تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری - غزلیات 7
چاپ این صفحه


عشق تو از ملک جهان خوش‌تر است
رنج تو از راحت جان خوش‌تر است

خوش‌ترم آن نیست که دل برده‌ای
دل درِ جان می‌زند ، آن خوش‌تر است

من به کرانی شدم از دست هجر
پای ملامت به میان خوش‌تر است

دل به بدی تن زده تا بِه شود
خوردن زهری به گمان خوش‌تر است

وصل تو روزی نشد و روز شد
سود نه و مایه زیان خوش‌تر است

عمر شد و عشوه به دستم بماند
دخل نه و خرج روان خوش‌تر است

از پی دلْ جان به تو انداختیم
بر اثر تیر کمان خوش‌تر است

کیسه‌ی عمرم ز غمت شد تهی
بی‌رمه مرسوم شبان خوش‌تر است

این همه هست و تو نه با انوری
وین همه در کار جهان خوش‌تر است

---
مرا دانی که بی‌تو حالْ چون است ؟
به هر مژگان ، هزاران قطره خون است

تنم در بندِ هجر تو اسیر است
دلم در دست عشق تو زبون است

غم عشق تو در جان هیچْ کم نیست
چه جای کم که هر ساعت فزون است

به وجهی خون همی بارم من از دل
که در عشق توام غم رهنمون است

اگر بخشود خواهی ، هرگز ای جان !
بر این دل جای بخشایش کنون است



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 12:44 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 6
چاپ این صفحه


هر شکن در زلف تو ، از مشک دالی دیگر است
هر نظر از چشم تو ، سِحر حلالی دیگر است

ناید اندر وصف کس ، آن چشم و زلف از بهر آنْک
در خیال هر کس از هر یک خیالی دیگر است

هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشم
عقل دوراندیش گوید آن مثالی دیگر است

هرکسی زان چشم و زلف اندر گمانی دیگرند
وان گمان‌ها نیز از هر یک محالی دیگر است

گرچه در عین کمالست از نکویی گوئیا
از ورای آن کمال او ، کمالی دیگر است

من به حالی دیگرم از عشق او هر لحظه‌ای
زانکه او در حسن هر ساعت به حالی دیگر است

---
مهرت به دل و به جان دریغ است
عشق تو به این و آن دریغ است

وصل تو بدان جهان توان یافت
کان ملکْ بدین جهان دریغ است

قدر چو تویی زمین چه داند ؟
کان قدر به آسمان دریغ است

در کوی وفای تو به انصاف
یک دل به هزار جان دریغ است



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 12:32 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 5
چاپ این صفحه


ز عشق تو ، نهانمْ آشکار است
ز وصل تو نصیبم انتظار است

ز باغ وصل تو گل کِی توان چید ؟
که آنجا گفتگوی از بهر خار است

ولی در پای تو گشتم بدان بوی
که عهدت همچو عشقم پایدار است

دلم رفت و ز تو کاری نیامد
مرا با این فضولی ، خود چه کار است ؟

به بند روزگارم چند بندی ؟
سخن خود بیشتر در روزگار است

به عهدم دست می‌گیری ولیکن
که می‌گوید که پایت استوار است ؟

تو را با انوری زین‌گونه دستان
نه یک‌بار و دوبار است و سه‌بار است

---
ای یار ! مرا غم تو یار است
عشق تو ز عالم اختیار است

با عشق تو غمْ همی گُسارم
عشق تو غمست و غمگسار است

جان و جگرم بسوخت هجران
خود عادت دلْ نه زین شمار است

جان سوختن و جگر خَلیدن
هجران تو را کمینه کار است

در هجر ، ز درد بی‌قرارم
کان درد هنوز برقرار است

ای راحتِ جان منْ فرج ده
زان درد که نامش انتظار است

در تاب شدی که گفتم از تو
جز دردْ مرا چه یادگار است ؟



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 12:23 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 4
چاپ این صفحه


گلبُن عشق تو بی‌خار آمَدَست
هر گلی را صد خریدار آمدست

عالمی را از جفای عشق تو
پای و پیشانی به دیوار آمدست

حسن را تا کرده‌ای بازار تیز
فتنه از خانه به بازار آمدست

باز کاری درگرفتَستی مگر
نو گرفتی تازه در کار آمدست

تا تو را جانِ جهان خوانْد انوری
در جهان شوری پدیدار آمدست

---
کارم ز غمت به جان رسیدست
فریاد بر آسمان رسیدست

نتوان گله‌ی تو کرد ، اگرچه
از دل به سر زبان رسیدست

در عشق تو بر امید سودی
صدبار مرا زیان رسیدست

هرجا که رِسم برابر من
اندوه تو در میان رسیدست

این آبْ ز فرق برگذشته است
وین کارد بر استخوان رسیدست



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 12:14 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 3
چاپ این صفحه


تا دلِ مسکین من در کار توست
آرزوی جان من دیدار توست

جان و دل در کار تو کردم فدا
کار من این بود ، دیگر کار توست

دل تو را دادم وگر جان بایدت
هم فدای لعل شکّربار توست

شایدم گر جان و دل از دست رفت
ایمنم اَندی که در زنهار توست

---
جرم رهی دوستی روی توست
آفت سودای دلش موی توست

دل نفس از عشق تو تنها نزد
در همه دل‌ها هوس روی توست

ناوکِ غمزه مزن او را که او
کشته‌ی هر غم‌زده‌ی خوی توست

هست بسی یوسفِ یعقوبْ رنگ
پیرهنی را که درو بوی توست

از درِ خود عاشق خود را مران
رحم کن ، انگار سگ کوی توست



#انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 11:58 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 2
چاپ این صفحه


جانا به جان رسید ز عشق تو ، کار ما
دردا که نیستت خبر از روزگار ما

در کار تو ، ز دست زمانه غمی شدم
ای چون زمانه بد ، نظری کن به کار ما

بر آسمان رسد ز فراق تو ، هر شبی
فریاد و ناله‌های دلِ زارْ زار ما

دردا و حسرتا که به جز بارِ غم نماند
با ما به یادگاری از آن روزگار ما

بودیم برکنارْ ز تیمار روزگار
تا داشت روزگار تو را در کنار ما

آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌ای
امروز نیست جز غم تو غمگسار ما

آری به اختیار دلِ انوری نبود
دست قضا ببست در اختیار ما

---
خَه ! از کجات پرسم چونست روزگارت ؟
ما را دو دیده باری ، خون شد در انتظارت

در آرزوی رویتْ دور از سعادت تو
پیچان و سوگوارمْ چون زلف تابدارت

ما را نگویی ای جان کآخر به چه عنایت
بیگانگی گرفتی از یار دوستدارت ؟

ای جان و روشنایی بِه زین همی بباید
تو برکناری از ما ، ما در میان کارت

با ماتْ در نگیرد ، ماییم و نیم‌جانی
یا مرگ جان گزینم ، یا وصل خوشگوارت

گر بختْ دست گیرد ، ور عمرْ پای دارد
یک‌بار دیگر ای جانْ گیریم در کنارت



#انوری

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 02:07 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری - غزلیات 1
چاپ این صفحه


بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
چو ما را یک نفس باشد ، نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم
وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را

کم از یک دم‌زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غم عشقت بجنباند به گوش اندر جَرس ما را

---
جرمی ندارم بیش از این کز جانْ وفادارم تو را
ور قصد آزارم کنی ،‌ هرگز نیازارم تو را

زین جور بر جانم کنون ، دست از جفا شستی به خون
جانا چه خواهد شد فزون ، آخر ز آزارم تو را ؟

رخ گر به خون شویم همی ، آب از جگر جویم همی
در حال خود گویم همی ، یادی بود کارم تو را

جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی انوری ، روزی وفادارم تو را



#انوری

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 01:39 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
...
4
5
6
7