ی تو فرو نشیند
وز محنت تو نشان نماند

گر با همه کس چنین کند دل
یک دلشده در جهان نماند

از درد تو دل نماند و بیم است
کز بی‌رحمیت ، جان نماند

از کار جهان کرانه‌ای دل
کآزار درین میان نماند

آن سود بَسم که تو بمانی
بل تا همه سو زیان نماند



#انوری

مورخ : پنجشنبه 1394/11/15 + 11:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 14
چاپ این صفحه


مرا تاثیر عشقت بر دل آمد
همه دعویِ عقلم باطل آمد

دلم بردی به جانم قصد کردی
مرا این واقعه بس مشکل آمد

ز دل نالم ، ز روی تو چه نالم ؟
به رویم هرچه آید زین دل آمد

حساب وصل با عشقت بکردم
مرا صد ساله محنت فاضل آمد

مرا زلفت عمل فرمود در عشق
همه درد دلم زو حاصل آمد

همه روی زمین یاری گزیدم
ولیکن در وفا سنگین‌دل آمد

---
جانا دلم از غمت به جان آمد
جانم ز تو بر سر جهان آمد

از دولت این جهان ، دلی بودم
آن نیز به دولتت گران آمد

آری همه دولتی گران آید
چون پای غم تو در میان آمد

در راه تو کارها بنامیزد
چونان که بخواستم ، چنان آمد

در حجره‌ی دلْ خیال تو بنشست
چون عشق تو در میان جان آمد

جان بر در دل به درد می‌گوید
دستوری هست در توان آمد

از دست زمانه داستان گشتم
چون پای دلم در آستان آمد

گفتم که تو از زمانه بِه باشی
خود هر دو نواله استخوان آمد

یک‌باره سپر بر انوری مفکن
با او همه‌ وقت ، بر توان آمد



#انوری

مورخ : پنجشنبه 1394/11/15 + 11:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 13
چاپ این صفحه


چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد
چه کنم ، صبر کنم گر ز تو بیداد رسد

گر وصال تو به ما می‌نرسد ، ما و خیال
آرزو گر به گدایان نرسد ، یاد رسد

چه رسیدست به لاله ز رخت جز حسرت ؟
حسرتْ آن است که بر سوسنِ آزاد رسد

خاک درگاه تو را سرمه‌ی خود خواهم کرد
آری از خاک درت این قدَرم باد رسد

از تو هر روز غمی می‌طلبم از پی آنْک
سیریِ دینه به امروز چه فریاد رسد

---
بی‌عشق توام به سر نخواهد شد
با خوی تو خوی در نخواهد شد

آوخ ! که به جز خبر نماند از من
وز حال مَنت خبر نخواهد شد

گفتم که به صبرْ بِه شود کارم
خود می‌نشود مگر نخواهد شد

گیرم که ز بد ، بَتَر شود ، گو شو
دانم ز بتر ، بتر نخواهد شد

ور عمر به کام من نشد کاری
دیرم نشدست اگر نخواهد شد

با عشق درآمدم به دلتنگی
کآخر دل او دگر نخواهد شد

هجرانت به طعنه گفت جان می‌کن
وز دور همی نگر نخواهد شد

جز وصل توام نمی‌شود در سر
زین کار چنین به سر نخواهد شد

خون شد دلم از غمت چه می‌گویم ؟
خون شد دل و بس جگر نخواهد شد

تا کی سپری بر انوری آخر ؟
در خاک لگد سپر نخواهد شد



#انوری

مورخ : پنجشنبه 1394/11/15 + 11:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 12
چاپ این صفحه


مرا صورت نمی‌بندد که دل یاری دگر گیرد
مرا بیکار بگذارد ، سرِ کاری دگر گیرد

دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپْذیرد
که بگذارد هوای او هواداری دگر گیرد

ازو دوری نیارم جست ، ترسم زآنکه ناگاهی
خورَد زنهار با جانم وفاداری دگر گیرد

اگر زان لعل شکّربار بفروشد به جانْ مویی
رضای او بجوید جان خریداری دگر گیرد

گل باغ وصالش را رها کردم به نادانی
به جای گل ، ز هجر او همی خاری دگر گیرد

---
از وصل تو آتشِ جگر خیزد
وز هجر تو ناله‌ی سحر خیزد

سرگشته‌‌ی عالمِ هوای تو
هر روز ز عالم دگر خیزد

دیوانه‌ی زلف و خسته‌ی چشمت
هر فردایی  ز دی ، بَتَر خیزد



#انوری

مورخ : پنجشنبه 1394/11/15 + 11:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 11
چاپ این صفحه


حلقه‌ی زلف تو بر گوشْ همی جان ببَرد
دل ببُرد از من و بیم است که ایمان ببرد

در سر زلف تو جز حلقه و چین ، خاصیتی است
که همی جان و تن و دین و دلم ، آن ببرد

خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاه
که همی زلف تو از راه دل آسان ببرد

از خم زلف تو سامانِ رهایی نبود
هیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد

عشق زلف تو چو سلطان دلم شد ، گفتم
کین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد

برد از خدمت سلطانم از آن می‌ترسم
که کنون خوش‌ْخوشم از طاعت یزدان ببرد !

---
صبر کن ای تنْ که آن بیداد هجران بگذرد
راحتِ تن چون که بگذشت ، آفت جان بگذرد

خویشتن در بند نیک و بد مکن از بهر آنک
زشت و خوب و وصل و هجران ، درد و درمان بگذرد

روزگاری می‌گذار امروز از آن نوعی که هست
کانچه مردم بر خود آسان کرد ، آسان بگذرد

گرچه مهجورم ، تن اندر درد هجران کِی دهم ؟
روزی آخر یاد ما بر یاد جانان بگذرد

گرچه در پیمان توست این دم چنان غافل مباش
کین جهان مختصرآبادِ ویران بگذرد

ماه‌رویا ! تکیه بر عشق من و خوبی خویش
بس مکن زیرا که هم این وَ هم آن بگذرد



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 01:09 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 10
چاپ این صفحه


جان ، نقش رخ تو بر نگین دارد
دل ، داغ غم تو بر سرین دارد

تا دامن دل به دست عشق توست
صدگونه هنر در آستین دارد

چشم تو دلم ببُرد و می‌بینم
کاکنون پی جان و قصد دین دارد

گویی که سخن مگوی و دم دَرکِش
انصاف بده که برگْ این دارد

در باغ جهان مرا چه می‌بینی
جز عشق تویی که در زمین دارد ؟

در خشک و ترْ انوری به صد حیلت
در فرقت تو دلی حزین دارد

---
آرزوی روی تو جانم بِبُرد
کافری‌های تو ایمانم ببرد

از جهان ، ایمان و جانی داشتم
عشق تو هم این و هم آنم ببرد

عقل را گفتم که پنهان شو برو
کین همه پیدا و پنهانم ببرد

گفت اگر این‌بار دست از من بداشت
باز ، باز آمد به دستانم ببرد

انوری چند از شکایت‌های عشق
کو فلان بگذاشت و بِهْمانم ببرد

این همه بگذار و می‌گوی انوری
آرزوی روی تو جانم ببرد



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 12:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 9
چاپ این صفحه


ماهْ چون چهره‌ی زیبای تو نیست
مشکْ چون زلف گل‌آرای تو نیست

کس ندیدست رخ خوب تو را
که چو من بنده و مولای تو نیست

کردم از دیده و دلْ جای تو را
گرچه از دیده و جانْ جای تو نیست

چه دهی وعده‌ی فردا که مرا
دلِ این وعده‌ی فردای تو نیست

---
روی برگشتنم از روی تو نیست
که جهانم به یکی موی تو نیست

زان ز روی تو نگردانم روی
که به جز روی تو چون روی تو نیست

هیچ شب نیست که اندر طلبت
بسترم خاک سر کوی تو نیست

هیچ دم نیست که بر جان و دلم
داغی از طعنه‌ی بدگوی تو نیست

نیست با این همه ، آزَرم ازو
زآنکه بی تعبیه‌ی بوی تو نیست



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 12:38 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 8
چاپ این صفحه


عشق تو ، دل را نکو پیرایه‌ایست
دیده را دیدار تو سرمایه‌ایست

تیرِ مژگان تو را خون ریختن
در طریق عشق ، کمتر پایه‌ایست

از وفا فرزند اندوه تو را
دل ز مادر مهربان‌تر دایه‌ایست

بنده گشت از بهر تو دل دیده را
گرچه دل را دیده بد همسایه‌ایست

زان مرا وصلت به دست هجر داد

کز پی هر آفتابی سایه‌ایست

---
بازماندم در غم و تیمار او ، تدبیر چیست ؟
بازگشتم عاجز اندر کار او ، تدبیر چیست ؟

باز خونِ عقل و جانم ریخت اندر عشق او
دیده‌ی شوخ‌کش خونخوار او ، تدبیر چیست ؟

باز بار دیگرم در زیر بار غم کشید
آرزوی لعل شکّربار او ، تدبیر چیست ؟

پیش از این عمری به باد عشق او بر داده‌ام
بازگشتم عاشق دیدار او ، تدبیر چیست ؟

در میان محنتِ بسیارْ گشتم ناپدید
از غم و اندیشه‌ی بسیار او ، تدبیر چیست ؟

شیوه‌ی عهدش دگر با انوری بخْرند باز
خویشتن بفروخت در بازار او ، تدبیر چیست ؟



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 12:28 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
...
3
4
5
6
7