تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



احمد پروین - غزل 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
امشب مرا ز بودن خود شاد می‌کنی
ویرانه‌ای به نام دل ، آباد می‌کنی

از یاد برده‌ام همه را غیر نام تو
می‌رقصم آن زمان که مرا یاد می‌کنی

آزاد می‌شوم اگر از خویش بگذرم
امشب مرا ز قید خود آزاد می‌کنی

بایست بگذرد دلم از عرصه‌ی سکوت
دل را تمام صحنه‌ی فریاد می‌کنی

═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : دوشنبه 1394/11/19 + 11:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد پروین - غزل 14
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
انعکاس نور در چشم تو زیبا می‌شود
قطره در دریا بیفتد ، زود دریا می‌شود

قابی از عکس تو بر دیوار دل کوبیده‌ام
بوریا گاهی به نقشِ خوب دیبا می‌شود

شعر من آیینه‌ی تصویر زیبای تو بود
این غزل با دیدن روی تو زیبا می‌شود

═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : دوشنبه 1394/11/19 + 11:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد پروین - غزل 13
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آنچه با من بود هر شب ، آه بود
زندگی بی‌روی او جانکاه بود

بال رویا ، قحطیِ پرواز داشت
ارتفاع آسمان کوتاه بود

طعنه بر خورشید می‌زد آسمان
کهکشان غمگین ، فلک بی‌ماه بود

بیستون از جای می‌کَند آن نگار
پیش شیرین ، کوه غم چون کاه بود

غافل از خود زیستم با یاد او
دلخوشم از اینکه او آگاه بود

جاده‌ی تاریک و تنهاییّ و من
آنچه با من بود ، خاک راه بود

═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : دوشنبه 1394/11/19 + 11:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد پروین - غزل 12
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
جلبک از تشنگی سنگ به هم می‌ریزد !
شعرِ یک آدم دلتنگ به هم می‌ریزد

رفتی ای ماه ! ولی کاش که می‌دانستی
ضربان دلِ شبرنگ به هم می‌ریزد

قفس آهنی و اشک قناری تا کی ؟
مشق زندان مرا زنگ به هم می‌ریزد

رقص من با همه‌‌‌ی‌ ساز خودش می‌بیند
می‌بَرد دستی و آهنگ به هم می‌ریزد

پرچم صلح من و موی سپیدم ؛ آیا
رسم پیچیده‌ی این چنگ به هم می‌ریزد ؟

عاشقی با هوسی نام به هم می‌پیچد
عاشقی با نفسی ‌ننگ به هم می‌ریزد

═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : دوشنبه 1394/11/19 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد پروین - غزل 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مژدگانی می‌دهم هر کس مرا پیدا کند
بند غم از دست‌های خسته‌ی من وا کند

قطره‌های اشک من زنهار ! با رعدِ نگاه
می‌تواند نوح را هم غرقه در دریا کند

من نه هرگز لایق اسرارداری می‌شوم
بیم آن دارم که چشم بی‌حیا افشا کند

سال‌ها پیش از درِ دیوانگی خارج شدم
می‌شود من را بیابد یک نفر ، رسوا کند ؟

اینکه "عزراییل پیدا می‌کند آیا مرا ؟"
می‌کند ، می‌ترسم او امروز را فردا کند ...

═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : دوشنبه 1394/11/19 + 11:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد پروین - غزل 10
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مرتعِ بی‌علف از برّه‌ی بیمار پُر است
توی این قحطی اندیشه ، دلِ زار پر است

وهمِ آیینه نکن ، حیله‌ی راه است سراب
چشم و گوش من از این بازی پندار پر است

من سوارِ نفسِ گرم خودم خواهم شد
بروم تا افق دور که از یار پر است

استخوان می‌شود این لقمه اگر بردارم
سفره‌‌‌ی جان من از لقمه‌ی شک‌دار پر است

خنده با کوچ پرستوی تو از خانه گریخت
خلوتِ حوصله از نغمه‌ی غم‌بار پر است

توی زنبیل دلم عاطفه دارم بسیار
تا ابد هرچه که خواهی ، برو بردار ؛ پر است

═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : دوشنبه 1394/11/19 + 11:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد پروین - غزل 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نوشابه‌های حسرت ، در سفره‌های خالی
باید شبی بگریم ، گر غم دهد مجالی

جانم کپک زد از غم ، نانم به گریه آمد
فریاد یک معما ، آمد از این حوالی

دیوار سردِ خانه ، روزن ندارد اما
با چشم خسته دیدم گل می‌رَمد ز قالی

در آفتابِ یادت ، پهنای یک کویرم
تا در سرم بسوزد اندیشه‌های کالی

افسوسِ رفته‌ها را می‌نوشم از خیالم
در آرزوی مردن ،‌ می‌گیردم خیالی

گفتم اگر بیایی ، انبوهی از سوالم
دل‌مرده را بگیرد سودای بی‌سوالی

من شعله‌های سردم ،‌ خاکستری مقدس
از رقص من ببینی ، نوری بدین زلالی

═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : دوشنبه 1394/11/19 + 11:08 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

احمد پروین - غزل 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای خدا ! رونق عشق از دل ناشادم رفت
من که تاوان دلم را به بتان دادم رفت !

بر لبم زمزمه‌ای مبهم اگر می‌بینی
ردپای غزلی بود که از یادم رفت

گرچه در خلوت دل ، ساکن اندیشه شدم
تا فراسوی غزل ، نیزه‌ی فریادم رفت

بیستون می‌شوم از خاطره‌‌ی شیرینت
به تماشای اجل ، حضرت فرهادم رفت

قحطی واژه و کمبود غزل ، واویلا !
شورِ افیونِ دل از دفتر معتادم رفت !

═══════ * ═══════
❖ #احمد_پروین

مورخ : دوشنبه 1394/11/19 + 10:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
...
3
4
5
6
7