ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری ● غزلیات ۷
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

عشق تو، دل را نکو پیرایه‌ای‌ست
دیده را دیدار تو سرمایه‌ای‌ست

تیرِ مژگان تو را خون ریختن
در طریق عشق، کمتر پایه‌ای‌ست

از وفا، فرزندِ اندوه تو را
دل، ز مادر مهربان‌تر دایه‌ای‌ست

بنده گشت از بهر تو دل دیده را
گرچه دل را دیده بد همسایه‌ای‌ست

زآن مرا وصلت به دست هجر داد
کز پی هر آفتابی سایه‌ای‌ست...

────────────────
بازماندم در غم و تیمار او، تدبیر چیست؟
بازگشتم عاجز اندر کار او، تدبیر چیست؟

باز خونِ عقل و جانم ریخت اندر عشق او
دیده‌ی شوخ‌کش خونخوار او، تدبیر چیست؟

باز بار دیگرم در زیر بار غم کشید
آرزوی لعل شکّربار او، تدبیر چیست؟

پیش از این عمری به باد عشق او برداده‌ام
بازگشتم عاشق دیدار او، تدبیر چیست؟

در میان محنتِ بسیار، گشتم ناپدید
از غم و اندیشه‌ی بسیار او، تدبیر چیست؟

شیوه‌ی عهدش دگر با انوری بخْرند باز؟
خویشتن بفروخت در بازار او، تدبیر چیست؟
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 12:28 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۶
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

عشق تو از ملک جهان خوش‌تر است
رنج تو از راحتِ جان خوش‌تر است

خوش‌ترم آن نیست که دل برده‌ای
دل درِ جان می‌زند، آن خوش‌تر است

من به کرانی شدم از دست هجر
پای ملامت به میان خوش‌تر است

دل به بدی تن زده تا بِه شود
خوردن زهری به گمان خوش‌تر است

وصل تو روزی نشد و روز شد
سود نه و مایه زیان خوش‌تر است

عمر شد و عشوه به دستم بمانْد
دخل نه و خرج روان خوش‌تر است

از پی دل، جان به تو انداختیم
بر اثر تیر کمان خوش‌تر است

کیسه‌ی عمرم ز غمت شد تهی
بی‌رمه مرسوم شبان خوش‌تر است

این همه هست و تو نه با انوری
وین همه در کار جهان خوش‌تر است

────────────────
مرا دانی که بی‌تو حال چون است؟
به هر مژگان، هزاران قطره خون است

تنم در بندِ هجر تو اسیر است
دلم در دست عشق تو زبون است

غم عشق تو در جان هیچ کم نیست
چه جای کم؟ که هر ساعت فزون است!

به وجهی خون همی بارم من از دل
که در عشق توام غم رهنمون است

اگر بخشود خواهی، هرگز ای جان!
بر این دل جای بخشایش کنون است
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 11:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۵
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

هر شکن در زلف تو، از مشک دالی دیگر است
هر نظر از چشم تو، سِحر حلالی دیگر است

ناید اندر وصف کس، آن چشم و زلف، از بهر آنْک
در خیال هر کس از هر یک خیالی دیگر است

هرچه دل با خویشتن صورت کُنَد زآن زلف و چشم
عقل دوراندیش گوید آن مثالی دیگر است

هرکسی زآن چشم و زلف، اندر گمانی دیگرند
وآن گمان‌ها نیز از هر یک محالی دیگر است

گرچه در عین کمال است از نکویی، گوئیا
از ورای آن کمال او، کمالی دیگر است

من به حالی دیگرم از عشق او هر لحظه‌ای
زآنکه او در حُسن، هر ساعت به حالی دیگر است

────────────────
مهرت به دل و به جان دریغ است
عشق تو به این و آن دریغ است

وصل تو بدان جهان توان یافت
کآن ملک، بدین جهان دریغ است

قدر چو تویی، زمین چه داند؟
کآن قدر به آسمان دریغ است

در کوی وفای تو، به انصاف
یک دل به هزار جان دریغ است...
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 11:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۴
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ز عشق تو، نهانم آشکار است
ز وصل تو، نصیبم انتظار است

ز باغ وصل تو گل کِی توان چید؟
که آنجا گفتگویْ از بهر خار است

ولی در پای تو گشتم بدان بوی
که عهدت همچو عشقم پایدار است

دلم رفت و ز تو کاری نیامد
مرا با این فضولی، خود چه کار است؟

به بند روزگارم چند بندی؟
سخن خود بیشتر در روزگار است

به عهدم دست می‌گیری، ولیکن
که می‌گوید که پایت استوار است؟

تو را با انوری زین‌گونه دستان
نه یک‌بار و دوبار است و سه‌بار است...

────────────────
ای یار! مرا غم تو یار است
عشق تو ز عالم اختیار است

با عشق تو غم همی گُسارم
عشق تو غم است و غمگسار است

جان و جگرم بسوخت هجران
خود عادت دل، نه زین شمار است

جان سوختن و جگر خَلیدن
هجرانِ تو را کمینه کار است!

در هجر، ز درد بی‌قرارم
کآن درد هنوز برقرار است

ای راحتِ جان من! فرج ده
زآن درد که نامش انتظار است

در تاب شدی که گفتم از تو
جز درد مرا چه یادگار است؟
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 11:23 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۳
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

آخر ای جانِ جهان! با من جفا تا کِی کنی؟
دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی؟

چون به جز جور و جفاکاری نداری روز و شب
پس مرا بیغاره‌ی مهر و وفا تا کی کنی؟

باختم در نرد عشقت این جهان و آن جهان
چون همه درباختم با من دَغا تا کی کنی؟

از وفای انوری چون روی گردانیده‌ای
شرم دار از روی او، آخر جفا تا کی کنی؟

────────────────
کارم ز غمت به جان رسیده‌ست
فریاد بر آسمان رسیده‌ست

نتوان گله‌ی تو کرد، اگرچه
از دل به سرِ زبان رسیده‌ست

در عشق تو بر امیدِ سودی
صد بار مرا زیان رسیده‌ست!

هر جا که رِسم، برابر من
اندوه تو در میان رسیده‌ست

این آب ز فرق برگذشته‌ست
وین کارد بر استخوان رسیده‌ست...

══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 11:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۲
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

تا دلِ مسکین من در کار توست
آرزوی جان من، دیدار توست

جان و دل در کار تو کردم فدا
کار من این بود؛ دیگر کار توست

دل، تو را دادم، وگر جان بایدت
هم فدای لعل شکّربار توست

شایدم گر جان و دل از دست رفت
ایمنم اَندی؛ که در زنهارِ توست...

────────────────
جرم رهی دوستی روی توست
آفت سودای دلش موی توست

دل، نفس از عشق تو تنها نزد
در همه دل‌ها هوس روی توست

ناوکِ غمزه مزن او را، که او
کشته‌ی هر غم‌زده‌ی خوی توست

هست بسی یوسفِ یعقوبْ رنگ
پیرهنی را که در او بوی توست

از درِ خود، عاشق خود را مران
رحم کن؛ انگار سگ کوی توست
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : چهارشنبه 1394/11/14 + 10:58 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۱
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

جانا! به جان رسید ز عشق تو کار ما
دردا که نیستت خبر از روزگار ما

در کار تو، ز دست زمانه غمی شدم
ای چون زمانه بد! نظری کن به کار ما

بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی
فریاد و ناله‌های دلِ زار زار ما

دردا و حسرتا که به جز بارِ غم نماند
با ما به یادگاری از آن روزگار ما

بودیم برکنار ز تیمارِ روزگار
تا داشت روزگار، تو را در کنار ما

آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌ای
امروز نیست جز غم تو غمگسار ما

آری! به اختیار دلِ انوری نبود
دست قضا ببست درِ اختیار ما

────────────────
خَه! از کجات پرسم چون است روزگارت؟
ما را دو دیده -باری- خون شد در انتظارت

در آرزوی رویت، دور از سعادت تو
پیچان و سوگوارم، چون زلف تابدارت

ما را نگویی ای جان! کآخر به چه عنایت
بیگانگی گرفتی از یارِ دوستدارت؟

ای جان و روشنایی! بِه زین همی بباید
تو برکناری از ما، ما در میان کارت

با ماتْ درنگیرد، ماییم و نیم‌جانی
یا مرگِ جان گزینم، یا وصل خوشگوارت

گر بخت دست گیرد، ور عمر پای دارد
یک‌بار دیگر ای جان! گیریم در کنارت
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : سه شنبه 1394/11/13 + 01:07 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
...
4
5
6
7